
از وقتی نتا ملی شدن تصمیم گرفتم اینجا فقط رمانمو بنویسم و پست های متفرقه نذارم .
اما دیدم اینجا هر کسی هر چیزی مینویسه. یکی تجربیاتش ،یکی دانشی که داره، یکی داستان مینویسه ،یکی هم از حال بدش و افسردگیش مینویسه یکی از عشق مینویسه یکی از جدایی .خلاصه که گفتم منم پست هام یکنواخت نباشه و گاهی وقت ها دلنوشته یا از خودم بنویسم .
یکی از چیز هایی که میخوام در مورد خودم بگم خودآزاری و اورثینکه( فکر کردن بیشاز حد به یه مسئله ). اون مسئله یا میتونه بهم ربط داشته باشه یا نداشته باشه. اما من به کم اهمیت ترین چیز ها هم فکر میکنم. اونقد فکر میکنم که مغزم میخواد منفجر بشه و سرم درد میگیره.
دوسال پیش جایی تدریس زبان میکردم اون اولین تجربه ی کاریم بود . که خیلی تجربه ی بدی بود و با مسئولای اونجا دعوای بدی کردم و دیگه پامو اونجا نذاشتم. (البته اینم بگم مقصر من نبودم و احساس کردم حقم داره ضایع میشه )
احساس شکست و سرخوردگی میکردم . خیلی گریه کردم.اما دیدم گریه فایده نداره بهتره سرگرم کنم خودمو و دیگه به این موضوع فکر نکنم .
رفتم از انباری سراغ کتاب های قدیمی مامانم . از توی کارتن کتاب ها چندتا کتاب برداشتم . کتاب هایی که سنشون حتی از سن منم بیشتر بودن و در اثر گذر زمان جلد نداشتن و ورقه هاشون زرد شده بودن. بوی کهنه و قدیمی شونو دوس داشتم . بیشتر کتاب هایی که برداشتم جنایی و پلیسی بودن که نویسندشون بازپرس محققی بود که اون زمان پرونده هایی که زیر دستش بودن و کتاب کرده بود .چند جلدشو برداشتم که بخونم . همه جنایتا واقعی بودن و اوایل انقلاب اتفاق افتاده بودن. کتاب آخرین شکار قاتل رو خوندم که در مورد (مجید سالک محمودی قاتل خفاش شب) تبریزی بود و زنو بچه داشت میومد تهران برای مسافرکشی و زنای بیوه و مطلقه و هر زنی که به قول خودش بدکاره بوده و تو زندگی با شوهرش مشکل داشته رو سوار ماشینش میکرده با اونا طرح دوستی میریخته و بعد میکشتشون.
یا یه پرونده ای دیگه ای که خونده بودم در مورد زنی جوان بود که به زور اونو به پسر عموش میدن و از پسر عموش صاحب بچه میشه و بعد ها عاشق مرد دیگه ای میشه و از شوهرش تقاضای طلاق میکنه اما شوهره لج میکنه و میگه طلاق بده نیس و زنه با همکاری مردی که دیوانه وار عاشق بوده شوهرشو تو خونه بهش قرص خواب میده و بعد زنده زنده میسوزونن و در آخر دوتاشون مجرم شناخته میشن و زنه میگه کار منه منو اعدام کنید مرده میگه تقصیر منه منو اعدام کنید .
وقتی اینارو میخوندم اورثینکم شروع میشد . همه جنبه های اخلاقی و رفتاری رو بررسی میکردم . به مقتول فکر میکردم و به قاتل . به زنای بدکاره ،مطلقه ، بیوه و یا شوهر دار که تو زندگی از سر ناچاری و بدبختی تن به این کار میدادن یا شاید عاشق مجید میشدن و بهش اعتماد میکردن فکر میکردم. به مجید قاتل فکر میکردم که توی بچگی به قول مادرش بچه ی مودب و آرومی بوده و سرش همیشه تو لاک خودش بوده پس چرا این پسر آروم و مودب تبدیل شده بود به یه هیولای آدمکش؟ شاید مقصر زن مجید بوده که تو زندگی اذیتش میکرد و مدام دعوا داشتن . به این فکر میکردم اگه شوهر زنه طلاقش میداد هم خودش زنده میموند هم زنش کنار مردی که میخواستش خوشبخت میشد و هیچوقت اعدام نمیشدن. تقصیر کی بود پس ؟ آیا میتونیم بگیم همه مقتولا بی گناهن و قاتلا آدمای بدین؟
برای همشون اشک میریختم و ناراحت میشدم . کتاب های احمد محققی رو که تمام کردم . رفتم سراغ کتاب های صادق هدایت . مردی که هنوز برام سواله چرا خودشو کشت؟ خیلیا از شخصیت و داستان های صادق هدایت بخاطر افکارش و نوشته های منفی و تاریکی که نسبت به زندگی داره خوششون نمیاد . اما از اینا که بگذریم آدم بسیار باسواد و متفکر و از همه مهمتر نویسنده ی درجه یکی بوده .
تا اینکه داستان زنده به گورشو خوندم و فهمیدم قضیه از چه قراره .
آقای صادق هدایت از دید نزدیکان و دوستانش آدم خوش مشرب گیاهخوار و شاد و سرحالی بوده ینی چیزی که اونا میدیدن. اما در خلوت خودش آدمی بوده بسیار متفکر و مثل من اورثینک میکرده و باعث میشده دیدش نسبت به زندگی کلا عوض بشه .من حس کردم آقای هدایت هم مثل من مبتلا به خودآزاری و وسواس فکریه که باعث شده خودکشی کنه .
قسمتی از داستان زنده به گورشو مینویسم تا براتون روشن بشه این موضوع
[در رخت خوابم می غلتم ، یادداشت های خاطره ام را بهم می زنم ، اندیشه های پریشان و دیوانه مغزم را فشار میدهد، پشت سرم درد میگیرد، تیر میکشد، شقیقه هایم داغ شده ، به خودم میپیچه. لحاف را جلو چشمم نگه میدارم، فکر میکنم_ خسته شدم، خوب بود میتوانستم کاسه ی سر خودم را باز بکنم و همه ی این توده ی نرم خاکستری پیچ پیچ کله ی خودم را در آورده بیندازم دور بیندازم جلو سگ.
نه کسی تصمیم به خودکشی را نمیگیرد، خودکشی با بعضی ها هست.در خمیره و در نهاد آنهاست. آری سرنوشت هر کسی روی پیشانی اش نوشته شده ، خودکشی هم با بعضی ها زائیده شده. من همیشه زندگانی را به مسخره گرفتم، دنیا ، مردم همه اش به چشمم یک بازیچه، یک ننگ ، یک چیز پوچ و بی معنی است.
صادق هدایت]
و بعد از خوندن زنده به گور تصمیم گرفتم توی نت در مورد مرگ و خودکشی هدایت سرچ کنم و عکسشو در حالی که روی تخت خوابیده بود دیدم یه مرگ آروم و راحت رو انتخاب کرده بود خودکشی با گاز.
برای اونم خیلی ناراحت شدم و غصه خوردم اما چرا؟ مگه باید برای کسی که این زندگی رو دوس نداشته و با میل خودش قصد ترکشو داشته باید غصه خورد؟
تراژدی های غمگین و دوس ندارم . مرگ سخت، مرگ دردناک، مرگ به ناحق ،خودکشی ها خیانت ها . اما با اینکه میدونم روی روح و روانم اثر میذاره و باعث میشه ساعت ها بهشون فکر کنم و گریه کنم باز نگاه میکنم و در موردشون توی گوگل سرچ میکنم. اینم یک نوع خودآزاریه. خودآزاری روحی روانی که به دست خودم انجام میشه . میدونم که باید افکارمو از همه چیزای منفی پاک کنم و بیخیالشون بشم اما نمیشه.
مثلا نشستم دارم چاییمو میخورم یا برنامه ی مورد علاقمو نگاه میکنم یهو یادم میاد راستی از خانواده ی آتنا قربانی تجاوز توی پارس آباد اردبیل چه خبر ؟ الان ینی تونستن دیگه کنار بیان با مرگ بچشون یا اون بنیتا کوچولو که تو ماشین ولش کردن و بچه خفه شد و مرد. بعد میرم دوباره سرچ میکنم و تمام ماجراشونو از اول میخونم چگونگی قتل چگونگی تجاوز
و بعد برای ایناهم دوباره غصه میخورم برای تمام بچه هایی که قربانی تجاوز میشن
توی گوگل اسامی تمام قاتلای زنجیره ای رو میدیدم . سرگذشتشونو میخوندم . باز به این فکر میکردم چرا یه آدم باید تبدیل بشه به همچین هیولایی .
مردی بود که قربانیاش همه پسر بچه های زیر پونزده سال بودن و به همشون اول تجاوز میکرده بعد به وحشیانه ترین شکل ممکن اونارو به قتل میرسونده . اما چرا؟ مگه خودش توی گذشتش چی بوده که تبدیل شده به همچین آدمی؟ چرا فقط پسر بچه های زیر پونزده سال؟
چون خودش اعتراف کرده بود وقتی بچه بوده بار ها قربانی تجاوز شده و بهش آزار رسوندن و تحقیرش کردن .
اینجا هم دلم برای قاتل بی رحم سوخت هم پسر بچه های بیگناه که کشته شدن.
فهمیدم آدما به اندازه ی رنجی که میکشن عوض میشن.
یبار داییم حرفی زد که مدت ها بهش فکر میکردم ببینم درسته یا نه
بهم گفته بود یه آدم شرور و بد ذات هیچوقت آدم درست و خوبی نمیشه اما یه آدم خوب ممکنه یه روز تبدیل بشه به آدم شرور و بد.
همه ی آدما از بچگی بد نیستن شرایط و عواملی باعث میشه بد بشن .
الانم که اوضاع کشور خوب نیس و شدیدا اورثینک میکنم. از دی ماه پارسال اورثینک میکنم. . به اعدام های پی در پی فکر میکنم . به جوونای کشته شده فکر میکنم. به آرزوهای پرپر شده فکر میکنم. به پدر مادراشون فکر میکنم . به شکنجه ها فکر میکنم . به جنگ فکر میکنم. به بچه های میناب فکر میکنم . امشب رفتم و نوشتم تصاویر اجساد مدرسه ی میناب چرا باید همچین کاری کنم؟ چون من یک خودازارم
به جسد هاشون فکر میکنم. به اینکه چه بلایی سرشون اومد چه بلایی سرمون اومد فکر میکنم .
به تمام خونای ناحق ریخته شده فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم. گریه کردم. به بدن های بدون سر و تیکه پاره دست های از بدن جداشده ی کوچولوشون که مشق مینوشتن به این فکر میکردم اون خانم هلال احمر که گفت معلمی جوانی بود که سر نداشت ولی قلبش هنوز داشت میزد .
حتی به آدمی فکر میکنم که مدت ها پیش باعث دلشکستی و ناراحتیم شد اما با این حال وقتی بهش فکر میکنم میبینم که چقد دلم براش تنگ شده و ای کاش همچین کاری با من نمیکرد.
این فکرا دارن دیوونم میکنن . با نوشتنشون خواستم فقط کمی خودمو سبک کنم . آدمی نیستم از غم بنویسم تا دیگرانو ناراحت و عصبی کنم . اما خواستم بگم مبتلا به خودآزاریم.
نمیدونم شاید خیلیا شبیه من باشن این روزا زیاد به مرگ و جنگ و کشت و کشتار فکر میکنن. اما من تا قبل از این مسائل هم زیاد به همه چیز فکر میکردم ....
اگه شما هم مثل من خودآزاری دارید بنویسید چطوری خودتو آزار میدید ؟