
خواستم بخوابم یک چیز یادم آمد.
دیشب نخوابیدم. کل دیشب را بیدار ماندم ،
مثل هر شب
مثل همیشه
مثل پارسال
دقیقا پارسال یادم آمد. ساعت پنج و نیم صبح شد و هنوز نخوابیدم چرا خواب سراغم نمی آید؟!
الان وقت فکر کردن به گذشته ها نیس اما لعنتی بی خوابی زده به سرم.
صبح خیلی کار دارم که باید انجام بدهم . سفری کوتاه دارم. نباید خسته و بی رمق باشم اما ...
بیخیال خواب شدم آمدم کمی بنویسم
گفته بودم پارسال؟
بله پارسال یادم آمد.
تابستان بود و چند ماهی از روزی که به خواست خودم تو را ترک کردم تا دیگر عذاب نکشم گذشته بود.
راستی تو چرا بعد از آن روز دنبالم نگشتی؟
چرا سراغم نیامدی؟
من منتظرت بودم . شاید یک روز برمیگشتی اما نیامدی
بماند
ساعت سه و نیم شب بود. با کابوس وحشتناکی از خواب پریدم.
یادم نیس دقیقا کابوس چه بود اما هر چه بود مرا به شدت ترساند. قلبم تند تند میزد.
همان لحظه که دستم را روی قلبم گذاشتم و نفس عمیق میکشیدم تا آرام شوم اتفاق دیگری افتاد.
اتفاق وحشتناک تر
از پشت پنجره ی اتاقم سایه ای سیاه رد شد و ضربه ای محکم مثل توپ به شیشه برخورد کرد.
ضربان قلبم بالا رفته بود از جا پریدم . نمیدانستم چه کنم. خیلی ترسیده بودم . چند دقیقه وسط اتاق ایستاده بودم و به پنجره نگاه میکردم.!
جرات نداشتم دوباره بخوابم مگر خوابم میبرد؟
از آنجایی که در کابوس اجنه و حور و پری بود می گفتم شاید آمده باشند سراغم.
دلم میخواست با تو حرف بزنم، مثل هر موقع که میترسیدم .
یادت می آید!
روزی از ترس اینکه مبادا آپاندیسم ترکیده باشد و باید عمل جراحی کنم با تو صحبت میکردم؟
چقد میگفتی قوی باش و عین دختر بچه ها رفتار نکن!
میگفتی از دختر ضعیف بیزاری
برای همین دوسم نداشتی؟
اینم بماند
گوشی را نگاه کردم . تو را آنلاین دیدم.
مثل هر شب
راستی یک سوال دیگر !
بعد من برای چه کسی آنلاین میشدی؟
مزخرف بود فکر اینکه مبادا دلت تنگ شده و مرا چک میکنی.
آنلاین بودی اما نه برای من پس برای کی؟
اینم بماند
دستم رفت روی کیبورد و خواستم بنویسم .
خواستم بنویسم چقد به تو نیاز دارم ، چقد میترسم . خواستم از کابوسم از سایه ی پشت پنجره برایت بنویسم.
من تنها بودم . تو میدانستی که تنهای تنهام
همیشه بهت گفته بودم .
تو عشق بودی، رفیق بودی، همدم بودی، تو همه چیز بودی !
تنها دوست من تو بودی.
بعد از تو هم دیگر کسی را نخواستم تنهای تنها بودم.
اما آن شب به تو احتیاج داشتم.
نبودی
نبودی
نبودی
نه
بودی
اما برای من نبودی
تا صبح به آنلاین تو خیره بودم.
دستم روی صفحه ی کیبورد خشک شد . مکث کردم . فکر کردم.
چیزی ننوشتم.
ترسیدم نخوانی یا برایت مهم نباشد.
ترسیدم مزاحم باشم و عین مزاحم ها با من رفتار کنی.
ترجیح دادم سکوت کنم و خودم را عقب بکشم .
بلاخره
صبح شد ساعت شش
بله همین الان که دارم مینویسم شش صبح است .
آنلاین بودن تو تمام شد.
به آخرین بازدید تو در ساعت ۶:۰۰ صبح نگاه میکنم .
چند ساعت به آنلاین تو خیره مانده بودم؟
ارزشش را داشتی؟
ترسم یادم رفته بود و جایش غم در دلم نشست.
غم نبودن تو و اینکه کسی دیگر جای من را گرفت.
گوشی را بستم .
به کابوسی که دیده بودم فکر کردم.
جن و پری ؟
پوزخندی زدم و گفتم
هر چه بود از کابوس انتظار و تنهایی بهتر بود ...