*Sogand*·۹ ساعت پیشقصه ی ماه پارت چهل و پنجبا سروصداهایی که از بیرون میومد ، پلکای سنگینمو به زور باز میکنم . چشمامو میمالم و به ساعت روی میز کنار تخت نگاه میکنم . اتاق تاریک بود و ش…
*Sogand*·۲ روز پیشقصه ی ماه پارت چهل و چهارقطرات باران ریز و نم نم میبارید. از سرما لبه های ژاکت پشمیمو بهم نزدیک میکنم و دستامو توی جیبم میبرم. فرنام نیم نگاهی بهم میندازه و بخاری…
*Sogand*·۳ روز پیشقصه ی ماه پارت چهل و سهصدفبا کنجکاوی جعبه ی مخمل قرمز رنگ جواهراتمو زیرو میکردم + چرا پیداش نمیکنم آه پس کجاس آرش در حالی که در حال بستن کراواتش بود نگاهی بهم اند…
*Sogand*·۴ روز پیشقصه ی ماه پارت چهل و دوراوی چشمان آبی رنگ صدف ، از شیطنت میدرخشید. امشب همانطور که میخواست پیش میرفت. به خودش خیلی رسیده بود و آرش از این تغییر و تحولات او بس…
*Sogand*·۵ روز پیشقصه ی ماه پارت چهل و یکراویبا اینکه صدف مخالف پرستار برای آیهان بود و معتقد بود که بچه اش را باید خودش ترو خشک و بزرگ کند، اما بعد از دیدن کیانا دختر جوان و زرنگ…
*Sogand*·۵ روز پیشقصه ی ماه پارت چهلآرشنگاهی به ساعت مچیم ميندازم ،الان وقت ملاقات با پرستار بچه بود اما هنوز خبری ازش نبود . در همین لحظه تقه ای به در اتاق زده میشه و منشیم و…
*Sogand*·۶ روز پیشقصه ی ماه پارت سی و نهفرنام با بی حوصلگی به صفحه ی تلویزیون خیره شده بودم و تند تند کانالارو عوض میکردم. چشمام به تلویزیون بود، اما حواسم جای دیگه…
*Sogand*·۷ روز پیشقصه ی ماه پارت سی و هشتبه حال خودم زار زار گریه میکردم. این چه بخت بدی بود من داشتم، حالا باید چیکار میکردم ؟مدت زیادی از ازدواجم نگذشته بود خیانت دیدم .با گریه ل…
*Sogand*·۸ روز پیشترجمه ی کتاب خداحافظیامروز یه کتابی خوندم که خیلی به دلم نشست و گفتم ترجمشو براتون بنویسم. امیدوارم خوشتون بیاد_سخته که با بعضی از آدم ها خداحافظی کنی._ ممکنه…
*Sogand*·۸ روز پیشقصه ی ماه پارت سی و هفتآیدا تمام رفتارای فرنام مشکوک بودن. گاهی وقتا شبا دیر میومد خونه و میگفت کارم طول کشید ،بعضی وقتام صبح میومد . برام سوال بود که اگه کارش طو…