
دوسال بعد
دستشو میاره جلوم و با لبخند دستمو توی دستش میذارم.
انگشتای دستم لای انگشتای دستش چفت میشن. شونه به شونه ی هم توی تالار بزرگ و مجللی که قرار بود مراسم عقد و عروسی دلسا برگزار بشه راه میرفتیم.
کلی مهمان اونجا بودن که با ورود منو فرنام همه محو ما شده بودن .
فرنام واقعا جذاب شده بود .کت و شلوار مشکی چهار دکمه با پیراهنی سفید ، موهای فرشو ، صاف و اتو کشیده با ژل و تافت به سمت بالا حالت داده بود و ته ریشای مرتبش به صورتش جذبه ی خاصی داده بود ،طوری که وقتی دیدمش کلی ذوق مرگ شدم.
منم یک ماکسی شاین دار پوشیدم که از یک سمت بالای رونم تا پایین چاک میخورد و قسمت بالاتنه دکلته و لخت بود و دور کمرم دوتا بند باریک ضربدری میخورد.
لباسم مشکی بود و با فرنام ست کرده بودم
فرنام خم شد و در گوشم زمزمه کرد
فرنام :همه دارن به ما نگاه میکنن آیدا
زیر لب اوهوم میگم و به فرنام لبخند میزنم
+چون شوهر به این جذابی دارم نگاه میکنن
سرشو با غرور بالا میگیره و میگه
فرنام :نه چون یه خانم دلبر و خوشگلی مث تو دارم
میخندیم و میگم
+دلسا و نامزدش اونجان بریم پیششون
کنار دلسا ،نازنین (خواهر بزرگترش) مادرش خاله شیرین بود .
از فاصله ی نه چندان دور آرش و صدف هم میبینم که کنار هم ایستاده بودن. صدف بازوی آرش و گرفته و بهش چسبیده بود و داشتن با چندتا دیگه از دوستای آرش صحبت میکردن و حواسشون هنوز متوجه ی منو فرنام نشده بود.
دلسا از دور متوجه ی من شد و با همون دسته گلی که تو دستش بود دستشو برد بالا و تکونش داد و بلند داد زد
دلی : آیداااا عزیز دلم اومدددد
چشم همه برگشت به سمت ما.
خاله شیرین و نازنین با کنجکاوی و هیجان زده به منو فرنام نگاه میکردن. لبخندی روی لبهاشون نشست دلسا با ذوق پرید توی بغلم و منم متقابلا بغلش کردم .
دلی: رسیدنت بخیر عزیزممم چقد خوشگل شدی تو بلاگرفته نشناختمت اصلا آب و هوای خارج بهت خوب ساخته هاااا
+توم خیلی خوشگل شدی خیلی خوشحالم برات مبارک باشه دلسای من
اخمی میکنه و با حالت دلخوری میگه
دلی: فک کردم نمیای دو ساله ندیدمت دختر دلم برات تنگ شد کی رسیدی ایران؟
+دیشب رسیدیم مگه میشه عروسی تو نیام
دیوونه حالا بعدا همه چیو واست توضیح میدم به فرنام اشاره میکنم و میگم همینجور که آشنا هستی ایشون همسرمه فرنام
چشمای دلسا حالا که متوجه ی فرنام شده بود برق میزد فرنام اومد جلو و دستشو دراز کرد و صداشو صاف کرد و گفت
فرنام : خیلی مبارک باشه خانم به پای هم پیر بشید
دلسا که دهنش باز مونده بود و با چشم باز داشت سرتاپای فرنام رو بررسی میکرد دست فرنام رو گرفت و تکون داد و گیج و منگ گفت
دلی :ممنونم شوهر خواهر
فرنام لبخندی میزنه و سرشو تکون میده
دلسا سریع توی گوشم میگه عجب شوهر خوش هیکل و خوبی داری خاک تو سررر چه شانسی داری تو این لعبتو از کجا پیدا کردی
از حرفش خندم میگیره و آروم میگم دیوونه .
نامزد دلسا هم به ما ملحق میشه و به اونم تبریک میگیم .فرنام با نامزد دلسا که اسمش سهیل بود، مشغول گپ زدن میشه.
به سهیل نگاه میکنم یه پسر درشت هیکل و توپر که قدش نسبتا کوتاه بود و پوستی سفید داشت موهاش لخت و بور و صورتی کاملا اصلاح شده و چشمایی به رنگ عسلی داشت .
دلسا کنار گوشم میگه : چطوره شوورم؟
آروم میگم
+ سلیقت که مردای خشن و چشم و ابرو مشکی بود دقیقا برعکسش گیرت اومد که این خیلی گوگولیه بهش میاد خیلی مهربونم باشه این از دست تو قراره کلی عذاب بکشه.
و باهم میخندیم
دلی : دیدی میگن هرچی دوس داشته باشی دقیقا برعکسش نصیبت میشه. سهیل هم پولداره هم قیافش و ظاهرش بدک نیس چیکار کنم دیگه خوشتیپ خوشگلارو شما بر زدین
و به فرنام اشاره میکنه. آهی میکشم و میگم
+مهم قیافه نیس دلسا باور کن اخلاق خوب همه چیزه. مرد متعهد و وفادار و خوش اخلاق نصیبت بشه تو خوشبخت ترین زن روی زمینی
دلی: نکنه این آقای جذاب بداخلاقه؟!
میخندم و میگم
+گاهی اوقات آره اما اونم مهربونه
دلسا در گوشم میگه :
دلی:آره بهشم میاد خشن باشه اوف من همیشه عاشق همچین مردای جذابی بودم.
بهش تنه میزنم و میگم
+ بسه خجالت بکش دیگه خودت شوهر داری زشته.
میخنده و میگه شوخی کردم یه تار موی سهیلمو به صدتا اخموی بداخلاق جذاب تو نمیدم
چشمم به خاله شیرین و نازنین و عمو محمد میوفته به فرنام میگم بریم بهشون سلام کنیم .
باهم دیگه میریم سمتشون چشمای آرش و صدف هم به ما خیره بود.
با اینکه دورو برشون کلی از دوستای
صمیمی آرش بودن و مشغول صحبت بودن اما میتونستم ببینم که چشمای آرش منو فرنامو زیر نظر گرفته و حواسش پرت ماست.
چشم تو چشم میشم با آرش سری با لبخند براش تکون میدم اونم همینکارو میکنه و به دست سفت و چفت شده ی من توی دستای فرنام چشم میدوزه .
خاله شیرین بغلم میکنه و بوسه ای آروم روی گونم میزنه
+تبریک میگم خاله ایشالا خوشبخت بشن
شیرین : قربونت برم مرسی دخترم. دلم برات خیلی تنگ شده بود آخه چرا یهو تصمیم گرفتین برین اون سر دنیا
فرنام با لبخند دلنشین و متین جواب میده
فرنام : زندگی اونجا برامون راحت تره منو آیدا تصمیم گرفتیم دیگه ایران زندگی نکنیم
نازنین میگه
نازی: آیدا خیلی با قبلا فرق کردی خوشگلتر شدی خیلی هم به هم میاین خودتو شوهرت.
لبخندی میزنم و تشکر میکنم...