
پارت بیستم و یکم
آیدا
دلسا: بشین آیدا زحمت نکش
+چه زحمتی بابا آوردم بخوریم باهم
بشقاب کیک خامه ای و فنجان چای رو جلوش میذارم و خودمم کنارش میشینم. با حالت سوالی نگام میکنه و میگه:
دلسا: خب؟
+خب چی؟
دلسا: دو هفته اینجا چه غلطی میکنی؟چرا جواب زنگا و پیامارو نمیدی؟ از مادرت آدرست رو پرسیدم از دستت خیلی ناراحته واقعا چه مرگته؟
+میشه الان راجع بهش چیزی نگم بعدا همه چیزو برات توضیح میدم فقط بدون مجبور بودم
دلسا: مجبور بودی برای چی خر شدی؟ خانوادتو ول کردی اومدی اینجا که چی بشه؟ فک کردی چی عوض میشه ؟
+چیزی عوض نمیشه فقط یکم دوری برام خوبه
دلسا: فک کردی نمیدونم برا چی ناراحتی؟ فک کردی خرم؟
یه تای ابرومو بالا ميندازم و میگم
+برای چی ناراحتم؟
دلسا پوزخندی میزنه و سرشو به نشونه ی تاسف تکون میده
دلسا: چرا نگفتی آرش و دوس داری؟
با خجالت سرمو ميندازم پایین و میگم:
+از کجا فهمیدی ؟
دلسا: ازت معلوم بود از رفتارات. توی نامزدی و عقد آرش نیومدی کمرنگ شده بودی بعد عروسیشم غیبت زد یهو
آهی میکشم و با ناراحتی میگم :
+بخاطر این نیس دلسا باور کن. آره دوسش داشتم ولی الان نه فراموشش کردم.
دلسا مشکوک بهم نگاه میکنه و نوچی میگه :
دلسا: مطمعنی فراموشش کردی؟
سرمو تکون میدمو میگم آره
دلسا با حالت دلسوزی بغلم میکنه
دلسا:قربونت برم حتما خیلی اذیت شدی من اون موقع نمیدونستم که آرش و دوست داری وگرنه یکاری میکردم نمیذاشتم اصلا با اون دختره ازدواج کنه اصلا اونا بهم نمیان آرش به تو میاد.
+دیگه این حرفو نزن اون انتخاب آرشه عشق زوری نیس که .
تقه ای به در اتاق میخوره و خاله سیما وارد اتاق میشه.
خاله: ببخشید خوشگلا مزاحم حرف زدنتون میشم. آیدا یکی برات اینو فرستاده نمیدونم از طرف کیه.
منو دلسا با تعجب به سبد گل رز قرمزی که توی دست خاله بود نگاه کردیم. از جام پامیشم و از دستش میگیرم.
+کی اینو آورده خاله؟
خاله سیما: نمیدونم درو باز کردم یه پسر بچه اینو داد دستم و زود رفت یه کارتی توش هست ببین چی نوشته .
دلسا با خنده گفت: اووو دو هفته فقط اینجا بودی خاطرخواه پیدا کردی چه سبد گلیم برات فرستادن به این میگن شانس.
کارتو باز میکنم با کمال تعجب میبینم که اسم فرنام همراه با شماره تلفنش نوشته شده. زیر لب میگم پسر دیوونه ....
***************************************************
به سبد گلی که فرنام برام فرستاده بود نگاه میکنم. بی اختیار لبخندی روی لبهام نشست. بی جنبه شده بودم نمیدونستم چه مرگم شده ولی میدونستم خیلی خوشم اومده. کارت کوچیکی که توش بودو دوباره نگاه میکنم. باید بهش زنگ میزدم ینی؟ خب یه تشکر ساده که بد نیس به هر حال محبت کرده و فرستاده زشته اگه زنگ نزنم. بی معطلی گوشیمو برمیدارم و شمارشو وارد گوشیم میکنم و باهاش تماس میگیرم. دل تو دلم نبود که صداشو بشنوم. ینی الان جوابمو میده ساعت از یازده شب گذشته بود. شاید خواب باشه شاید....
که صدای بم و مردونش تو گوشم میپیچه
فرنام: الو
استرس گرفته بودم اما نمیدونسم برای چی. سعی کردم به خودم مسلط بشم.
+سلام منم آیدا
فرنام: آیدا نمیشناسم من
پسره ی خر حتی اسمم نمیدونه برام گل میفرسته؟
+جدی میگی؟ پس گلی که فرستادی برای کی بود؟نکنه اشتباهی فرستادی؟
تک خنده ای میکنه و با صدای شاد جواب میده
فرنام: عه آیدا اسمته ببخشید من اسمتو نمیدونستم از گلا خوشت اومد یا نه خوشگله؟
بهم برخورد و خورده بود تو پرم
+خواستم فقط تشکر کنم هرچند لازم نبود برای کسی که حتی اسمشم نمیدونی گل بفرستی.
فرنام: حالا قهر نکن بلاخره اسمتو فهمیدم. چقد دیر زنگ زدی منتظرت بودم. دیگه داشتم نا امید میشدم.
+خب دیگه فقط خواستم تشکر کنم شبتون بخیر
فرنام: وایسا ببینم کجااا داریم حرف میزنیما
+من با شما حرفی ندارم
در همین لحظه صدای بدی اومد از توی حیاط که قلبم اومد توی دهنم جیغی کشیدم
فرنام :چیشد؟
با ترس و هول هولکی گفتم :
+ یه صدایی اومد من باید برم خدافظ
گوشیو قط میکنم و با ترس میرم توی بالکن ببینم توی حیاط چه خبره.
حیاط تاریک بود و چیزی معلوم نبود. خاله هم امشب خونه نبود و رفته بود شهرستان پیش فامیلاش. تنها بودم و نمیدونستم اگه دزد اومده باشه چیکار کنم. خواستم بیام تو اتاق و تمام درارو قفل کنم که دوباره صدای بلند تر از قبل توی حیاط پیچید اینبار از ترس جیغی کشیدم و با داد گفتم کی اونجاااااس؟ سریع اومدم پذیرایی. دری که به حیاط باز میشد رو قفل کردم پنجره هارو بستم و از آشپزخونه چاقو برداشتم تا موقع خطر ازش استفاده کنم. خیلی ترسیده بودم اومدم اتاق و درو قفل کردم. باید به یکی زنگ میزدم اما کی؟ گوشیم زنگ خورد دیدم فرنامه سریع با عجله جواب دادم
فرنام: چیشدی تو نگرانت شدما چرا جیغ کشیدی رفتی؟
با ترس و وحشت گفتم
+زود بیا اینجا من تنهام فک کنم دزد اومده تورو خدا زود خودتو برسون من خیلی میترسم
فرنام: دزد اومده؟ باشه زود خودمو میرسونم نترس در اتاقتو قفل کن الان میام.
دل تو دلم نبود فرنام برسه الان تنها چیزی که خوشحالم میکرد اومدن ناجیم فرنام بود.
ده دقیقه ای میشد که گوشه ی اتاقم از ترس کز کرده و منتظر فرنام بودم. گوشیم زنگ خورد.
+الو؟
فرنام: درو باز کن جلو درم
با خوشحالی از سرجام بلند میشم. تا بحال بخاطر اومدن یه غریبه اینقد ذوق نداشتم. خیلی میترسیدم و دوس داشتم الان یکی کنارم باشه. سریع و بدو بدو سمت پذیرایی میرم. و دکمه ی ایفونو فشار میدم تا در باز بشه و فرنام بیاد تو.
حالا که جراتم با اومدن فرنام بیشتر شده بود با همون چاقویی که تو دستم بود سمت حیاط میرم و فرنام و صدا میکنم. میبینم که اونم چوب تو دستش بود و توی باغ دنبال چیزی میگشت.
فرنام: مطمعنی دزد اومده بود؟ نکنه اسکلم کردی؟
اخمی میکنم و میگم :
+صدای وحشتناکی از تو حیاط اومد. نمیدونم چی بود فک کردم دزده برای چی بخوام دروغ بگم مگه مرض دارم
فرنام همونجور که چماقش دستش بود به باغچه اشاره میکنه و میگه
فرنام: اینجارو ببین چندتا گلدون شکسته شاید کار گربس دزد کجا بود آخه
و بعد چشمش به کاردی که سفت تو دستم گرفتم میوفته و هار هار میخنده
عصبی میگم :
+ به چی میخندی هان؟
فرنام: به چاقویی که دستت گرفتی با این میخواستی دزدو بکشی مثلا خخ
+به خودت بخند. آره میخواستم با همین بکشمش که از راه رسیدی و دیگه خیالم راحت شد.
فرنام : شاید دزد اومده و رفته شایدم گربه بوده. در هر صورت خیلی مراقب خودت باش. اصلا چرا تنهایی اینجا موندی خانواده نداری تو مگه چرا پیش سیمایی؟
این حرفش خیلی ناراحتم کرد. چشام دوباره اشکی شده بودن. دلم خونمونو میخواست دلم پدر مادرمو میخواست. اشکام شروع کردن سرازیر شدن و دیگه سعی نکردم جلوی این غریبه مخفیشون کنم. فرنام با تعجب بهم نگاه میکرد. چوبشو انداخت زمین و چند قدم بهم نزدیک تر شد سرمو از خجالت پایین انداختم و گریه میکردم. با دستش چونمو گرفت و سرمو آورد بالا و به چشام زل زد.
فرنام: چرا گریه میکنی خوشگله. چیز بدی گفتم؟ خب من همینجوری یه سوالی کردم هیچی نمیدونم ازت
جوابی نمیدم که با دستش صورتمو که از اشک خیس شده بود پاک میکنه.
و با ناراحتی میگه : بسه گریه نکن
اختیار و اراده ی من اون شب دستم نبود. بدون اینکه فکر کنم به نتیجه ی کارم فرنام و سفت بغل کردم و صورتمو به قفسه ی سینش چسبوندم و از عطر تنش بو کشیدم. انگار میخواستم تو این آغوش حل بشم. به عطر بدنش عادت کرده بودم انگار. توی آغوشش گریه میکردم . دستش روی سرم نشست و موهامو ناز کرد.
مطمعن بودم اونم از کارم تعجب کرده بود و نمیدونست دارم چه غلطی میکنم.
با هق هق و گریه بدون اینکه از آغوشش جدا بشم گفتم :
+میشه امشب نری من خیلی تنهام میترسم.....