پارت بیستم
صبا با یک سینی شربت و بيسکوئيت، تقه ای به در اتاق صدف میزند و در را باز میکند .چشمش به صدف که گوشه ی اتاق کز کرده بود افتاد. خیلی ناراحت به نظر میرسید. جعبه ی جواهراتش در دستش بود و به درون آن نگاه میکرد .صبا کنارش روی تخت نشست و سینی را روی میز عسلی کنار تخت گذاشت .
صبا:دخترم برات شربت و بيسکوئيت آوردم یکم بخور
صدف بدون آنکه نگاهی به سینی بیندازد با لحنی بیحال گفت :
صدف:مامان به اینا نگاه کن
جعبه ی پر از طلا و جواهر را جلوی صبا میگیرد. صبا نگاهی میندازد، دستش را به سمت انگشتری طلا سفید با نگین های ریز الماس میبرد انگشتر را در دست میگیرد.
صبا:این انگشتر خیلی خوشگله ینی همشون خوشگلن ولی این خیلی تو چشمه .
صدف بیخیال میگوید
صدف: ببرش برای خودت مامان
صبا انگشتر را سرجایش میگذارد و میگوید :
صبا:نه عزیز دلم من اینو میخوام چیکار مال توعه برای تو خریدن من چرا بر دارم .
صدف:من بازم میتونم از اینا بخرم ولی تو نمیتونی .
صبا با دلخوری به صدف نگاه میکرد .
صدف:منظوری نداشتم مامان، آرش ازین چیزا زیاد برام میخره ولی بابا کافی بود رو دستمون طلا میدید ازمون میگرفت و بدهی هاشو باهاش صاف میکرد واسه همین خواستم بدمش به تو لااقل یه مدت امانت دستت باشه بعدا بهم میدیش.
اما صبا سری تکان داد و گفت :
صبا:نه عزیزم نمیخواد کافیه بابات اینو تو دستم ببینه فک میکنه دادی بهم بعدش خودت میدونی چی میشه .
صدف انگار که به چیزی فکر میکرد گفت
صدف: مامان؟
صبا :جونم؟
صدف: اگه یه روز آرش دیگه منو نخواد چی؟
صبا: زبونتو گاز بگیر این حرفا چیه دختر شما تازه باهم ازدواج کردین تورو نخواد ینی چی؟
صدف به دستبندی که روی دستش بود اشاره کرد و گفت:
صدف:اینو میبینی؟ میدونی چقد قیمتشه ؟کل زندگیمونو بفروشیم نمیتونیم اینو بخریم من از وقتی که با آرش ازدواج کردم هرچی که اراده کنم تو دستمه تو یه روز فکر میکردی من همچین جواهراتی داشته باشم؟
پوزخندی میزنه و ادامه میده
صدف: من نباید هیچوقت از آرش جدا بشم جدایی از اون برام هیچ فرقی با مرگ نداره نمیخوام عین تو یه زن بدبخت و بیچاره بشم که شوهرش همش اذیتش میکنه و کتکش میزنه و توی فقر و تنگدستی دست و پا میزنه.
صبا با نگرانی پرسید: صدف چت شده ؟بین تو و آرش چیشده ؟چرا از وقتی اومدی چپیدی تو این اتاق و خبری هم از آرش نیس چرا نمیگی چه اتفاقی افتاده
صدف سریع از جایش بلند میشود .موبایلش را از توی کیف درمی آورد و گوشی را دست مادرش میدهد
صدف: مامان به آرش زنگ بزن بگو صدف حالش بد شده .
صبا با تعجب به صدف نگاه میکند .
صبا: تو که خوبی چرا دروغ بگم بهش؟
صدف :کاری که میگم و بکن همین الان
***************************************************
آرش
کمکش میکنم تا روی تخت دراز بکشه .
با نگرانی بهش میگم
+هنوزم سرت گیج میره ؟
صدف: نه بهترم عزیزم استراحت کنم خوب میشم .
+میخوای برات حمام و آماده کنم؟
صدف دستمو میگیره و میگه
صدف: نه نمیخواد کنارم بمون آرش بیا پیشم بخواب اینجوری خوب میشم .
لبخندی میزنم و میگم
+امشب چه لوس شدی صدف
مظلوم عین بچه ها بهم نگاه میکنه
صدف: جدی میگم تو پیشم باشی خوب میشم .
خم میشم و پیشونیشو میبوسم .
صدف با ناراحتی میگه :
صدف: بخشیدی منو؟
+:یادم نیار داشتم فراموش میکردم دیگه نمیخوام به اون اتفاق فکر کنم .
صدف:من خیلی دوست دارم آرش اگه یه روز تو کنارم نباشی میمیرم جدی میگم خودمو میکشم .
انگشتم و سریع روی لباش میذارم
+هییییش هیچی نگو قرار نیس جایی برم .منم عاشقتم پس بیخودی چرت و پرت نگو یکم بهم ریخته بودم و اعصابم خرد بود اما حالا فراموش کردم.
چشمای آبی و خوشرنگ صدف از شادی مثل الماس میدرخشید عاشق رنگ چشماش بودم.
کنارش دراز میکشم و بغلش میکنم صدف آروم زمزمه میکنه
صدف: آرش دلم میخوادت
دستشو میبره زیر پیرهنم و بدنمو لمس میکنه با نوازش دستاش بدنم گر میگیره بوسه ای روی موهاش میزنم و میگم :
+ولی حالت خوب نیس بذار برای بعد
لب هاشو چفت لبام میکنه .جفتمون دلتنگ بودیم و دلمون همدیگه رو میخواست. صدف تشنه و با ولع تنمو غرق بوسه میکنه.دلبری و اغوا کردن و خوب بلد بود.
صدف: آرش ؟
خمار بهش نگاه میکنم
+جانم؟
صدف: بیا زود بچه دار بشیم من دلم بچه میخواد.....