
دیگه تحمل این جشن و نداشتم میخواستم برم با بقیه خدافظی کنم و برای آخرین بار تبریکمو به دلسا بگم.
از لحن و طرز زدن آرش خوشم نیومد که هیچ ،طرز برخورد زنشم بهم برخورده بود.
رفتارای مشکوک فرنامم بد تو مخم رفته بود .
فرنام اومد و گفت:
فرنام:عزیزم ببخشید طول کشید رفیقم کار واجبی داشت گفتم بقیه حرفا برای وقتی که برگشتم الان مهمونی دعوتم .
پوزخندی میزنم و میگم
+امشب چه همه کار واجب دارن
فرنام : اینطور حرف نزن آیدا هنوزم نسبت بهم بی اعتمادی؟ شبمونو خراب نکن لطفا بذار خوش باشیم .
+شبمون تمام شد دیگه میخوام برگردم خونه تحمل آدمای اینجارو ندارم لطفا برگردیم حالم خوش نیس
فرنام :چت شده کسی بهت حرفی زده
+نه گفتم میخوام برگردم
با حرص و عصبانیت نگاش میکنم که میگه باشه مانتو و شالتو بپوش بریم
دلسا رو بغل میگیرم و میگم
+بازم بهت تبریک میگم
دلی: چرا حالا میری زوده که برای شبم برنامه داریم بابا
+خستمه از وقتی ازدواج کردم دیگه به این مهمونای طولانی عادت ندارم
دلی: ای خاک تو سرت با این ازدواج کردنت ای کاش من عین تو نشم از وقتی قاطی مرغا شدی افسرده شدی
میخندیم
از بقیه هم عذر خواهی و خدافظی میکنم
مامان و بابا هم کلی سوال پیچم کردن که خستگی و مشغله ی فرنام و بهونه میکنم .
چشمم به مادر صدف میخوره که تک و تنها یه گوشه ایستاده بود و به بقیه با غریبگی نگاه میکرد.
ظاهرش اصلا به آدمای اینجا که همه لخت و پتی و شیک و پیک اومده بودن نمیخورد.
یه زن ساده ی آروم مظلوم باحجاب بود، اما دخترش چرا تنهاش گذاشته بود یه لحظه دلم براش سوخت. خودشو چقد بین این آدما غریب میدید.
حتی خاله شیرین هم سرگرم خوش و بش با دوستا و فامیلای خودش بود و به این زن کاری نداشت .
یه لحظه بدم اومد از این رفتار خانواده ی آرش.
یه کشش قلبی و حسی منو سمت اون زن فرستاد. نمیدونم چرا ازش خوشم اومده بود.
به سمتش رفتم و با دلسوزی گفتم
+چرا تنهایید احساس غریبی میکنید ؟
با مهربونی نگام کرد و سرشو تکون دادو گفت :
_آره به صدف گفتم میخوام برم گفت باشه یکم بمون با آرش میرسونیمت خونه الانم خبری ازش نیس نمیدونم کجا رفتن منتظرشونم
+ میخواید من شمارو برسونم خونه؟ منم دارم میرم
مامان صدف : نه دخترم تو خیلی بامحبت و مهربونی زحمتت میشه فدات شم با داماد خودم میرم شما برو به سلامت
+خیلی خب اگه اینجور راحتین باشه
دستمو سمتش دراز میکنم و میگم
از آشناییون خیلی خوشحال شدم خانم
لبخندی میزنه و میگه
_منم همینطور عزیزم
چشمش به دستی که سمتش دراز کرده بودم میخوره و کمی با مکث دستمو میگیره و فشار میده و زیر لب چیزی میگه که متوجه نمیشم.
دستمو ول نمیکنه سوالی نگاش میکنم و میگم
+چیزی شده؟
با تعجب به دستم خیره شده بود . که دلیلش رو نفهمیدم
_ چه نشونه ی خوشگلی روی دستت داری
به لکه ی خال مانند سیاهی که روی ساعد دستمه نگاهی ميندازم و با بیخیالی میگم:
+ آره این یه نشونس مامانم همیشه میگه اگه گم بشی با همین نشونه پیدات میکنم از بچگی دارمش .
چشماش گشاد میشه و با ترس دستمو رها میکنه . ناباور سرشو تکون میده و زیر لب میگه ممکن نیس نه نه نمیتونه خودش باشه.
توی فکرم میگم این زنم مثل دخترش عجیب غریبه. ینی چی ممکن نیس؟ نشونه ی دست من چرا اونو ترسوند؟ واقعا نمیفهمیدم. از دور دیدم که صدف و آرش دارن نزدیک میشن برای اینکه دیگه باهاشون روبه رو نشم، سریع از مامان صدف خدافظی میگیرم و جلوی چشمای پرسوال و حیرت زدش میرم....