از سربازی لحظاتی تا همیشه در یادم میمونه. آبان ۱۴۰۴ بود.ساعت دو شب نگهبان بودم. باد شدیدی در تاریکی میوزید. ده متر جلوتر رو نمیدیدم. جایی که نگهبان بود از دیدم محو شد. سرد بود. کز کرده بودم و ستارهها رو در آبی لاجوردی آسمان تماشا میکردم. گوشی دکمهدارم رو درآوردم و پادکستی گوش کردم. علی بندری درباره چگونه بیشتر عمر کردن میگفت. همونجا موندم و گوش دادم تا طوفان شب خوابید. گاهی صدای ماشینهای گشت میاومد. کمکم نور بر درخت و سولهها پاشید.