
آرش
نگاهی به ساعت مچیم ميندازم ،الان وقت ملاقات با پرستار بچه بود اما هنوز خبری ازش نبود . در همین لحظه تقه ای به در اتاق زده میشه و منشیم وارد اتاق میشه .
منشی : خانم رفیعی اومدن بگم بیان پیشتون؟
+ بله منتظرش بودم بگو بیاد
منشی قاب عینکشو روی چشمهاش تنظیم میکنه و با گفتن چشم از اتاق خارج میشه .
خودکارم رو توی دست گرفته بودم و باهاش روی کاغذ خطوط نامفهوم و بی معنی میکشیدم. صدای ظریف و نازک دختر توجهمو جلب کرد . نگاهمو از اون خطوط بی معنی ای که روی کاغذ کشیده بودم برمیدارم و به صاحب صدا خیره میشم.
سرتاپاشو با دقت زیر نظر میگیرم . دختر کم سن به نظر میرسید .حدود ۲۰ یا ۱۹ ساله با تیپ ساده و اصلا هم آرایش نداشت . دستاشو روی هم گذاشته بود و با خجالت بابت تاخیرش عذر خواهی کرد .
پرستار: خیلی عذر میخوام آقا توی ترافیک گیر کردم.
با دستم راهنماییش میکنم روی مبل چرمی روبه روم بشینه
+ مشکلی نیس بفرمایید بشینید
دختر آروم و سر به زیر روی مبل میشینه
لبخندی میزنم و میگم
+خب از خودتون بگید و اینکه قبلا جایی به عنوان پرستار بچه کار کردید یا نه؟
خیلی آروم جوابمو میده
پرستار : من کیانا رفیعی هستم ۲۰ سالمه و توی یه شهر خیلی کوچیک زندگی میکردم . توی خانواده ی شلوغی بزرگ شدم از خواهر برادرای کوچیک ترم خودم مراقبت میکردم. یعنی یجورایی تجربه ی کافی رو برای نگه داری بچه دارم . وقتی برای تحصیل اومدم اینجا برای خرج و مخارجم نیاز به کار داشتم توی کافی شاپ کار میکنم . از طریق یکی از دوستام که تو شرکت شما هم هست فهمیدم پرستار بچه میخواستید تصمیم گرفتم شانسمو امتحان کنم خیلی خوشحال میشم منو به عنوان پرستار بچتون قبول کنید من خیلی به این کار احتیاج دارم.
صحبت هاش که تمام شد . کمی فکر میکنم با وجود سن کمش نمیشد اعتمادی بهش کرد اما بد نبود یه شانس بهش بدم
+ کار شما خیلی سخت میشه در واقع شما از یک نفر مراقبت نمیکنی از دو نفر باید مراقبت کنی خانمم و پسرم
اینو که گفتم جا خورد . حتما با خودش میگفت چرا باید از یه زن بالغ مراقبت کنه
با گیجی پرسید: منظورتون و نفهمیدم آقا از همسرتون باید مراقبت کنم؟
با حرکت سر تایید میکنم حرفشو . نگام میکرد .
+ درواقع اونی که بیشتر به مراقبت نیاز داره همسرمه من از اینکه اون و با پسرم تو خونه تنها بذارم میترسم. علی رغم اینکه اون مخالف پرستاره برای آیهان من دلم میخواد کسی در نبود من همیشه پیش اونا باشه .زن من قرص های آرامبخش مصرف میکنه و نمیتونه خوب به پسرم رسیدگی کنه توی شرایط بدی زندگی میکنیم خلاصه بخوام بگم اینه که میخوام تو چشم و گوشم باشی توی اون خونه هرکاری میکنه هر جا میره بهم اطلاع بدی حقوق خوبی هم بهت میدم که دیگه اصلا نیازی نیس کافی شاپم کار کنی به صورت آزمایشی چند روز کار میکنی اگه خوشم اومد درمورد حقوقت صحبت میکنیم.
+ خیلی خب من مشکلی ندارم هر کاری ازم بخواین انجام میدم براتون
لبخندی روی لبهام میشینه
+ فقط حواست باشه همسرم از این جریان چیزی نفهمه
سرشو تکون میده و میگه
پرستار : چشم آقا خیالتون راحت بهم اعتماد کنید...
