پارت سیزدهم
آرش
توی رخت خواب غلتی میزنم و دستمو روی جای خالی صدف میکشم. چشای خمارمو به زور باز میکنم و میبینم که صدف سرجاش نیس. احتمالا رفته دوش بگیره خیلی خسته بودم و حسابی خوابم میومد چون دیشب دیر خوابیده بودیم خمیازه ای میکشم و از سر جام بلند میشم. حوله امو برمیدارم تا با یه دوش آب گرم خستگیمو رفع کنم. از اتاق که میزنم بیرون صدای خنده های صدفو میشنوم که داشت با گوشی صحبت میکرد... همینجور که پشت سرش ایستاده بودم حرفاشو گوش میکردم
صدف: آره مامان همه چی مرتبه نگران نباش حالمم خوبه نه مامان همه چی هس میخورم باشه آره آره
لبخندی روی لبام میشینه میفهمم الان دارن درمورد چی صحبت میکنن اهمی میگم که صدف از جاش میپره و به پشت سرش نگاه میکنه با خجالت میگه:
عه مامان آرشم بیدار شد بعدا بهت زنگ میزنم باشه چشم قربونت بشم فعلا خدافظ
+صبحت بخیر چه زود بیدار شدی؟
صدف: صبحت بخیر آرشم آره پاشدم صبحونه درست کردم بخوریم همه چی آمادست دوش بگیر بخوریم دارم ضعف میکنم
میشینم کنارش و بغلش میکنم و موهاشو ناز میکنم
+تو چرا آماده کردی؟ خودمو بیدار میکردی عشقم دلت درد نمیکنه ؟
صدف : نه خوبم یه کوچولو فقط درد دارم
میبوسمش و میگم
+ پس من برم دوش بگیرم و بیام باهم صبحونه بخوریم
دستاشو دور گردنم حلقه میکنه و با عشوه میگه
صدف: میدونستی الان خوشبخت ترین زن روی زمینم ؟
چشمای صدف مثل الماس میدرخشیدن بوسه ی روی چشمای قشنگش میزنم و میگم
+قول میدم تا ابد کنار هم خوشبخت بمونیم. راستی صدف خودتو آماده کن میخوام بهترین ماه عسل دنیا ببرمت یه مدت طولانی از اینجا و آدماش فاصله بگیریم و خوش بگذرونیم
با خوشحالی و ذوق عین بچه ها دست میزنه و میگه :
صدف : کجاااا میریم آرش؟
به ذوق کردناش میخندم و تو آغوشم فشارش میدم و میگم:
فردا میفهمی....
***************************************************
راوی
یاسمین نگران نگاهی به فرهاد میکند که اوهم مرتب طول و عرض خانه را با استرس طی میکرد و زیر لب با خود حرف میزد . دل هر دو بسیار شور میزد چرا که آیدا هنوز به خانه برنگشته بود و موبایلش هم جواب نمیداد. یاسمین دلش طاقت نیاورد و یک دفعه غم دلش سر باز کرد و زد زیر گریه
+اگر بلایی سر خودش آورده باشه چی فرهاد؟! من میمیرم
فرهاد ایستاد و غمگین نگاهی به یاسمین کرد
و با تشر گفت:
_ زبونتو گاز بگیر این حرفا چیه دختر من بخاطر یه عشق یکطرفه همچین کاری نمیکنه مارو تنها نمیذاره آیدای من خودخواه نیس. اینجور نمیشه تا الان بیخودی صبر کردیم من میرم کلانتری
یاسمین سریع از جایش برخاست و گفت :
+من نمیتونم تو خونه بمونم باهات میام
فرهاد عصبی گفت :
_همینجا بمون شاید آیدا برگشت من میرم .
مرضیه خانم خدمتکار خانه هم نگران آیدا بود. کت فرهاد را سریع می آورد و به دستش میدهد و میگوید :
مرضیه: نگران نباشید آقا خانم صحیح و سالم برمیگرده.
فرهاد کتش را تن میکند و سری تکان میدهد و میگوید:
_امیدوارم
و به سمت در میرود که ناگهان در باز میشود و آیدا با حالی زار، صورتی ماتم زده چشمانی که از اشک قرمز شده بود ظاهر میشود.
فرهاد عصبی فریاد میزند:
<کجا بودی دختررررررر داشتی مارو سکته میدادی؟
یاسمین با گریه به سمت آیدا هجوم میبرد و میخواهد اورا در آغوش بگیرد که آیدا خود را عقب میکشد و با تنفر به یاسمین و فرهاد نگاه میکند
آیدا : بهم دروغ گفتین...
فصل چهارم
۲۵ سال قبل
گریه و زاری کودک تمامی نداشت. زن کودک سه روزه اش را محکم در آغوش فشرد و شروع به خواندن لالایی کرد.
بخواب آروم تو آغوشم، نکن هرگز فراموشم
بخواب آروم کنار من، تو پاییز و بهار من
لالا لالا تو مثل ماه، بخواب که شب شده کوتاه
لالا لالا گل گندم، نشی تو بی قراری گم
لالا لالا گل مریم، چشات رو هم میره کم کم
لالا لالا گل یاسم، ازت میخونه احساسم
بلاخره کودک آرام شد و به خواب رفت. زن نفسی از سر آسودگی کشید. اورا سرجایش گذاشت و خیلی آرام و با احتیاط برخاست تا مبادا کودک را بیدار کند. زنبیل خریدش را برداشت و چادرش را به سر کرد. پسر کوچک هشت ساله اش، در حیاط با توپ بازی میکرد
دستی روی سر پسرک کشید و گفت :
_عزیزم میتونی حواستو بدی به خواهرات تا من برم خرید کنم؟ زود میام
+باشه مامان
زن رفت ولی وقتی برگشت کودک چند روزه اش نبود .جیغی کشید و به سر و صورتش چنگ میزد .
از شیون و فریاد های زن، کل اهالی محل جلوی در خانه جمع شده بودند تا سر از قضیه دربیاورند زن جیغ میکشید و میگفت :
_بچمو چیکار کردی نامرد؟ چجور دلت اومد خدا لعنتت کنه بچمو برگردون برو بیارش
مرد عصبانی از جایش برخاست و سیلی محکمی به صورت زن زد و گفت :
+مگه من گفتم بچه بزا همین دوتا توله ای هم که داریم نمیتونیم خرجشونو بدیم، بعد تو باز بچه میاری برا من؟! باید همون موقع سقطش میکردی یه نون خور کمتر بهتر. خرجشو میخواستی از کجا بدی من که بیکارم دوتا بچه دیگم داریم احمق نباش با فروختنش پول خوبی گیرمون اومده.
_به کی دادیش میخوام برم پسش بگیرم من این پولو نمیخوام من هیچی نمیخوام فقط دخترمو میخوام .
+ دیگه دیر شده از وقتی به دنیا اومده بود مریض بود اونو حالا پیش یه خانواده ی خوب میفرستن تا مراقبش باشن .
زن هق هق کنان گفت : اگه دخترمو برنگردونی خودمو میکشم....[]