ویرگول
ورودثبت نام
*Sogand*
*Sogand*چنل من https://t.me/+M1yekHXsfW41NTJk
*Sogand*
*Sogand*
خواندن ۳ دقیقه·۲۳ روز پیش

قصه ی ماه

آرش
آرش

پارت بیست و هشتم

خیلی جدی نگاش میکنم و میگم


_پشیمون نمیشم دیگه من خستم ،کششی برای ادامه ی زندگی باتو ندارم


صدف با بغضی که توی صداش بود جواب میده


صدف: خیلی خب اگه تو خسته شدی از این زندگی منم همینطورم منم دیگه تحمل این زندگی رو ندارم ولی اولش باید بچه رو سقط کنم چون نمیخوام بچم از اینکه پدر مادرش جدا شدن ضربه بخوره .


انگار دنیا داشت دور سرم میچرخید با ناباوری به دهنش خیره شده بودم که داشت حرف از بچه میزد


_تو تو حامله ای ؟


صدف با بیخیالی جواب داد


صدف:دیگه مهم نیس همین فردا میرم و سقطش میکنم تا هم از دست من خلاص بشی هم بچه


سمتش میرم و بازوهاشو میگیرم و تکونش میدم


_باتوم حامله ای کی فهمیدی که حامله ای ؟


سرشو تکون میده و میگه


صدف:آره حاملم پریودم عقب افتاده بود و حالت تهوع داشتم رفتم آزمایش دادم و جوابش و امروز گرفتم .میخواستم این خبرو بهت بدم اما هرشب دعوا داشتیم و نمیتونستم بگم از دستم عصبانی بودی و من منتظر یه فرصت خوب بودم تا بهت بگم و خوشحالت کنم اما تو دیگه منو نمیخوای پس این بچه هم به دنیا نمیاد .


با خشم نگاش میکنم و میگم


_خفه شو صدف فقط خفه شو


حالم دگرگون شده بود من و صدف یه بچه داشتیم.

نمیدونستم چیکار کنم من میخواستم صدفو طلاق بدم اما حالا پای یه بچه وسط بود .کلافه و عصبی سرمو تو دستام میگیرم و میشینم روی مبل و فکر می‌کنم .چشمامو از خشم و حرص میبندم هیچی جز دعوا و جروبحث با صدف نمیبینم و یه بچه ی کوچولویی که داره مارو نگاه میکنه و گریه میکنه.

خدایا سرنوشت بچه ی من چرا باید اینجور بشه با همچین پدر مادری. دلم نمیخواست بچمو از دست بدم نه من نمیتونم بذارم اون بچمو سقط کنه سرمو میارم بالا با چشمایی که از شدت ناراحتی و خشم سرخ شده بودن بهش نگاه میکنم  آروم میگم


_اون بچه نباید سقط بشه بهت اجازه نمیدم باید بخاطر بچه عوض بشی صدف میتونیم کنار بیایم باهم میتونی مگه نه؟



***************************************************

راوی

خانواده ی آرش خوشحال و مسرور از خبر بارداری صدف ، پسر و عروس را در آغوششان گرفته و به هردو تبریک میگفتند .همگی سر میز شام دور هم  جمع شده بودند ،هر کسی چیزی برای گفتن داشت به جز آرش . فقط آرش بود که با غذای توی بشقاب بازی می‌کرد و حسابی غرق در فکر بود. حتی به حرف های بقیه توجهی نداشت .

دلسا: هنوز باورم نمیشه یه فسقلی تو راهه. به نظرتون بچه چیه ؟ من که دلم میخواد یه دختر باشه وای تصور کنین یه دختر بور چشم آبی

نازنین : منم موافقم بچه ی دختر یچیز دیگست .

شیرین: دختر و پسر فرقی ندارن بچه باید سالم و سلامت باشه .

پدر خانواده هم حرف همسرش را تایید می‌کند و در جواب می‌گوید  :

محمد: حق با شیرینه دختر و پسر هیچ فرقی ندارن میگن پسر نعمته دختر رحمت وجود هر دوش نیازه .

صدف لبخندی میزند

صدف: برای منم فرقی نمیکنه اما نظر آرش و نمیدونم .

دلسا : نظر تو چیه آرش ؟

آرش با حواس پرتی جواب می‌دهد:

آرش: چی؟

دلسا: توی جمع نیستی داداش میگم دوس داری بچه پسر باشه یا دختر ؟

آرش لبخند زورکی بر لب می آورد

آرش: دوس دارم دختر باشه

سامیار بچه ی نازنین با ناراحتی و اخم می‌گوید:

سامیار: ولی من هیچ نینی رو دوس ندارم.

نازنین دستی روی موهای پسرش می‌کشد .

نازنین : چرا قربونت بشم دوس نداری یه هم بازی داشته باشی ؟

سامیار: اونوقت دیگه منو دوس ندارین

همه  به حسادت کودکانه ی سامیار می‌خندند. آرش از سر میز بلند می‌شود و سامیار را در آغوش می‌گیرد .

آرش: هیچ بچه ای جای تورو تو قلبم نمیگیره دایی جون

بوسه ای به گونه ی تپل سامیار می‌زند.

شیرین : راستی یه خبر خوب دیگم هست بقیه که میدونن آرش و صدف فقط بی خبرن ، برای آیدا هم خواستگار اومده و میخواد ازدواج کنه .

صدف : من آیدارو زیاد ندیدم و هم صحبت نشدیم ،فقط تو روز عروسیم دیدمش دختر خوب و خوشگلیه امیدوارم خوشبخت بشن.

حال آرش دگرگون می‌شود. بعد از شنیدن خبر بارداری صدف ،این دومین خبر بدی بود که شنید.  باید خوشحال می‌شد اما چرا نشد؟ باز هم لبخندی زورکی روی لب نشاند . اما هیچ کس نمی‌دانست در دل آرش آشوب بزرگی برپا شده بود.....


دختر پسر
۰
۰
*Sogand*
*Sogand*
چنل من https://t.me/+M1yekHXsfW41NTJk
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید