ویرگول
ورودثبت نام
*Sogand*
*Sogand*چنل من https://t.me/+M1yekHXsfW41NTJk
*Sogand*
*Sogand*
خواندن ۵ دقیقه·۴ روز پیش

قصه ی ماه پارت پنجاه و نه

آیدا

ساعت ۵ و نیم عصر بود و نگار اومده بود پیشم. حسابی هوس لواشک کرده بودم که سر راهش  کلی برام خریده بود. این مدت هروقت میومد پیشم ، قبلش میگفت ویار چی داری تا برات بیارم منم بدون رودربایستی میگفتم اینو بخر و نگار میگفت پولشو بعدا از فرنام میگیرم و میخندید.

  نشسته بودیم و فیلم نگاه میکردیم و من عین بچه ها لواشک و دور انگشتم لوله کرده بودمو توی دهنم میذاشتم و لیس میزدم نگار مدام مسخرم میکردو میخندید

نگار: این چه وضع خوردنه دختر! عین بچه ها چه ملچ ملوچی هم میکنه .

لبامو جمع میکنم و با لحن بچگونه میگم

_خب بشم دیده میخولم اینو برای بشم.

و دستمو روی شکمم میذارم و میمالمش

نگار: بخور نوش جونت فسقلی خاله .قربونت شم کی به دنیا میای دیگه تو ؟نمیتونم صبر کنم برا دیدنش آیدا

به شکمم نگاه میکنم و میگم

_میبینی جوجوی مامان همه منتظرتن ،خاله نگارم منتظره اومدی برات کلی چیزای خوشگل بخره مگه نه خالش ؟

نگار: بذار اون بیاد هرچی بخواد میخرم مگه میشه نخرم همین الانم اینقد براش ذوق دارم که جورابو کفشاشو خریدم براش

_فعلا چیزی نخر دیوونه جنسیتش معلوم نیس

نگار: یکماه دیگه معلوم میشه. اینو وقتی شنیدم حامله ای جون تو اینقد ذوق مرگ شده بودم اصلا هول کردم رفتم سریع براش کفشو خریدم اصلنم فک نکردم به دختر یا پسر بودنش.

نگار از اون دوستایی بود واسه من که عین خواهر بدون منت محبتشو ازم دریغ نمی‌کرد توی هر گرفتاری و مشکلات میتونستم روش حساب باز کنم. خوشحالیم اونو خوشحال میکرد، ناراحتیم هم باعث ناراحتیش می‌شد .

من به هرکسی دوست و رفیق نمیگفتم معمولا همیشه دوستای کمی داشتم اما بهترین هارو کنارم نگه می‌داشتم.  نگار هیچ فرقی با دلسا  نداشت.

همیشه تو زندگیم خلا برادر و خواهر رو حس میکردم اما خدا به جاش آدمایی رو سر راهم قرار داد که کمی از اونا نداشتن از حرفای نگار که کلی ذوق کرده بودم بغلش میکنم .

_ممنونم بخاطر وجودت نگاری منو این جوجه کوچولو خیلی دوشت دالیم و لپاشو میکشم

و میخندم .

_لپ نکش آیدا دردم اومد چه عادت بدی داری آخه از دستت لپام آب شد .

میخندم و میگم

_فرنامم همینو میگه خخ دوس دارم خب حال میده از بس که گوگولی هستین .

نگار: لپای اون مرده گنده هم میکشی بدبخت فرنام چی میکشه از دست تو باید دوتا بچه رو بزرگ کنه.

_آره همیشه بهم میگه خیلی بچه ای آیدا یکم بزرگ شو خخخ

نگار: زهرمار نخند راست میگه بزرگ شو دیوونه داری مادر میشی .

میخواستم جوابشو بدم که صدای دینگ پیامک گوشیم حواسمو پرت کرد . گوشیو باز میکنم تا ببینم کی پیام داده. یک تای ابروم میره بالا و با تعجب به شماره ی ناشناسی که اس داده خیره میشم ، اما با خوندن متن پیام سرجام خشکم میزنه و بدون اینکه پلکی بزنم بارها و بارها اون پیام و توی ذهنم میخونمش تا بلکه هضمش کنم.

عرق سردی روی پیشونیم میشینه و احساس دلپیچه و حالت تهوع بهم دست میده.    صدای نگار منو به خودم میاره و مثل مسخ شده ها نگاش میکنم نمیتونستم حرفی بزنم انگار لال شده بودم .

نگار: چته چرا صورتت این شکلی شد روح دیدی انگار چی دیدی تو اون گوشیت ؟

سعی میکنم اونو از اتفاق شومی که خبرش منو اینجور بهم ریخته بود فعلا باخبر نکنم و با گفتن چیزی نیس پیام تبلیغاتی بود ماست مالیش کنم .

نگار بی خیال گفت : 

نگار: خیلی خب من میرم دستشویی

به سمت سرویس بهداشتی میره بدون معطلی از جام بلند میشم. .دنبال سویچ ماشین میگردم که پیداش میکنم. با عجله از ترس اینکه نگار نیاد و جلومو بگیره سمت رخت آویز میرم و مانتو و شالمو هول هولکی برمیدارم و با همون دمپایی های رو فرشیم به سمت پارکینگ میرم تو اون لحظه به هیچی فکر نمیکردم فقط به یه آدرس فکر میکردم آدرسی که اون زن فرستاده بود همون زنی که فرنام باهاش بهم خیانت کرده بود.

چقد احمق بودی آیدا،  تو اونو بخشیدی بهت گفت دیگه سمتش نمیره بهت گفته بود عاشقته حاضر نیس دیگه تورو از دست بده. همش دروغ بود آیدای احمق آیدای بیچاره.

باید مطمعن میشدم باید دوباره صحنه ی خیانت فرنام با عشقش رو میدیدم .دوباره همون صحنه ی بوسیدن دوباره همون حالم داشت بد می‌شد، میخواستم پس بیوفتم.

اینبار فرنام فقط به من خیانت نکرد به بچمونم خیانت کرد بچه ای که عاشقش بود.

فرنام چطور دلت اومد؟ لعنت بهت آیدا نباید اونو میبخشیدی سادگی کردی بازیت داد فریبت داد توی ذهنم همش این جمله تکرار و تکرار می‌شد .

"فریبت داد فریبت داد آیدای بدبخت آیدای ساده گول خوردی اون عاشقت نبود همش دروغ بود".

پامو تا آخر روی پدال گاز فشار میدم من یبار صحنه ی خیانتشو دیده بودم به زور تونستم فراموش کنم و از ذهنم بیرون کنم اما اینبار با یه بچه ی توی شکم چجور از پسش بربیام بی مهابا اشک می‌ریختم و زار میزدم میدونستم

میدونستم میدونستم. تو همیشه بهم دروغ میگفتی گولم زدی اینقد حالم خراب بود که حواسم به هیچ جا نبود حتی حواسمم به بچه ی توی شکمم نبود اشتباه بزرگی کرده بودم که قابل برگشت نبود.

ای کاش میشد برگردم خونه می‌نشستم با نگار حرف میزدم گریه میکردم خودمو خالی میکردم بعدشم وسایلمو جمع میکردم با بچم اون زندگی نکبتی رو ترک میکردیم. آره منو بچم اون مردی که بهمون بدی  و خیانت کرده بود و دوسمون نداشت رو ترک میکردیم.

اما حالا دیر شده بود اینو وقتی فهمیدم که ماشین به انحراف کشیده شده و از جاده به سمت دره پرتاب شد. تمام دردی که کشیدم فقط چند لحظه بود بعد از اون چیزی نفهمیدم و همه جا تاریک و سیاه شد....

دختر پسر
۴
۰
*Sogand*
*Sogand*
چنل من https://t.me/+M1yekHXsfW41NTJk
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید