
امروز یه کتابی خوندم که خیلی به دلم نشست و گفتم ترجمشو براتون بنویسم. امیدوارم خوشتون بیاد
_سخته که با بعضی از آدم ها خداحافظی کنی.
_ ممکنه ندونی چه احساسی داری.
_ممکنه خیلی غمگین بشی.
_ممکنه خیلی عصبانی بشی.
_ممکنه حس و حال حرف زدن با کسی رو نداشته باشی.
_ممکنه فقط حس پنهان شدن داشته باشی.
_ممکنه دیگه همه چیز سرگرم و جالب به نظر نیان.
_ممکنه حس و حال غذا خوردن نداشته باشی.
_ممکنه حال خوابیدن نداشته باشی.
_ممکنه سعی کنی دیگه بهش فکر نکنی.
_ممکنه وانمود کنی که اتفاقی نیوفتاده.
_ممکنه گیج شده باشی.
_اما در نهایت شروع به بهتر شدن حالت میکنی.
_یادت میاد که چطور میخندیدی.
_تمام خوشی هایی که قبلا داشتی رو یادت میاد.
_روزهایی خواهی داشت که حالت خوبه و روزهایی که حالت بده.
_تمام روزهای خاص رو یادت میاد.
_هر چیزی رو که باهم یاد گرفتین یادت میاد.
_ممکنه دلت بخواد با کسی صحبت کنی.
_حتی ممکنه دلت بخواد یک نقاشی بکشی.
_ممکنه از خودت بپرسی که کجا رفتند یا الان چه کار میکنند.
_بیشتر از همه یادت میاد که چقدر دوسشون داشتی و دلت براشون تنگ شده.
_به راهت ادامه میدی و سعی میکنی شجاع باشی.
_و یادت میاد که همیشه کسی هست که دوست داشته باشه، و تو رو محکم در آغوش بگیره.
_همه ی ما وقتی با کسی که دوسش داریم خداحافظی میکنیم، غمگین میشیم.
_همیشه سعی کن اوقات خوشی که باهم سپری کردید رو به یاد بیاری.
پایان.....