ویرگول
ورودثبت نام
*Sogand*
*Sogand*چنل من https://t.me/+M1yekHXsfW41NTJk
*Sogand*
*Sogand*
خواندن ۵ دقیقه·۱۵ روز پیش

قصه ی ماه

پارت سی و چهار

راوی

نیمه شب بود و از آسمان باران تندی می‌بارید.

تمام لباس هایش خیس شده بود و آب از سر و رویش می‌چکید. دستش را سمت دکمه ی آیفون برد. اما لحظه ای مکث کرد‌ . مردد بود. میان دوراهی عشق و هوس گیر افتاده بود.  شاید حق با مینا بود . او هیچوقت نمی‌توانست به همسرش وفادار بماند . به آیدا فکر کرد. به اینکه توی مدت کمی که با او ازدواج کرده بود، چقد خوشبخت و راضی بود و آیدا اورا صادقانه دوست داشت .

تا اینکه مینا دوباره سرو کله اش پیدا شد و عقل و هوش را دوباره از فرنام گرفت . این امتحانی بود برای فرنام ، یا باید تا آخر عمرش به آیدا وفادار می‌ماند، یا با مینا هوس هایش را سرکوب میکرد و به همسرش خیانت میکرد. انگشتش را روی زنگ فشرد. در باز شد بدون معطلی خیس و آب کشیده وارد آپارتمان شد . مینا با دیدنش هینی کشید و گفت

مینا : تو که خیس آبی سریع لباساتو دربیار فرنام تا برات خشکشون کنم

فرنام بدون هیچ حرفی لباس هایش را درآورد.

مینا لبخندی پیروزمندانه ای زد و با حس غرور  از اینکه فرنام اورا به همسرش ترجیح داده بود  گفت :

مینا: میدونستم میای عزیزم محال بود دست رد به سینم بزنی از طرز نگاهت امروز فهمیدم توم حسابی دلتنگم بودی .

فرنام نگاهی به سرتاپای مینا انداخت . سر جا خشکش زد. با ناباوری به لباسی که مینا تن کرده بود نگاه می‌کرد.  زیر لب زمزمه کرد

فرنام: این لباس..

مینا با عشوه و لوندی چرخی دور خود زد و دستی به لباس کشید . خنده ای کرد و گفت

مینا : آره همونه. لباسی که زنت می‌خواست بخره اما من خریدمش

فرنام عصبی به صورتش نگاه کرد و غرید

فرنام : منظورت ازین کارا چیه بهم گفتی بیام اینجا که منو عذاب بدی؟

مینا فورا بدن لخت فرنام را در آغوش گرفت و بوسه ای بر روی سینه ی ستبر او زد و گفت :

مینا: نه عشقم فقط میخواستم امشب حسابی خودمو برات خوشگل کنم. این لباسیه که زنت دوس داشت برای تو بپوشه و توم حتما خوشت اومده بود ،ولی حالا من برات میپوشم .

مینا وقیحانه میخندید .

فرنام اورا از خود جدا می‌کند.  دلش به حال آیدا سوخت نباید این کار را با او میکرد ولی مینا دست بردار نبود .

فرنام : تو هیچوقت نمیتونی منو از اون جدا کنی اینکه الان اینجام دلیل نمیشه تورو از اون بیشتر دوس دارم من اصلا حسی به تو ندارم تو برای من هیچی نیستی مینا تو فقط یه ...

هنوز حرفش تمام نشده بود که مینا لب های اورا با ولع بوسید . و بعد زیپ لباسش را پایین کشید، که لباس از تنش کامل درآمد و اندام لخت و عریانش در مقابل چشمان حریص  فرنام خودنمایی میکرد . فرنام دیگر اختیارش را از دست داد و به سمت مینا هجوم برد ‌. تنش را در آغوش کشید و به سمت تخت برد .

چون آن زن آیدا نبود، پس خبری هم از عشق بازی نبود ، و نیازی نبود در رابطه ملایم و با احساس رفتار کند . محکم خود را به تن  و بدن مینا می‌کوبید و نفس نفس میزد . سیلی محکمی به گوش مینا زد و با صدایی که از  شهوت زیاد میلرزید گفت

فرنام:  دوس داری اینجوری هرزه ؟ همینو می‌خواستی آره؟

مینا که از درد مینالید فرنام را محکمتر در آغوش گرفت . برای مینا هیچ مردی مانند فرنام نبود . حالا دیگر بیشتر از قبل فرنام را میخواست. 

***************************************************

آیدا

کلافه و نگران به ساعت دیواری نگاه میکنم. ساعت از یازده شب گذشته بود و  هنوز خبری از فرنام نبود. دلشوره گرفته بودم‌، هر چی تماس میگرفتم گوشیش خاموش بود . به هر کسی که می‌شناختم زنگ زدم اما خبری از فرنام نداشتن . سکوت خونه رو تنها تیک تاک ساعت شکسته بود و توی مغزم دقیقه و ثانیه ها با همین تیک تاک اعصاب خورد کن،  به سختی می‌گذشتند.

به آشپزخونه میرم و به غذای روی گاز با ناراحتی نگاه میکنم . خیلی سعی کرده بودم این بار غذام خوب بشه و نسوزونمش.  فرنام که نبود حتی دلم نیومد لب به غذا بزنم.  شکمم از گرسنگی قارو قور میکرد. دستی روی شکمم میکشم . تصمیم گرفتم چیزی نخورم تا فرنام بیاد . نباید بد به دلم راه میدادم . حتما مشکلی براش پیش اومده یکم دیگه صبر میکنم شاید اومد اگه نیاد یکاری میکنم .

سعی کردم حواسمو پرت کنم .تلویزیون و روشن کردم و روی کاناپه دراز کشیدم. داشت سریال مورد علاقمو نشون میداد، اما اونقدر فکرم درگیر فرنام بود که حتی یه ذره از سریالم نفهمیدم .تا اینکه چشمام کم کم گرم میشن و نفهمیدم کی به خواب رفتم....

توی خواب و بیداری بودم که دستی تکونم میداد و اسممو صدا میزد

فرنام: آیدا آیدا پاشو آیدااا

چشمای سنگین و خمارمو به زور باز میکنم که قیافه ی فرنام و بالای سرم میبینم

فرنام : عزیزم چرا اینجا خوابی؟ پاشو برو سر جات

از دستش خیلی دلخور و ناراحت بودم سر جام میشینم و با اخم میگم

آیدا : کجا بودی ؟ اینقد منتظرت موندم که خوابم برد چرا گوشیت خاموش بود؟

فرنام شرمنده و با ناراحتی نگام میکنه و میگه

فرنام : شامم نخوردی؟

صدامو میبرم بالاتر و میگم

آیدا : جواب منو بده فرنام کجا بودی گوشیت چرا خاموش بود؟ به هر کس زنگ زدم خبری از تو نداشت .

فرنام کلافه و بی حوصله  روشو ازم میگیره روی کاناپه لم میده و سیگارشو در میاره. نمیدونم چرا اما از قیافش خستگی و ناراحتی می‌بارید .سیگارشو روشن میکنه و پکی میزنه . فهمیدم  دنبال جواب میگرده، حتما میخواد یچیزی سرهم کنه اینو از مکث کردنش فهمیدم .

فرنام : ماشینم تو راه خراب شده بود. زیر بارون بودم و جاده هم تاریک بود کسی نبود کمکم کنه تا اینکه زنگ زدم یدک کش و ماشینو بردیم مکانیکی و طول کشید ببخشید گوشیمم شارژ نداشت خاموش شد .

گوشیشو از توی جیبش درمیاره و میگیرم جلوم

فرنام : بیا خودت روشنش کن ببین شارژ نداره

قیافمو در هم میکنم و با دلخوری میگم

آیدا : نمیخوام ببینم .منو دق دادی میدونی چقد ترسیدم از اینکه بلایی سرت اومده باشه

فرنام لبخند تلخی میزنه سرش پایین بود و بهم نگاه نمی‌کرد .سیگارشو توی جا سیگاری خاموش کرد و یهو از سر جاش بلند شد. انگار حالش خوب نبود. خیلی سردو خشک بدون اینکه نگاهم کنه میگه

فرنام : میرم حمام خیلی خستم

یجای کار میلنگید و من اینو خوب حس میکردم . فرنام امشب مثل فرنام شب های پیش نبود. از یچیزی فرار میکرد . نمیدونم از چی اما اینو خوب میدونستم حس زنانم هیچوقت بهم دروغ نمی‌گفت....

تیک تاک
۰
۰
*Sogand*
*Sogand*
چنل من https://t.me/+M1yekHXsfW41NTJk
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید