ویرگول
ورودثبت نام
*Sogand*
*Sogand*
*Sogand*
*Sogand*
خواندن ۳ دقیقه·۱۶ روز پیش

قصه ی ماه

پارت نهم

به صفحه ی گوشی خیره شده بود. روی عکس دونفرشان زوم کرده بود. روی لبخندهایشان .آن لبخند ها چقد واقعی و عمیق بودند.

به خودش مدتی خیره شد. دختری با موهای خرمایی روشن و صاف و به نرمی ابریشم که باز و پریشان دورش ریخته بود. لبانی برجسته و قرمز پوستی به رنگ مهتاب و چشمانی درشت و گیرا از گردن پسری آویزان بود که عاشقش بود چشمان میشی رنگش از شادی می‌درخشید .

قدش کمی کوتاه تر از پسر بود.

کمی بعد به پسر خیره شد .پسری با چهره ی معمولی و عینکی با موهایی مشکی و کوتاه چهارشانه و قد بلند که بالای سر دخترک خنده رو ، برای مسخره با دو انگشتش گوش گذاشته بود تا عکسش را خراب کند .

با خود فکر کرد او می‌خواست با این کار عکس را خراب کند و حرصم را دربیاورد اما بهترین عکس دونفرشان شد. بهترین و آخرین عکس. کلمه آخرین، مث پتکی بود که بر سرش اصابت کرد . خسته و درمانده، قطره اشکی از چشمش چکید و روی گونه غلتید. حالا باید چکار میکرد؟ نمی‌دانست. هیچی نمی‌دانست فقط میخواست بخوابد تا حداقل کمی طعم زهر جدایی را فراموش کند فقط خواب می‌توانست اورا از این عالم برای مدتی دور کند.

***************************************************

یاسمین از روزی که اورا بیهوش در اتاقش پیدا کرد و به بیمارستان برد آرام و قرار نداشت ،چرا که هیچوقت آیدا اینجور نمیشد . ترس اینکه آیدا را از دست بدهد باعث شد تا دیوانه وار در بیمارستان گریه کند.آن روز خودش و فرهاد خیالشان از بابت جواب آزمایش های آیدا راحت شد چیزی نبود جز شک عصبیی ‌.

سه روز گذشت و یاسمین سعی کرد با آیدا صحبت کند اما آیدا حرفی نمیزد خود را در اتاق حبس کرده بود .دلسا چندبار به دیدنش آمد اما با رفتار سرد آیدا مواجه شد که بسیار برایش عجیب بود.

یاسمین آرام وارد اتاق آیدا شد حدس میزد که بازم خواب باشد. در این چند روز کار آیدا همش خوابیدن بود. به سمت تخت رفت و با دیدن صحنه ی روبه رویش دلش لرزید. آیدا مانند جنین در رحم مادر روی تخت جمع شده و غرق در خواب عمیقی بود. آرام و منظم نفس میکشید. از صورتش معلوم بود قبل خواب بسیار گریه کرده است.

یاسمین خیلی آرام و محتاط جوری که آیدا متوجه نشود گوشی اش را که بغل گرفته بود بیرون کشید. صفحه ی گوشی را روشن کرد و عکس دو نفره ی آیدا و آرش را دید. سریع دست به دهان برد و آهی کشید حالا می‌فهمید اوضاع از چه قرار است. همین حدس را هم میزد از وقتی خانواده ی افشار خبر نامزدی و ازدواج آرش را داده بودند آیدا اینجور شده بود. حالا مطمعن شد که درد دخترش عشق بوده و او عاشق آرش است.

کنار آیدا روی تخت نشست و با غصه موهای خرمایی آیدا را نوازش کردو زیر لب زمزمه کرد:

+ بمیرم برات دخترکم عشقی که به سرانجام نرسه بدترین درده اما تو باید قوی باشی و باهاش کنار بیای

از جایش بلند شد و پتو را برداشت روی آیدا انداخت بوسه ای به لپای او زد و بعد از اتاق بیرون رفت....

***************************************************

فرهاد گوشی را قط کرد. پوفی کشید و پاچه های شلوارش را بالا کشید و روی مبل نشست توی فکر بود که صدای یاسمین او را از افکارش بیرون کشید

+محمد بود ؟چی میگفت؟

_آره محمد بود گفت فردا شب نامزدی آرشه شما هم باید بیاین. بیچاره محمد و شیرین از این ازدواج اصلا راضی نیستن. صداش خیلی ناراحت بود خانواده ای که قراره باهاشون وصلت کنن از لحاظ مالی و فرهنگی به محمد اینا نمیخورن. داداش دختره کارگر شرکت محمده باباشم که بیکار و سابقه ی خوبی نداره .

+حرف حسابشون چیه دنبال پولن؟ خب محمد پول زیاد داره بهشون بده تمام بشه بره.

_نه میگه بابای دختره تهدید کرده‌ باید آرش دخترمو بگیره وگرنه آبروریزی میکنم. شکایت میکنم و این حرفا از طرفی آرشم عاشق دخترس نمیخواد ولش کنه

یاسمین آهی میکشه و به آیدا فکر میکنه زیر لب جوری که فرهاد نشنوه میگه: کاش عاشقش نبود

_چی گفتی یاسی؟

+هیچی میگم من که نمیام آیدا هم حالش خوب نیس باید پیشش باشم .

_چرا نیای یاسی زشته ما نریم کی بره؟

+آخه فرهاد

_چیه؟!

سوالی و با شک نگاه یاسمین می‌کند یاسمین سکوت می‌کند ترجیح میداد حرفی از مشکل آیدا نزند و این راز را ۹در دلش برای همیشه مخفی نگه دارد.

آیداعکس
۵
۰
*Sogand*
*Sogand*
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید