ویرگول
ورودثبت نام
*Sogand*
*Sogand*چنل من https://t.me/+M1yekHXsfW41NTJk
*Sogand*
*Sogand*
خواندن ۶ دقیقه·۸ روز پیش

قصه ی ماه پارت سی و هفت

آیدا

تمام رفتارای فرنام مشکوک بودن. گاهی وقتا شبا دیر میومد خونه و میگفت کارم طول کشید ،بعضی وقتام صبح میومد . برام سوال بود که اگه کارش طول میکشه چرا منو خبر نمیکنه؟! چرا باهاش تماس میگیرم گوشیش خاموشه؟

دلم حسابی شور میزد فکر اینکه داره بهم خیانت میشه قلبمو آتیش میزد و دیوونم کرده بود .نه اشتهایی برای غذا خوردن داشتم، نه دست و دلم به کاری میرفت. باید یکار میکردم تنها راهش این بود تعقیبش کنم. باید یجوری خودمو از این کابوس رها میکردم. با عجله سمت کمد لباسام رفتم .تندتند مانتو و شلواری که سر دست بود و درآوردم و پوشیدم .یه لحظه ایستادم با خودم فک کردم تنهایی از پسش برنمیام باید یکی باهام میومد فورا با نگار تماس گرفتم

+الو نگار ؟

نگار :سلام آیدا خانم چطوری؟ کم پیدایی از وقتی که با فرنام ازدواج کردی خخخ

+خوب نیستم باید بیام پیشت باهم صحبت کنیم قضیه مفصله به کمکت احتیاج دارم

نگار: ای بابا چیشده آخه باشه بیا منم خونم امروز درخدمتتم کاملا

+باشه پس فعلا عزیزم

گوشیو سریع قطع میکنم . در حال حاضر فقط نگار بود که میتونستم حرف دلمو بهش بزنم، چون از قبل فرنام و می‌شناخت. با ماشینم به سمت خونه ی نگار حرکت میکنم .

روبه روی نگار نشسته بودم و با گریه تمام ماجرارو تعریف میکردم. نگار با نگرانی به صورتم نگاه می‌کرد و سرشو به نشونه تاسف تکون میداد .  دستشو میذاره روی پام و با ناراحتی میپرسه

نگار: حالا میخوای چیکار کنی آیدا ؟

دستمالی برمیدارم واشکامو که گونه هامو خیس کرده بودنو پاک میکنم. با صدای گرفته میگم

+ میخوام مطمعن بشم. دیگه نمیتونم تو شک زندگی کنم باید کمکم کنی.

نگار: چجوری عزیزم برنامه ای داری؟

شرو میکنم از نقشم برای نگار گفتن نگار سری تکون میده و میگه

نگار: باشه همین فردا تعقیبش میکنیم امیدوارم اونجوری که تو فکر میکنی فرنام  بهت خیانت نکرده باشه....

***************************************************

دستام میلرزیدن، تپش قلب گرفته بودم. هر لحظه منتظر بودم فرنام از در خونه بزنه بیرون اما نیومد. با اینکه با چشمای خودم دیدم که رفت تو اون خونه، اما هنوزم نمیتونستم  باور کنم داره بهم خیانت میکنه.

خیره شده بودم به در بسته ای که فرنام خیلی وقته اونجا بود .دستمو روی قلبم میذارم میخواد از جاش دربیاد. از شدت استرس تمام صورت و بدنم عرق کرده بود .نگار که جفتم نشسته بود گفت

نگار: آیدا خیلی حالت بده میخوای برگردیم؟ نیم ساعته اینجا موندی چرا اصلا نمیریم در بزنیم ببینیم اونجا چه خبره شاید داری اشتباه میکنی

+فرنام اونجا چه غلطی میکنه نگار؟ منتظرم خودش بیاد بیرون میترسم عصبانی بشه از اینکه تعقیبش کردیم.

نگار: شاید حالا حالاها نیاد تا کی میخوای همینجا بشینی دست رو دست بذاری اگه پای زنی درمیون باشه و داره خیانت میکنه باید همین الان همین جا حسابشونو برسی حالام پیاده شو زودباش باهم میریم .

سرمو با ترس تکون میدم

+نه نه نریم من نمیخوام چیزی ببینم اگه اونو با یه زن دیگه ببینم چی حالم خیلی بده نگار

نگار: ببینی و بدونی شوهرت داره چیکار میکنه بهتره یا اینکه ندونی با چه کسی داری زندگی میکنی؟ یکم جرات داشته باش و برو

حرفای نگار درست بودن .باید با واقعیت روبه رو میشدم. با پاهایی لرزان آروم آروم سمت خونه قدم برمیدارم. هر قدمی که سمت خونه برمی‌داشتم، ضربان قلبم بالاتر میرفت عرقمو روی پیشونیم و پاک کردم  به پشت سرم نگاه کردم .

نگار به ماشین تکیه زده و بهم خیره شده بود. چشمامو بستم نفس عمیقی کشیدم . دستم سمت زنگ رفت ،زنگو فشار دادم اما کسی جواب نداد دوباره فشار دادم دوباره و دوباره چندبار زنگ و زدم داشتم نا امید میشدم که صدای ظریف زنی توی سرم مثل یک پتک محکم کوبیده شد.

صداش مثل یک خنجری بود که صاف و مستقیم درست وسط قلبم خورده بود. قلبم درد میکرد . غم عالم توی وجودم رخنه کرده بود .انگار دیگه آخر خط بود برام. با صدایی که انگار از ته چاه درمیومد بدون اینکه بفهمم چی میگم آروم گفتم شوهرم اونجاس؟پیش تو؟

دیدم که جوابی نداد و گوشی رو سریع گذاشت. چشام سیاهی میرفت .چه درد بدی بود درد خیانت دیدن .نگار که حال خرابمو دید دوید سمتم و دستم و گرفت

با ترس و نگرانی بهم خیره شده بود

نگار: عزیز دلم چی شد؟ پای یه زن درمیونه اره؟

سرمو به نشانه ی آره تکون دادم و چیزی نگفتم

نگار: وایسا واسه فرنام عوضی دارم بذار بیاد پایین فقط صبر کن بیشرف پست فک نمیکردم همچین آدمی باشه

+بریم نگار فقط بریم از اینجا نمیخوام یه لحظه هم اینجا باشم

چشمام پر از اشک شده بود و تار میدیدم

نگار: قربونت برم اینجور نمیشه باید رو در رو بشی. باید حسابشو برسیم فک نکنه زرنگه

نگار منو سوار ماشین میکنه و خودشم ناچارا سوار میشه. در خونه باز میشه و فرنام با لباس هایی که معلوم بود هول هولکی پوشیده و پیراهنی که چروکید شده بود از خونه زد بیرون. قیافش و ظاهرش گویای همه چی بود . اسممو فریاد می‌زد و به سمت ماشین دوید

نگار: چیکار کنم ؟ پیاده میشی حقشو بذاری کف دستش یا بریم

فرنام با دست به شیشه ی سمت من محکم میزنه و میگه

فرنام: آیدا عزیزم پیاده شو باید حرف بزنیم نرو آیدا صحبت میکنیم غلط کردم آیدا پیاده شو همه چیو برات توضیح میدم

نگار با عصبانیت از ماشین پیاده میشه و سرش داد میکشه

نگار: گمشو حیوون پست چیو میخوای واسش توضیح بدی دوستمو بدبخت کردی بهش خیانت کردی چه رویی داری تو خاک بر سرت که زن به این خوشگلی و دسته گلی رو به یه هرزه فروختی

فرنام با اخم بهش نگاه میکنه و داد میکشه

فرنام: تو خفه شو تو مسائل منو زنم دخالت نکن وگرنه دهنتو جر میدم

   باید توی چشماش نگاه میکردم همون چشم هایی که میخندید و دروغ  بهم میگفت دوست دارم. از ماشین پیاده میشم و جلوش وایمیسم.

توی صورتش زل میزنم. توی اون چشم‌های سیاه رنگش ، چیزی جز شرم، ترس و پشیمونی  نمیدیدم

فرنام:آیدا متاسفم

دستمو بالا میارم و با تمام توانم و خشمی که ازش داشتم؛ به صورتش سیلی میزنم .سیلی اونقد محکم بود که رد انگشتام روی گونش خودنمایی میکرد

دستشو روی گونش میذاره و با شرم و خجالت به پایین نگاه میکنه اشکام  سرازیر شده بودن

با بغضی که توی گلوم گیر کرده بود و داشت خفم میکرد گفتم

+لباسی که صبح برات اتو کردمو یه زن دیگه چروک کرده لیاقتت همچین زنیه

حلقمو از تو دستم درمیارم و پرت میکنم تو سینش

فوری دستمو میگیره

فرنام:آیدا ترکم نکن قسم میخورم همه چیزو درست میکنم 

دستشو پس میزنم و سوار ماشین میشم

نگار هم سوار میشه و ماشینو  روشن میکنه . نمیخواستم دوباره قیافشو ببینم اما دلم میگفت برای بار آخر نگاش کن. امان از این دل بیچاره که تیکه پاره شده بود اما بازم دلش می‌خواست اون بی رحمی که زخمیش کرده بودو ببینه.

از توی آیینه ماشین  به پشت سرم نگاه کردم. فرنام محزون و ناراحت به رفتن من خیره شده بود. چقد زود قصه ی عشق من و فرنام به پایان خودش رسیده بود...

خیانت
۰
۰
*Sogand*
*Sogand*
چنل من https://t.me/+M1yekHXsfW41NTJk
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید