*Sogand*·۲۰ ساعت پیشقصه ی ماه پارت پنجاه و هشتراوی آرش دست اورا میگیرد هنوز آیدا به هوش نیامده بود .نگران و غمگین به چهره ی رنگ پریده و مظلوم آیدا نگریست .هنوز سرمش تمام نشده بود و منت…
*Sogand*·۳ روز پیشقصه ی ماه پارت پنجاه و هفتآیدا کمی فکر کرد که چجور میتواند با آیهان صمیمی شود و دل اورا بدست آورد.آیدا: اگه بیای بغلم و بهم بوس بدی برات یه ماشین مثل ماشین سامی میخر…
*Sogand*·۳ روز پیش🌱هنوز امید هست🍀"در من هنوز امید هست "که شاید بتوانم دوباره تو را ببینم .ممکن است این یک امید واهی باشد،یک خیال خوش،یک توهم شیرین ، برای راحت گذراندن روزها…
*Sogand*·۵ روز پیشقصه ی ماه پارت پنجاه و ششراوی تقه ای به در اتاق میخورد. آرش در حالی که تمام هوش و حواسش به برگه های پخش و پلای روی میز بود و چیزیی یادداشت میکرد با صدای بلند گفت
*Sogand*·۷ روز پیشقصه ی ماه پارت پنجاه و پنجبا صدای جیغ از خواب میپرم . وحشت زده از جام پامیشم دنبال آیدا میگردم و داد میزنم :چیشدددد؟
*Sogand*·۹ روز پیشقصه ی ماه پارت پنجاه و چهارراوی صدف و سینا ، با نگرانی به مادر که روی تخت بیحال و مریض افتاده بود و مدام اسم فرزند گم شده اش را زیر لب زمزمه میکرد نگاه میکردند. ثنا…
*Sogand*·۱۰ روز پیشقصه ی ماه پارت پنجاه و سومدیگه تحمل این جشن و نداشتم میخواستم برم با بقیه خدافظی کنم و برای آخرین بار تبریکمو به دلسا بگم.از لحن و طرز زدن آرش خوشم نیومد که هیچ ،طرز…
*Sogand*·۱۲ روز پیشقصه ی ماه پارت پنجاه و دوممشغول خوش و بش بودیم که عمو محمد بلند میگه پدر و مادرت هم رسیدن بلاخره .و به سمت بابا که کت و شلوار شیکی پوشیده بود میره و همدیگه رو بغل می…
*Sogand*·۱۳ روز پیشقصه ی ماهدوسال بعد دستشو میاره جلوم و با لبخند دستمو توی دستش میذارم.انگشتای دستم لای…