
پارت نوزدهم
منو همراه خودش سمت ویلا کشوند. میخواستم از بین اون جمعیت فرار کنم واسه همین دنبالش رفتم نمیدونستم داره منو کجا میبره بهم گفت عزیزم؟ نکنه مست بود یا منو اشتباه گرفته بود!
منو برد تو یکی از اتاقا و درو بست. اخمی کردم و گفتم
+اینجا چه خبره ؟ منو چرا آوردی تو اتاق میخوام برم
اومدم درو باز کنم که مانع شد و جدی گفت :
_من فرنامم داداش فرحان توی خونه ی سیما آشنا شدیم یادت هس؟
با تعجب بهش نگاه کردم پس بگو چرا با فرحان اشتباه گرفته بودمش خیلی شبیه هم بودن نگو داداششه پوزخندی میزنم و میگم
+هه چه تصادفی خب که چی ؟
فرنام دوباره اومد جلوم و زل زد به صورتم. کمی به چشام نگاه کرد و بعد نگاهشو برد سمت لبام .این چش شده بود نکنه میخواست بلایی سرم بیاره یه قدم رفتم عقب و اون یه قدم اومد جلو. دوباره رفتم عقب اون اومد جلو تا که چسبیدم به دیوار و اونم چسبید بهم . سرشو آورد جلو قلبم داشت تند تند میزد نفس های داغش به گردنم میخورد که مور مورم شد. لبشو به گوشم چسبوند و زمزمه کرد میخواستم با زانو بزنم وسط پاش که فرار کنم ولی.....
حرفی که در گوشم زد مانع کارم شد.
_ ازت خوشم میاد میتونیم باهم باشیم؟
عصبی هلش میدم عقب که ازم فاصله میگیره بهش میگم :
+تو از هرکس که خوشت میاد اینجوری خفتش میکنی و بهش میگی؟
لبخندی میزنه و سرشو به معنی آره تکون میده قیافش شده بود مث پسر بچه های شیطون و تخس.
بهش بی محلی میکنم و میخوام از اتاق بزنم بیرون که دستمو میگیره
_نگفتی میخوای با من باشی یا نه فک کنم زیادم بی میل نیستی
و پوزخندی میزنه
منم متقابلا مثل خودش پوزخند میزنم و میگم :
+خیلی رو داری دستمو ول کن میخوام برم
دستمو ول میکنه و خونسرد جواب میده :
_
_فرحان اینجاست اون روز بهم گفتی آبروتو برده .نمیدونم چی پیش اومده بینتون اما الان میتونی بری حسابشو برسی
+تو و داداشت واقعا یچیزیتون میشه دیوونه این انگار
این رو گفتم و از اتاق زدم بیرون .به دیوار تکیه دادم و دستمو روی قلبم که تندتند داشت توی سینه میکوبید گذاشتم. من چم بود ؟هنوزم بوی عطرش توی مشامم بود. دروغ چرا از پیشنهادش بدم نیومد، اما خیلی بد ابرازش کرد .میتونست محترمانه بگه خب !من تابحال دوست پسری نداشتم که اینجور بهم نزدیک بشه و بخواد بهم دست بزنه چون عاشق آرش بودم نمیتونستم با کسی غیر از اون دوست بشم. اما حالا بدم نمیومد که ......
سرمو تکون میدم و میگم نه نه آیدا داری چی میگی نکنه دوست داری با این پسره؟ خاک تو سرت قشنگ مشخصه پسره از اون دختربازاس میخواست منو اغوا کنه و انگار هم تو کارش خیلی موفقه. مثل اینکه تنهایی خیلی بهم فشار آورده که میخوام با همچین پسری باشم.
مانتو و شالمو میپوشم و میرم پیش نگار و میگم که میخوام برم
نگار کنجکاو نگام میکنه و میگه :
نگار: آیدا چیزی شده با فرنام چه سرو سری داری تو؟
+فرنام رو از کجا میشناسی؟
نگار : مث اینکه نمیدونی من رفیق دختر خالشم، نادیا و نهال خواهرن ،و هر دو هم دختر عمو و هم دختر خاله ی فرنامن. خانواده ی فرنام اینا با عمه سیما و پدر من دوست خانوادگین رفت و آمد داریم ما.
عجب تصادفی! من یه روزی به طور اتفاقی توی کافه با فرحان و نهال آشنا شدم بعد با فرنام آشنا شدم .حالا میفهمم اینا کین. نهال همون دختره که فرحانو میزد در واقع دختر عموش و هم دختر خالش بود که همو دوست دارن
+عجب
نگار : چی عجب ؟!
+هیچی میگم حوصلم سر رفته بریم خونه
نگار: به شرطی که رفتیم خونه همه چیزو برام تعریف کنی و بگی چجور با فرنام جیک تو جیک شدی اینقد....
