
راوی
آرش دست اورا میگیرد هنوز آیدا به هوش نیامده بود .
نگران و غمگین به چهره ی رنگ پریده و مظلوم آیدا نگریست .
هنوز سرمش تمام نشده بود و منتظر بود تا به هوش بیاید .
حالا که به او بیشتر نگاه میکرد میفهمید چقد اورا دوست دارد .از همان بچگی او را دوست داشت اما حالا با دیدن آیدا حس های عجیب و غریبی به او دست میداد.
به خودش که نمیتوانست دروغ بگوید عاشق آیدا شده بود . او همیشه فکر میکرد صدف را دوست دارد و با عشق ازدواج کرده اما حالا میدانست عشق او آیدا بود .
هر بار اورا میدید قلبش تند میزد و احساس میکرد چقد به وجود زنی مثل آیدا در زندگی اش نیاز دارد و حتی آرزو میکرد کاش آیدا مادر بچه اش بود .
از این فکر ها کلافه شد . آیدا زن یکی دیگر بود و خودش هم زن داشت چجور میتوانست خیانت کند ؟ واقعا این افکار شرم آور بود باید خودداری میکرد. اما چگونه ؟
هر بار که آیدا را میدید از خود بیخود میشد.
آیدا زیر لب اسم فرنام را زمزمه میکرد .
چشمانش باز شد و گیج به اطراف نگاه کرد .
دستش در دست آرش بود . آرشی که نگران به او زل زده بود . زیر لب دوباره اسم فرنام را صدا زد .
آرش آرام گفت :
آرش: الان بیمارستانی به شوهرت زنگ زدن اما جواب نداد . خودم کنارتم نگران نباش تنهات نمیذارم
موهای اورا نوازش کرد و با غم به آیدای بیحال و ناخوش نگاه کرد .
آیدا حس بدی داشت . رفتار آرش تغییر کرده بود آرام گفت:
آیدا: نکن آرش
آرش دست خود را عقب کشید . و لبخندی تلخ زد
آیدا: میخوام برم خونه چرا فرنام نمیاد دنبالم
آرش : خودم میبرمت گوشی شوهرت در دسترس نیس چند بار بهش زنگ زدم به مادر پدرت هم نگفتم نمیخواستم نگران بشن
سرم آیدا تمام شد و آرش به او کمک کرد سر پا بایستتد همراه هم سوار ماشین آرش شدند . آیدا نگران بود .
در ماشین سکوت میان آن دو برقرار شد هر دو غرق در فکر بودند . آرش بین پرسیدن و نپرسیدن مردد بود . بلاخره سکوت را شکست و گفت :
آرش : شنیدم مادر صدف چی بهت گفت اون زن مدتیه دیوونه شده و نرمال رفتار نمیکنه از اون بدتر روی صدفم تاثیر گذاشته هر دوتاشون دیوونه شدن یکبارم صدف در مورد اینکه مادرش چیا در مورد بچه ی گمشدش گفته و حس میکنه تو دخترشی بهم گفت که گفتم احمقانس و حق نداره این حرفو جایی بزنه اما انگار حالیشون نیس بخاطر کاری که باهات کرد متاسفم خودم میدونم چجور باهاشون برخورد کنم .
آیدا با غم و بغض گریه کرد . دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد . آرش مات و مبهوت به او نگریست نمیدانست چه گفت که باعث رنجش آیدا شد .
آرش : آیدا چته تو چیشده میشه به من بگی چه خبره؟
آیدا دیگر تحمل نداشت خسته شده بود بار سنگینی را داشت تحمل میکرد .
با هق هق گفت:
آیدا: من بچه ی یاسمین و فرهاد نیستم من فرزند خونده ی اونام فک کنم حق با مادر صدفه مدت ها بود دنبال خانواده ی اصلیم میگشتم اما حالا انگار اونا منو پیدا کردن من خیلی ناراحتم آرش خیلی دارم عذاب میکشم از وقتی فهمیدم فرزند خوندم همش این تو سرم بود چرا پدر مادر اصلیم منو نخواستن چرا ولم کردن مگه من چم بود که منو فروختن به یکی دیگه اگه پدر مادر اصلی من خانواده ی صدف باشه چی ؟ اگه اون زن حقیقت رو گفته باشه چی ؟!
آرش نمیدانست چه بگوید زبانش بند آمده بود و داشت حرف های آیدا را برای خودش تحلیل میکرد. هضم کردنش سخت بود که آیدا فرزند خوانده بود و پدر مادر اصلی اش او را فروخته بودند و حالا مادر زنش ادعا میکرد که او دخترش است .
با این حال برای آرام کردن آیدا هر کاری میکرد .
آرش : آیدا عزیزم آروم باش اینقد گریه نکن
اشک های او را با دستش پاک کرد
و از او خواست آرام باشد .
آیدا به حرفش گوش داد و سکوت کرد چشمان اشکی و خیس آیدا با تعجب به آرش نگاه میکرد. انگشتان آرش نوازش وار روی گونه ی او کشیده میشد.
آرش نگاهش را از چشمان آیدا گرفت و به لب های کوچک آیدا خیره شد .
حسی در دلش دوباره زنده شده بود .
قلبش در سینه تند تر میکوبید .
وسوسه شد که از لب های او بوسه ای بگیرد اما در یک لحظه به خودش آمد .
خود را عقب کشید و سعی کرد به خودش مسلط شود .
آیدا گفت :
آیدا : نمیتونستم بگم که فرزند خوندم این یه راز بود خجالت میکشیدم فقط فرنام میدونست ولی بهم گفت دنبالشون نگردم اگه بفهمه حالم بخاطر این موضوع خراب شده خیلی عصبی میشه گفته باید مراقب خودم باشم چون باردارم .
آرش : به نظرم شوهرت راست میگه تو نباید خودتو بابت این موضوع عذاب بدی هیچی تغییر نمیکنه حتی اگه تو دختر فرهاد و یاسمین نباشی ما هنوزم تورو همونجور که بودی میبینیم اصلا نمیتونم تصور کنم تو خواهر صدف باشی. باهاشون حرف میزنم دیگه دورو برت آفتابی نشن اگه یه روز اونا تو رو ول کردن پس دیگه به اونا نیازی نداری به زندگی خودت برس نمیذارم باعث دردسرت بشن .
آیدا قدردان به آرش نگاه کرد.