
آرش
خسته و کوفته از شرکت میرسم خونه. تنها چیزی که میبینم تاریکی و سکوته. صدف ماه های آخر بارداریش بود و خونه ی پدرش اینا جا خوش کرده بود .و من اصلا اینو دوس نداشتم. ولی بخاطر حاملگیش فعلا مجبور بودم تحمل کنم .سویچ و کیفمو پرت میکنم روی کاناپه و سمت آشپزخونه میرم. چون بیرون غذا خوردم سیر بودم. از توی یخچال یدونه نوشیدنی درمیارم و یجا سر میکشم که خنکیش دل و جیگرمو حال میاره .برنامه ی خاصی نداشتم تصمیم گرفتم به صدف زنگ بزنم و بعدش یه دوش آب گرم بگیرم و راحت بخوابم. گوشیو از توی جیبم درمیارم شمارشو میگیرم.طولی نکشید که جواب داد:
صدف: الو جانم
+سلام عزیزم چطوری ؟
صدف: سلام خوبم تو چطوری؟
+بد نیستم تو نیستی حوصلم سر میره
صدف:دیوونه پاشو بیا اینجا دل منم برات تنگ شد اصلا به فکر منو کوچولومون نیستیا
+عزیزم همین صبح تورو بردم اونجا قرار شد شب برگردی
صدف:عشقم حالم مساعد نیس فعلا یکی باید کنارم باشه مامانم نمیتونه بیاد اونجا مجبورم اینجا بمونم حداقل تو میتونی هی بیای اینجا بهم سر بزنی مامان بابا هم همش میگن پس آرش چرا نمیاد.
پوفی میکشم و با کلافگی ادامه میدم
+ کارم زیاده شبا که میام خونه عین جنازه میوفتم.
بعدشم مگه نگفتم مامانت نیومد مشکلی نیس اصلا یه پرستار برات میگیرم فقط مراقبت باشه اینجور هم پیش منی هم خیالم راحته.
صدف:وااا آرش چی میگی داره بهم برمیخوره هااا اصلا چرا نباید مامانم ازم مراقبت کنه که برم یه زن غریبه بیارم کارامو بکنه تو چه مشکلی با خانواده ی من داری؟
+ عزیزم هیچ مشکلی با خانوادت ندارم باز بحث و شروع نکن
صدف: نه آرش من خیلیم خوب میفهمم چی میگی تو کلا حال نمیکنی با جو خانواده ی ما فک میکنی در حدت نیستن و خودتو بالا میگیری .
صدف کمی مکث میکنه و منتظر جواب میمونه اما نمیخوام چیزی بهش بگم برای زن باردار بحث و استرس خوب نیس ترجیح میدم سکوت کنم که صبرش لبریز میشه و ادامه میده
صدف: چیه ساکت شدی حرف حق زدم ؟آره میدونستم توم همچین آدمی هستی تو که شرمت میشه بیای اینجا پیش ما چرا بامن ازدواج کردی میرفتی یکی عین خودتو میگرفتی
دیگه تحملم سر میاد فرصت نمیدم بیشتر حرف بارم کنه
+صدف نمیخوام باهات بحث کنم حرفایی که میزنی درست نیستن صدبار بهت گفتم من همچین آدمی نیستم خودمو برتر از دیگران ببینم شرایط مالی خانوادت چه ربطی به تو داره من موقعی که باهات ازدواج کردم همه چیزو میدونستم با آگاهی کامل اومدم سمتت همیشه به خانوادت کمک کردیم و هواشونو داشتیم ولی از اخلاق و رفتار پدرت هیچ خوشم نمیاد. ولی این هیچیو از احساس من به تو و بچمون کم نمیکنه .
صدف : داری دروغ میگی فک کردی نمیفهمم از زندگی کردن با من دلسرد شدی؟ از وقتی فهمیدی بچه داریم نه ذوق کردی نه خوشحال بودی چند ماه گذشته هر روز سرد تر میشی خانوادمو بهونه کردی دیگه این زندگی رو دوس نداری و به زور داری ادامه میدی .
صداش پر از بغض بود دیگه طاقت نیاورد و زد زیر گریه . با شنیدن صدای گریه ی صدف ناراحت شدم اما حق داشت من دیگه هیچ ذوقی برای ادامه ی زندگی با صدف نداشتم....
***************************************************
آیدا
+ خب بچه ها، جلسه ی قبلی در مورد سه اصل مهم در نقاشی با رنگ روغن صحبت کردیم. کسی میدونه اون سه اصل چی بود؟
یکی از بچه های کلاس دستشو میبره بالا و میگه:
_ من بگم استاد؟
+ بگو سارا
_ خب اصل از کم به زیاد ، اصل غلیظ روی رقیق ، اصل استفاده از رنگ ها به ترتیب سرعت خشک شدن
+ آفرین سارا کاملا درسته گفتیم که اصل از کم به زیاد باید در هر محله انجام بشه.به صورت لایه ای کامل میشه نقاشیمون ینی هر لایه ی جدیدی که به نقاشی اضافه میشه نسبت به لایه های قبلی کمرنگ تر و منعطف تره
بچه ها با دقت به حرفام گوش میدادن و یادداشت برداری میکردن . بعد از یک ساعت تدریس کلاس و تمام میکنم . وسایلمو از روی میزم جمع میکنم و توی کیفم میذارم. تقه ای به در کلاس میخوره بدون اینکه سرمو بالا ببرم میگم : بفرمایید
بچه ها یکی یکی خسته نباشید میگفتن و میرفتن .
صدای آشنایی میون همهمه ی بچه ها به گوشم خورد. سرمو بالا میارم که میبینم اون آشنا کسی نیس جز آرش
آرش : سلام وقت داری استاد؟
خیلی وقت بود باهم صحبتی نداشتیم. هم اون ازدواج کرده بود و هم من و مشغله های زندگیمون زیاد شده بود، وقتی برای گپ زدنای سابقمون نداشتیم. ولی از دیدنش خیلی خوشحال شده بودم.
+چه عجب ازین ورا راه گم کردی ؟
به حرفم میخنده و سرشو تکون میده
آرش: بعد از شب عروسیت دیگه ندیدمت دلم برات تنگ شده بود گفتم حداقل اینجا میتونم ببینمت. اگه وقت داری یکم با هم گپ بزنیم. بریم همون کافه ی همیشگیمون مهمون من .
دودل بودم که برم یا نرم. یچیزی که توی این مدت کوتاه از زندگی با فرنام فهمیده بودم شکاک و بدبین بودنش بود . اگه بهش میگفتم احتمالا فکرای بیخود میکرد. اما زشت بود که درخواست آرش رو هم رد میکردم . در نهایت پیشنهاد آرش رو قبول میکنم....
آرش سوالی نگام میکنه و میگه
آرش: چی میخوری آیدا؟
+ من هات چاکلت میخورم مرسی
آرش: فقط؟
سرمو تکون میدم و میگم آره
سفارشارو که دادیم آرش سر صحبتو اینجور باز کرد .
آرش: خب از خودت بگو زندگی متاهلی چطوره ؟ من شوهرتو خوب نمیشناسم ازش راضی هستی؟
+ آره راضیم فرنام مرد خوبیه و مهربونه و منم خیلی دوسش دارم
آرش لبخند محوی میزنه که بیشتر شبیه پوزخند بود تا لبخند و میگه
آرش : خیلی عالیه خوشحالم برات
+ صدف و بچه حالشون چطوره ؟ کی به دنیا میاد نینی کوچولو ؟
آرش : صدفم خوبه ماه آخره دیگه به زودی به دنیا میاد
با شوق و ذوق میگم
+ ای جووونم بی صبرانه منتظرم بچه ی تورو ببینم اسمش و چی گذاشتین؟
آرش لبخندی میزنه و میگه : آیهان