_چرا پکری؟ از ظهر تا حالا هیچی نگفتی!
_ تو مدرسه پرتم کرد...
_ پس بگو چرا انقد غمگین بودی، آخه واسه چی؟
_ نمیدونم، فک کنم درسشو خوب یادنگرفته بود، آخه به من چه؟ منکه مجبورش نکردم همه رو یادبگیره! هرکدوم که لای منو باز کنن هر اندازه ای که بخوان میتونن یادبگیرن؛ به اندازه ای که بتونن.
_ کاری بدی کرده، تو همیشه همراش بودی.چیزی نگفتی ولی کلی چیز یادش دادی!
_ اول سالی که منو با ذوق بود میکرد، بعدشم جلدم کرد فک کردم ازم خوشش میاد.
_ خوشش که میاد، از هممون خوشش میاد.
_ نه، اگه خوشش می اومد پرتم نمیکرد، نمیدونی چقدر کوچیک شدم! حق من این نبود.
_ میدونی اون روز که معلم تو کلاس ازش سوال میکرد منو تو دستش داشت.
_ خوب بیشتر وقتا تو کلاس تو رو تو دستش داره!
_ وقتی به سوال معلم درست جواب نداد، بهش فته که تنبله، گفت تا کی میخواد همه رو خسته کنه! گفت هیچوقت چیزی رو خوب یاد نمیگیره!
_ نمیدونستم، احتمالا تو کیفش بودم!
_ تازه اون روزم مامان دعواش کرد که چرا نمرش خوب نشده!
_ اون طفلکی که تلاششو کرد، قرار نیست که همه همه چیزو کامل یاد بگیرن. مگه خود اونا همه چیزو بلدن که انقد بهش سخت میگیرن؟
_ نمیدونم، شاید اینجوری فک میکنن.
_ قبل از اینکه منو پرت کنه داشت گریه میکرد، منو جلوی صورتش گرفته بود. داشتم اشکاشو پاک میکردم که یهو پرتم کرد
_ آخه اونروز بچه ها هم داشتن مسخرش میکردن!
_ بازم اینا دلیل نمیشه که منو پرت کنه ولی آخه چطور دلشون میاد ...