***************************************************
راوی
دلسا:چیه پکری آرش؟
آرش:چیزی نیس
دلسا با کنجکاوی به برادرش که روی تخت طاق باز دراز کشیده و به سقف اتاق خیره شده بود نگاه کرد.
دلسا:از وقتی از ماه عسل برگشتین همینجور تو فکری چرا تنهایی اومدی اینجا پس صدف کو ؟معلومه که بحثتون شده چرا چیزی نمیگی
آرش : بذار تو حال خودم باشم گیر نده .
دلسا شونه ای بالا میندازه و میگه
دلسا:خیلی عجیب شدن آدمای اطرافم. این از تو که حرفی نمیزنی چه اتفاقی تو ماه عسل افتاده ، اونم از آیدا که بی خبر گذاشت و رفت .
بلاخره چشمای آرش که به سقف سفید اتاق دوخته شده بودن چرخید ، سریع روی تخت نشست و با حالت سوالی به دلسا نگاه کرد
آرش: آیدا کجا رفته مگه؟
دلسا: پدرومادرش خیلی ناراحتن از دستش. خاله یاسی که همش گریه میکنه میگه دخترم تنهام گذاشت. منم بهش زنگ میزنم جواب نمیده. از مامان پرسیدم مگه جریانشون چیه چرا آیدا رفته مامان حرفو میپیچونه چیزی نمیگه.
آرش توی فکر میره و سکوت میکنه که دوباره با حرف دلسا از فکر بیرون میاد .
دلسا :خاله یاسی جایی که آیدا رفته رو بهم گفت آدرسش رو دارم جواب زنگامو بی معرفت نمیده لااقل میرم پیشش بهش سر میزنم یه چندتا خرت و پرتم از وسیله هاش میبرم براش .
آرش:جایی که رفته خیلی دوره؟
دلسا:آره یکم دوره رفته پیش دوست مامانش که اونم پرستاره.
آرش سری تکون میده
آرش:امیدوارم حالش خوب بشه و زودبرگرده سلام منم بهش برسون
دلسا از گفتن حرفش مردد بود. به آرش نگاه میکند. آرش که نگاه های خیره ی اورا میبیند میگوید :
آرش:چیز دیگه ای هم هست ؟!
دلسا با اینکه نمیخواست راز دوستش را لو بدهد اما خیلی دلش میخواست بداند که اگر آرش از حس آیدا خبر داشت آیا باز با صدف ازدواج میکرد یا نه.
دلسا:تو خیلی صدفو دوس داری مگه نه؟
آرش در جواب دادن کمی مکث میکند و بعد سری به نشانه ی مثبت تکان میدهد و میگوید
آرش:عاشقشم
دلسا با دلسوزی به آرش نگاه میکند و دستش را روی شانه ی او میگذارد .
دلسا: اونم عاشقته؟
آرش غمگین و محزون به چشمای پر از سوال خواهرش نگاه میکند لبخند تلخی روی لبهایش مینشیند و میگوید :
آرش:نمیدونم
دلسا که حالا زمان گفتن حرفش را مناسب دیده بود ادامه داد
دلسا:من فکر میکنم بدونم آیدا برای چی رفته
سپس بلند شد و به سمت کمدش رفت کوله پشتی اش را درآورد و داخل آن دست برد. آرش گیج و مات به او نگاه میکرد. دلسا دفترچه ای صورتی از توی کوله درآورد و آن را به آرش داد آرش دفترچه را گرفت و گفت:
آرش: این چیه ؟
دلسا گفت :این مال توعه میدونم کار درستی نیست که اینو به تو بدم اگه آیدا بفهمه خیلی ازم ناراحت میشه اما وقتی خوندمش اونقدر خوشگل و قشنگ و با احساس نوشته بود که حیفم اومد اونو تو نخونی. توی اتاق آیدا رفته بودم تا چیزایی که دوس داشت و مورد نیازش بودو براش ببرم که چشمم به این خورد.
آرش که گیج شده بود همینجور به دفترچه خیره شد. خیلی کنجکاو بود بداند دلسا از چه چیز حرف میزند. میخواست دفترچه را باز کند که گوشی اش زنگ خورد. اسم صدف را که دید تماس را وصل کرد .
آرش: چیشده ؟ باشه الان میام
هول هولکی و با عجله دفترچه را در جیبش گذاشت و به سمت در رفت دلسا با نگرانی پرسید
دلسا: کجاااا چیشده ؟!
آرش : باید برم صدف حالش بده
دلسا خواست بگوید دفترچه را بده اما دیر شده بود آرش با سرعت باد از خانه خارج شد...