ویرگول
ورودثبت نام
*Sogand*
*Sogand*چنل من https://t.me/+M1yekHXsfW41NTJk
*Sogand*
*Sogand*
خواندن ۳ دقیقه·۱۰ روز پیش

قصه ی ماه پارت پنجاه و سوم

دیگه تحمل این جشن و نداشتم میخواستم برم با بقیه خدافظی کنم و برای آخرین بار تبریکمو به دلسا بگم.

از لحن و طرز زدن آرش خوشم نیومد که هیچ ،طرز برخورد زنشم بهم برخورده بود.

رفتارای مشکوک فرنامم بد تو مخم رفته بود .

فرنام اومد و گفت:

فرنام:عزیزم ببخشید طول کشید رفیقم کار واجبی داشت گفتم بقیه حرفا برای وقتی که برگشتم الان مهمونی دعوتم .

پوزخندی میزنم و میگم

+امشب چه همه کار واجب دارن

فرنام : اینطور حرف نزن آیدا هنوزم نسبت بهم بی اعتمادی؟ شبمونو خراب نکن لطفا بذار خوش باشیم .

+شبمون تمام شد دیگه میخوام برگردم خونه تحمل آدمای اینجارو ندارم لطفا برگردیم حالم خوش نیس

فرنام :چت شده کسی بهت حرفی زده

+نه گفتم میخوام برگردم

با حرص و عصبانیت نگاش میکنم که میگه باشه مانتو و شالتو بپوش بریم

دلسا رو بغل میگیرم و میگم

+بازم بهت تبریک میگم

دلی: چرا حالا میری زوده که برای شبم برنامه داریم بابا

+خستمه از وقتی ازدواج کردم دیگه به این مهمونای طولانی عادت ندارم

دلی: ای خاک تو سرت با این ازدواج کردنت ای کاش من عین تو نشم از وقتی قاطی مرغا شدی افسرده شدی

میخندیم

  

از بقیه هم عذر خواهی و خدافظی میکنم

مامان و بابا هم کلی سوال پیچم کردن که خستگی و مشغله ی فرنام و بهونه میکنم .

چشمم به مادر صدف میخوره که تک و تنها یه گوشه ایستاده بود و به بقیه با غریبگی نگاه می‌کرد.

ظاهرش اصلا به آدمای اینجا که همه لخت و پتی و شیک و پیک اومده بودن نمی‌خورد.

یه زن ساده ی آروم مظلوم باحجاب بود، اما دخترش چرا تنهاش گذاشته بود یه لحظه دلم براش سوخت. خودشو چقد بین این آدما غریب می‌دید.

حتی خاله شیرین هم سرگرم خوش و بش با دوستا و فامیلای خودش بود و به این زن کاری نداشت .

یه لحظه بدم اومد از این رفتار خانواده ی آرش.

یه کشش قلبی و حسی منو سمت اون زن فرستاد. نمیدونم چرا ازش خوشم اومده بود.

به سمتش رفتم و با دلسوزی گفتم

+چرا تنهایید احساس غریبی میکنید ؟

با مهربونی نگام کرد و سرشو تکون دادو گفت :

_آره به صدف گفتم میخوام برم گفت باشه یکم بمون با آرش میرسونیمت خونه الانم خبری ازش نیس نمیدونم کجا رفتن منتظرشونم

+ میخواید من شمارو برسونم خونه؟ منم دارم میرم

مامان صدف : نه دخترم تو خیلی بامحبت و مهربونی زحمتت میشه فدات شم با داماد خودم میرم شما برو به سلامت

+خیلی خب اگه اینجور راحتین باشه

دستمو سمتش دراز میکنم و میگم

از آشناییون خیلی خوشحال شدم خانم

لبخندی میزنه و میگه

_منم همینطور عزیزم

چشمش به دستی که سمتش دراز کرده بودم میخوره و کمی با مکث دستمو میگیره و فشار میده و زیر لب چیزی میگه که متوجه نمیشم.

دستمو ول نمیکنه سوالی نگاش میکنم و میگم 

+چیزی شده؟

با تعجب به دستم خیره شده بود . که دلیلش رو نفهمیدم

_ چه نشونه ی خوشگلی روی دستت داری

به لکه ی خال مانند سیاهی که روی ساعد دستمه نگاهی ميندازم و با بیخیالی میگم:

+ آره این یه نشونس مامانم همیشه میگه اگه گم بشی با همین نشونه پیدات میکنم از بچگی دارمش .

چشماش گشاد میشه و با ترس دستمو رها میکنه . ناباور سرشو تکون میده و زیر لب میگه ممکن نیس نه  نه نمیتونه خودش باشه.

توی فکرم میگم این زنم مثل دخترش عجیب غریبه. ینی چی ممکن نیس؟ نشونه ی دست من چرا اونو ترسوند؟ واقعا نمیفهمیدم. از دور دیدم که صدف و آرش دارن نزدیک میشن برای اینکه دیگه باهاشون روبه رو نشم، سریع از مامان صدف خدافظی میگیرم و جلوی چشمای پرسوال و حیرت زدش میرم....

۰
۰
*Sogand*
*Sogand*
چنل من https://t.me/+M1yekHXsfW41NTJk
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید