
این پست و تقدیم میکنم به غریبه ی آشنایی که حالا ازدواج کرده.
شاید یه روز پیام تبریک منو ببینی شایدم هیچوقت.
حس غم انگیزیه من بهت تبریک بگم نه؟
من خیلی وقته تورو فراموش کرده بودم از همون وقتی که رفتی حتی کسی هم اومد و جاتو تو قلبم گرفت .
باید بگم هیچوقت دوست نداشتم. بعد تو چنان عاشق شدم که همه چیز و همه کس و فراموش کردم. هیچوقت عاشقت نبودم . هیچوقتم بهت نگفتم که عاشقت نیستم.
همش دروغ بود. تمام حرفام دروغ بود.
حتی پیام آخری که بهت دادم دروغ بود. نوشته بودم دلم برات تنگ میشه میشه نری؟ نوشته بودم دوست دارم .
اگه یه روز یجایی این نوشته هارو خوندی بدون اون لحظه هم به تو دروغ میگفتم.
بگذریم
ازت معذرت خواهی نمیکنم بیشتر از این ها زجر کشیدم اونقدری که تنها شدم و فعلا تنهایی شده انتخابم.
نه اعتماد میکنم نه میتونم دل ببندم به هر کسی.
بعد از رفتن تو کلی اتفاق افتاد . چقدر عوض شدم من خیلی عوض شدم. جوری که اگه الان با من حرف بزنی متوجه میشی دختری که قبلا باهاش چت میکردی اون دختر گذشته نیس و حتی نوع چت کردنشم فرق کرده.
بزرگ تر شدم عاقل تر شدم .
بگذریم
دو روزه که با خبر شدم ازدواج کردی . مدت ها بود دنبالت میکردم . صرفا نه بخاطر اینکه هنوزم حسی و دوس داشتنی در کار باشه فقط برای کنجکاوی . دیدم که بعله توم قاطی مرغا شدی و عکس خودتو عروسو گذاشتی پروفایل .
میدونم ازدواج سنتی کردی و عشقی در کار نبوده . اما تو این سن حالا به نتیجه رسیدم ازدواج سنتی دوام بیشتری نسبت به ازدواج با عشق داره .
هیچوقت فکرشو نمیکردم تو زودتر من ازدواج کنی.
وقتی عکس عروسیتو دیدم تمام خاطراتی که با تو داشتم مرور شد.
فکر نکنم تو یادت باشه اما من خوب یادمه
توی سن کم همو پیدا کرده بودیم . تو هجده من هفده سالم بود . یه پستی از تو خوندم برات کامنت گذاشتم دوست دارم .
نمیدونم چرا همچین کاری کردم اما حالا که فکر میکنم اشتباه کرده بودم . من واقعا دوست نداشتم حالا بخاطر سن کم و تنهایی بود یا هر چی میذارمش پای بچگی و خامی . بهم پیام دادی چی گفتی یبار دیگه بگو و منم دوباره جملمو تکرار کردم .
یادمه خودم شروعش کرده بودم و تو تمامش کردی .
از اونجا دوستی شروع شد اولین عکست یادم میاد که چقد بچه بودی و زشت خخ یه عینک آفتابی زده بودی حتی رنگ پیرهنتم یادمه یه پیرهن مردونه آبی چهارخونه ریز .
تو بیشتر رفیق و همدمم بودی تا عشق
من تورو اینجور میدیدم تورو نمیدونم دیگه
تنها بودم و تنهاییام با تو پر میشد کم کم به عادت تبدیل شد . در واقعیت هیچوقت ندیدمت اما حست میکردم.
صبحا قبل اینکه مدرسه برم گوشیو چک میکردم تا ببینم صبح بخیر برام نوشتی و بعد میرفتم مدرسه تا ظهر خسته و کوفته برمیگشتم تا با تو حرف بزنم و از اتفاقای بامزه ی مدرسه بگم .
بعد تو دانشجو شدی و من پشت کنکور موندم . تو دانشگاه میرفتی و من حرص میخوردم از اینکه پشت کنکور مونده بودم .
و کلی حرفا و اتفاقای دیگه از تو یادم اومد تو این دو روز ،که نوشتنشون خیلی طول میکشه . دوستی ما طولانی بود هفت سال رو با تو سپری کردم .
هیچوقت اذیتم نکردی و بخاطر تو اشکم درنیومد با تو یه رابطه ای پر از آرامش داشتم چون همیشه میدونستم اهل دروغ و خیانت نیستی .
همیشه به خوبی ازت یاد میکنم و خوشی و خوشبختیت آرزومه.
تورو تو لباس دامادی دیدم بهت میومد ولی صادقانه بگم زنت اصلا بهت نمیاد خخ
حس عجیبیه که من تورو از زنت بهتر میشناسم. چون از نوجوونی باهم بزرگ شدیم . رنگ مورد علاقت غذای مورد علاقت ماشین مورد علاقت اینکه چقد عاشق گیم و بازی هستی هنرپیشه ای که دوس داشتی همشون و یادمه .
زنت فکر نمیکنم بدونه حالا کم کم تورو توی زندگی میشناسه حتی بهتر از من . چون اون واقعی ترین زن زندگیته.
ممکنه سال دیگه هم عکس بچتو ببینم واااای که چه حس عجیب و مزخرفیه. تو با یه بچه ی فسقلی که بهت میگه بابا.
اگه یه روز بچه دار شدی بابای خوبی شو و خوب تربیتش کن . میدونم که میشی مطمعنم. تو عاشق دختر بچه بودی .
خیلی چیزا از تو یادم میاد حتی اینم یادم اومد که اون موقع که هنوز سربازی نرفته بودی بهم گفتی میترسم از اینکه برم سربازی و برگردم و تو شوهر کرده باشی
خیلی مسخرس که تو زودتر من ازدواج کردی خخ
احساس میکنم از همه چیز و همه کس عقب افتادم و جا موندم . تو زندگیم دارم بیخودی دست و پا میزنم و هیچکاری برای بهتر شدنش نمیکنم.
خیالی نیس یه روز تو کوچه ی ماهم عروسی میشه.
نمیخوام این پست و منتشر کنم . چرت و پرت نوشتم خودمم میدونم ، اما دو روزه دارم فکر میکنم به این موضوع حس کردم اگه جایی بنویسمش فکرم آروم میشه و چند سال بعد اگه این پستو دیدم و خودم شوهر و بچه داشتم بهش میخندم .
در پایان ازدواجتو تبریک میگم از صمیم قلب از طرف یه غریبه ی آشنا
به قول آرمین
آرزومه که خوشبخت بشی با عشق جدیدت
پیوندت مبارک شدی با من غریبه :)