ویرگول
ورودثبت نام
*Sogand*
*Sogand*چنل من https://t.me/+M1yekHXsfW41NTJk
*Sogand*
*Sogand*
خواندن ۳ دقیقه·۱۳ روز پیش

انگیزه

خیلی وقته از آدمای سمی دور شدم .

سمی یعنی هر کسی که باعث می‌شد روح و روانم آسیب ببینه و درونم احساس ضعف و کمبود کنم .

سمی یعنی هر کسی که تمام وقت و انرژی و عمرتو الکی تلف میکنی براش و دست آخر با هیچ و پوچ و شکست خورده و قلبی شکسته برمیگردی سرجای اولت.

آدمای سمی فقط برای ما سمی نیستن بلکه برای خودشونم سمی ان.

کنار گذاشتن اونا برام سخت و طاقت فرسا بود اما بلاخره تونستم.

چه عشق سمی

چه رفیق سمی

چه آشنا و فامیل سمی

با همه چیز کنار اومدم و همین کنار اومدن با همه ی مشکلاتی که جلوی راهمونه خودش برد بزرگه.

به چند سال پیش که فکر میکنم میبینم چقد اشتباه کردم ، چقد خام و احمق بودم ،چقد فرصت دادم چقد فرصت های زندگیمو از دست دادم و وقتمو انرژیمو هدر دادم.

همیشه درسم خوب بود و برای گرفتن نمرات بالا و شاگرد اول بودن تلاش میکردم . بعد از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه با اینکه با معدل خوبی مدرکمو گرفتم ،اما انگیزه ای برای شاغل شدن نداشتم . هر کس می‌پرسید چرا با مدرکت کاری نمیکنی جوابی نداشتم که بدم .

کیه که بدش بیاد دستش توی جیب خودش باشه و شاغل باشه ؟

اما من روز هایی رو سپری میکردم که کسی درک نمی‌کرد. منزوی بودن ،احساس کمبود و ضعف، احساس ترس، نداشتن اعتماد به نفس کافی همه ی اینا بی تاثیر نبودن .

خلاصه بگم انگیزه در من مرده بود .

ولی حالاااااا

دیگه اون آدم سابق نیستم . چند روزه انگیزم زیاد شده دارم از انرژی و وقتم نهایت استفاده رو میبرم .

به آدمای گذشته فکر نمی‌کنم. دیگه دنبال غم نمیرم تمام خاطرات بد و ریختم دور از الان به بعد فقط به فکر شادی و پیشرفت خودمم . میخوام به بهترین ورژنی از خودم برسم که همیشه آرزو داشتم و چشم تمام کسایی که بدی منو میخواستن یا باعث شدن احساس نا کافی بودن کنم و کور کنم .

من همینم خیلی جاها خسته میشم اذیت میشم دل زده میشم اما در جا نمیزنم . خودمو بالا میکشم .

من لبه ی پرتگاه بودم که کسی برای نجاتم کمکی بهم نکرد از اونجا فهمیدم نجات دهنده خود منم .

چجوری خودمو از پرتگاه نجات دادم چجوری انگیزم بالا رفت ؟

به سلامتیم اهمیت دادم فهمیدم هیچی جز سلامتی مهم نیس پس ورزش کردم .

سحرخیز بودن خیلی خوبه همیشه میگفتن سحرخیز باش تا کامروا شوی .

چند روزیه شبا زود میخوابم و صبح زود بیدار میشم و به کارام میرسم .واقعا وقتی صبح زود بیدار میشم میتونم به همه ی کارام و برنامه هایی که تو سرمه برسم .

غیر از رمان نوشتن دوباره شروع کردم فرانسه خوندن و تقریبا تمام وقتمو صرف خوندن فرانسه میکنم .بخاطر علاقه ای که به این زبان دارم حتی بیشتر از انگلیسی که رشته ی دانشگاهیم بود خیلی سریع دارم پیشرفت میکنم و تو این شش روز کلی چیز میتونم به فرانسوی بگم .

دلم میخواد یه روز اونقد حرفه ای بشم که در چند ماه آینده دوتا زبان و تو آموزشگاه خودم تدریس کنم این یکی از اهدافمه و بهش خواهم رسید .

این روزا خیلی خودمو دوس دارم و از خودم راضیم . هیچ حسی از این جذاب تر و قشنگ تر نیس .

یه روز بابت تمام تلاشم به خودم آفرین میگم و افتخار میکنم .

امیدوارم این متنم باعث بشه تمام کسایی که انگیزه ای برای زندگی ندارن یا فکر میکنن هر کاری میکنن درجا میزنن و به جایی نمیرسن انگیزه ای باشه برای ایمان به خودشون و اینکه قدر خودشونو زیاد بدونن .

والسلام....

احساس ترس
۱
۰
*Sogand*
*Sogand*
چنل من https://t.me/+M1yekHXsfW41NTJk
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید