ویرگول
ورودثبت نام
*Sogand*
*Sogand*
*Sogand*
*Sogand*
خواندن ۶ دقیقه·۹ روز پیش

قصه ی ماه

آرش
آرش

پارت هفدهم

بعد از اومدن مهرزاد و زنش ، صدف چنان از اومدنشون ذوق زده و خوشحال بود که داشت بال بال میزد. پرید تو بغل شادی و کنارش نشست و سرگرم حرف زدن شدن .منو مهرزادم صحبت میکردیم .مهرزاد نوشیدنی سفارش داد. به صدف توصیه کردم که زیاد نخوره اما مهرزاد گفت امشب شب ماس بیخیال بذار همه مست بشیم.

و گیلاسارو آوردن بالا. صدف که خیلی مشتاق به نظر می‌رسید گفت

صدف:آرش یالا ببر بالا دیگه

منم با اکراه گیلاسمو بردم بالا و زدیم بهم. بیشتر از این میترسیدم صدف حالش بد بشه چون بار اولش بود. من زیاد نخوردم اما بقیه بدجور مست کرده بودن و اصلا تو حال خودشون نبودن. مهرزاد و شادی رفتن سمت پیست رقص و شروع کردن رقصیدن .صدف که روی میز خم شده بود و با مستی میخندید و دست میزد با صدای کشدار گفت


صدف:آررررررش ماهم بریم وسط

بلند شد و دستمو گرفت باهم رقصیدیم. بعد از کمی رقصیدن صدف در گوشم گفت

صدف: شکمم یکم درد میکنه باید برم دستشویی.

میخواستم باهاش برم اما گفت تنها میرم تلو تلو به سمت دستشویی رفت و منم با نگرانی نگاش میکردم. رفتم سرجام نشستم هنوز شادی و مهرزاد اون وسط داشتن میرقصیدن. کمی بعد شادی اومد کنارم نشست و موهاشو که باز دورش ریخته بودنو با دستاش جمع کرد و برد عقب و خودشو با دست باد میزد


شادی: وااای گرمم شد حسابی رقصیدم 


بهم نگاهی انداخت و گفت

شادی:صدف کو ؟


شونه ای بالا انداختم گفتم

+ رفت دستشویی یکم طولش داد برم دنبالش ببینم کجاس


شادی میخنده و سری تکون میده و میگه:

شادی: چه جالب مهرزادم رفت دستشویی


تند تند از کنار آدمای مست درحال رقص گذشتم تا برسم به سرویسای بهداشتی. بادیدن صحنه ی روبه روم سرجام خشکم زد. باورم نمیشد که صدفو تو بغل مهرزاد میبینم....

مهرزاد داشت موهاشو نوازش میکرد . خون جلوی چشمامو گرفته بود. سمتشون حمله میکنم. یقه ی مهرزادو از پشت میگیرم و میکشم و یه مشت حواله ی صورتش میکنم چون خیلی مست بود پخش زمین میشه .با لگد و مشت میوفتم به جونش و هرچی فحش  بودو نثارش کردم از یقشش گرفتم و بلندش کردم و محکم کوبیدمش به دیوار و گفتم


+داشتی چه گوهی میخوردی حرومزاده با زن من چیکار میکردی؟


چندتا محافظ با لباسای سرتاپا مشکی به سمتم اومدن و مارو جدا کردن .
بهمون گفتن فورا باید اینجارو رو ترک کنیم. صدف تو حال خودش نبود و روی زمین نشسته بودو گریه میکرد. با عصبانیت دستشو میگیرم و بلندش میکنم و میبرمش به سمت بیرون هیچی نمی‌گفت و فقط گریه میکرد. میخواستم خفش کنم اما میدونستم مست بود و مهرزاد لاشی و پست هم از مستیش سواستفاده کرد. 

  حوله رو از توی کشو برمیدارم و به سمت حموم میبرم صدف توی وان نشسته بود و سرشو بین دستاش گرفته بود. صدای پاهامو میشنوه و سرشو میاره بالا و بهم نگاه میکنه. حوله رو پرت میکنم تو صورتش و میزنم بیرون.
توی اتاق نشیمن بی صدا و آروم نشسته بودم.و فکر میکردم . بعد از گذشتن چند دقیقه صدف با تاپ و شلوارک قرمز و موهایی خیس که حوله دورشون پیچیده بود میاد پیشم و با ناراحتی نگام  میکنه.  میشینه کنارم دستشو روی بازوم میذاره و آروم اسممو زمزمه میکنه


صدف: آرش؟


وقتی سکوتمو میبینه شروع میکنه توضیح دادن


صدف: من تقصیری ندارم آرش اون خودش یهو جلوم ظاهر شد من گیج و مست بودم نمیدونستم چیکار میخواد بکنه


از جام بلند میشم بدون اینکه بهش نگاه کنم میگم :

+چمدونارو جمع کن برمیگردیم ایران


صدف با بغض جوابمو میده:


صدف: آرش دیگه دوسم نداری؟

***************************************************

آیدا

نشسته بودمو مسیج هامو نگاه میکردم .دلسا نوشته بود (بی معرفت بی خبر میری سفر کی برمیگردی؟! چرا جواب زنگارو نمیدی ؟)

یک پیام از مامان داشتم که دیشب فرستاده بود( دلم برات تنگ شده میشه برگردی خونه دارم از دوریت دق میکنم )
یک پیام از بابا که نوشته بود (آیدا هرچی هم بشه حتی اگه پدر مادر واقعیت نباشیم این حقیقت عوض نمیشه که تو دختر ما نیستی تو هنوزم همون آیدا کوچولوی منی .)
بخاطر پنهان کردن حقیقت ازشون دلخور بودم اما چیزی از عشق و دوس داشتنم به اونها کم نشده بود.  اما نمیتونستم کنارشون بمونم یه مدت فاصله برام بهتر بود تا آروم بشم . اونا نمیتونستن درک کنن چه احساسی دارم خیلی دلم گرفته بود. دل منم براشون تنگ شده بود.

عکس مامان بابارو توی گالری نگاه میکردم. دوباره اشکام سرازیر شد .ای کاش هیچوقت حقیقتو نمیفهمیدم.

توی حال و هوای خودم بودم که آیفون خونه به صدا درمیاد. سریع اشکامو پاک میکنم گوشیمو میذارم کنار و به سمت آیفون میرم تا ببینم کیه. احتمالا خاله سیما نیس چون گفت امروز نمیاد و باید توی بیمارستان بمونه .

از توی  آیفون تصویر پسری رو میبینم 


+بفرمایید؟


پسر: میشه درو باز کنی سیما گفت خریداشو بیارم خونه


+چند لحظه صبر کنید الان میام


تیشرت صورتی رنگ ساده ای تنم بود که زیرش ساپورت مشکی پوشیده بودم. شالی روی سرم ميندازم و به سمت در حیاط میرم درو باز میکنم .

با دیدن قیافه ی پسره جا میخورم انگار اینو یجایی دیده بودم قیافش آشنا بود .
با صدایی به شدت جذاب و بم سلام میکنه سری تکون میدم و میگم:


+سلام من از آشناهای خاله سیمام ایشون اینجا نیس


پسره: بله میدونم نیس بهم گفت اینارو بیارم خونه 

پلاستیکای بزرگ خرید که نمیدونم چی توشه رو میاره بالا


+زحمت کشیدین بدین من


پوزخندی میزنه

پسر: مطمعنی میتونی اینارو ببری داخل؟


اخمام میره تو هم

+ بله که میتونم چلاق که نیستم بدین من


پسر: خیلی خب باشه بگیر

چندتا پلاستیکو باهم میده دستم که کمرم خم میشه از سنگینی پلاستیکا


+وای وای توی اینا چیه سنگه ؟

یکی از پلاستیکا از دستم میوفته که خیلی ضایع میشم .
با خنده پلاستیکارو ازم میگیره که محو خنده ی جذابش میشم. واااای من اینو یجا دیده بودم باهم توی کافه وااای این همون لبخنده همون پسره یهو جیغ میزنم

+ وااااااای تو


پسره از ترس سرجاش خشکش میزنه و لبخند رو صورتش میماسه عین کسایی که کار بدی کرده باشن و مچشونو گرفته باشن قبض روح شده بود از جیغم .

با تعجب گفت


پسره:من چی؟


+تو همون پسری که توی کافه باهم بودیم اومدی نشستی پیشم وااای باورم نمیشه دوباره میبینمت


پسره: اشتباه گرفتی خانم من اون کسی که میگی نیستم تابحالم ندیدمت


و با حالت جدی و اخم به سمت خونه میره تا خریدارو اونجا بذاره منم عین جوجه اردکی که دنبال مادرش میره دنبالش میرفتم و حرف میزدم


+خودتو نزن اون راه خیلی کارت زشت بود حتی ازم معذرتم نخواستی دست دختره رو گرفتی و رفتی .میدونی بخاطرت چقد جلوی همه خجالت کشیدم؟ همه بد نگام میکردن


با قیافه ای که حالا دیگه جدی و بداخلاق به نظر می‌رسید برمیگرده و نگام میکنه و میگه


پسره:میگم اشتباه گرفتی نمیفهمی؟ حتی نمیدونم از چی حرف میزنی این خریدارم همینجا میذارم خداحافظ


+وایسا ببینم ینی میخوای بگی تو فرحان نیستی همچین اسمی شنیدم آره آره فرحان بود من حافظه ی خوبی دارم .


انگار که چیز بامزه ای گفته باشم چشاش گرد میشه و بعد زیر لب آروم میگه

پسر: تف تو شانس


   محو صورتش میشم روزی که دیده بودمش اینقد جذاب نبود موهاشم فر نبود صاف بود. اما حالا به نظرم جذاب تر شده بود. یه پسر با لبخندی دختر کش و موفرفری محال بود خودش نباشه خیلی شبیه فرحانه
اوونم بهم زل زده بود و داشت صورتمو آنالیز میکرد. انگار می‌خواست چیزی بگه که پشیمون شد و بجاش گفت

پسر: بازم میگم اشتباه گرفتی من فرحان نیستم خدافظ

و در مقابل چشمای پر از سوالم گذاشت و رفت.

۶
۱
*Sogand*
*Sogand*
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید