
روزمو با بی حسی شروع کردم . امروز تنبلم و حوصله ی نوشتن هیچی ندارم . ساعت نزدیک یازده ظهره و هنوز به هیچ کدوم از کارام نرسیدم .
روی تخت بیخود و الکی دراز کشیدم و غلت میزنم.
همیشه این موقع نصف کارامو کرده بودم . ولی امروز دست و دلم به هیچ کاری نمیره .
نمیدونم چرا گاهی وقتا آدما اینطور میشن اما هر چی هست به خودم سخت نمیگیرم .امروز و میذارم برای تنبلی و بی حسی .
به روح و روانم استراحت میدم و میذارم هر چقدر میخواد تو خودش باشه و با خودش خلوت کنه .
امروز از همه دلخورم و میخوام با همه قهر باشم و یکم دوری کنم.
چشمامو میبندم و برای خودم شعر در کوچه سار شب و میخونم. نمیدونم چرا از صبح که بیدار شدم این شعر توی ذهنم اومد و همش سر زبونمه
فک کنم حال دلم امروز مثل حال سایه بوده وقتی که این شعر زیبا رو نوشته.
هر کس امروز مثل من احساس سنگینی و بی حسی میکنه و از همه چیز و همه کس دلش گرفته و با دنیا قهر کرده بیاد این شعر و با من زمزمه کنه
(در کوچه سار شب)
در این سرای بیکسی کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
یکی ز شب گرفتگان، چراغ بر نمیکُند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمیزند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین، سپیده سر نمیزند
گذرگهیست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا ، به رهگذر نمیزند
دل خراب من دگر ، خرابتر نمیشود
که خنجر غمت ازین خرابتر نمیزند
چه چشم پاسخ است ازین دریچههای بستهات
برو که هیچکس ندا به گوش کر نمیزند
نه (سایه) دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر، کسی تبر نمیزند
هوشنگ ابتهاج (سایه)