***************************************************
چند روز از برگشتنم به خونه گذشته بود . منو فرنام عین دوتا غریبه کنار هم زندگی میکردیم .نه من تمایلی برای بودن با اون نشون میدادم نه فرنام . اتاقمونو جدا کرده بودیم، دلم نمیخواست کنار مردی بخوابم که آغوششو برای زن دیگه باز کرده بود .
روی کاناپه لم داده بودم و برنامه ای که از تلویزیون پخش میشد و نگاه میکردم . صدای باز شدن در خونه و محکم کوبیده شدنش منو از سر جام پروند . فرنام تلو تلو جلو اومد، چشماش سرخه سرخ بود و از ظاهرش معلوم بود بدجور مست کرده .
تا منو دید زد زیر خنده . بلند و الکی میخندید جلوتر اومد و بهم نزدیک شد. با همون ته خنده ای که داشت دهنشو باز کرد و گفت
فرنام : بههههه خانم خوشگلمممم چه عجب از اتاقت زدی بیرون ما تورو دیدیممممم
بوی گند الکل که از نفسش به صورتم میخورد حالمو بهم زد . دستشو روی موهام میکشه که ازش با نفرت فاصله میگیرم و با حالت چندشی میگم
+ چرا اینقد مشروب خوردی داری حالمو بهم میزنی بهم دست نزن
اینو که گفتم بیشتر خندید قهقه زدناش روی مخم رفته بود
فرنام : فک میکنی چرا خوردم ؟ بخاطر تو داری نابودم میکنی
+ من کاری بهت ندارم تویی که منو نابود کردی
با خشم سمتم هجوم میاره و لباشو محکم روی لبام میذاره. زورم بهش نمیرسید با تمام توانم هلش میدم و سیلی محکمی در گوشش میزنم و فریاد میزنم
+ ولم کن روانی نمیخوام بهم دست بزنی حالم ازت بهم میخوره فرنام
فرنام جری تر میشه و به کارش ادامه میده
میخواستم از دستش فرار کنم و به اتاق برم و درو قفل کنم که از پشت سر منو بغل میگیره و با صدای کلفت و خش دارش در گوشم میگه
فرنام : چرا برگشتی پیشم؟ میدونم هنوز دوسم داری اینقد لجبازی نکن بیا همه چیزو فراموش کنیم دلم برات تنگ شده برای همه چیزت برای بوسه هات برای بدنت
فرنام مست بود و از روی شهوت حرف میزد و به بدنم دست میکشید و میمالید. حالم داشت بد میشد، هر چی تقلا میکردم ولم کنه نمیکرد. منو سفت به خودش چسبونده بود و در گوشم حرف میزد.
با گریه التماس میکردم ولم کنه اما فایده نداشت . منو بغل کرد و سمت اتاق خواب برد و روی تخت انداخت . تیشرتشو از تنش درآورد و پرت کرد اون ور
و روم خیمه زد. دستمو روی قفسه ی سینه ی لختش گذاشتم تا مانعش بشم ؛ اما هیکلش سنگین بودو زورم بهش نمیرسید. دامن کوتاه لباس خوابمو میزنه بالا و به چشمام زل میزنه
فرنام : اینقد تقلا نکن آیدا بذار کارمو بکنم عصبانی بشم به ضرر خودته
تمام لحظاتی که اسیر شهوت و هوس فرنام بودم ، مردم و زنده شدم . میخواستم بالا بیارم . حس یه زن فاحشه رو داشتم که صرفا بخاطر رفع نیازی جنسی ازش استفاده شده بود ؛بدون هیچ احساس و عشقی .فرنام وقتی کارش تمام شد ،خودشو کنار کشید و لش کنارم افتاد و چشاشو بست.
قفسه ی سینش تند تند بالا و پایین میشد .صدای هق هق گریه هام بلند شده بود .دستمو جلو دهنم میگیرم و از سر جام بلند میشم و به سمت دستشویی میرم . حالم از تن و بدنم بهم میخورد. چندتا اوق زدم و بالا آوردم و بعد بیحال روی زمین افتادم .....