ویرگول
ورودثبت نام
*Sogand*
*Sogand*
*Sogand*
*Sogand*
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

قصه ی ماه

فرنام

پارت بیست و چهارم

مینا با عشوه و لوندی میاد توی بغلم و آروم لبمو بوس میکنه. از حرارت و داغی تنش حالم بد میشه. سفت به خودم میچسبونمش و گازی از لبش میگیرم که ناله میکنه.

دکمه های پیراهنمو یکی یکی باز میکنه و اونو از تنم درمیاره.

مینا: فرنام ؟

بهش خیره میشم خودمم نمیدونستم برای چی این همه مدت باهاش موندم. نه احساسی بهش داشتم نه عشقی.خودشم میدونست قرار نیس هیچوقت توی قلبم جایی داشته باشه و مشکلی با این موضوع نداشت.

قیافه ی آیدا اومد جلوی چشمم. حسم واقعا به این دختره چی بود!! ینی عاشقش شده بودم یا اونم میخواستم عین بقیه تصاحب کنم بعدش ولش کنم؟!

مینا: به چی فکر میکنی فرنام امشب چرا اینجوری شدی همراهی نمیکنی؟

پوزخندی میزنم و میرم روی تخت میشینم. سیگارمو درمیارم و روشنش میکنم. پکی به سیگار میزنم

مینا میشینه کنارم و همینجور که دستشو به تن و بدن لختم میکشید، لباشو به گردنم میچسبونه و میبوسه.نفسام تند میشن اما هیچ حرکتی نمیکنم. بدجور خمار بودم اما خمار فقط برای یه نفر تا بدستش هم نمیاوردم آروم نمیشدم.

مینا سیگارمو از تو دستم میگیره و تو جاسیگاری لهش میکنه تا خاموش بشه و بعد به چشمام زل میزنه و میگه :

مینا: اول به کارمون برسیم بعد هر کاری خواستی بکن. دلم امشب بدجور میخوادت تو چی فرنام؟

واقعا امشب دلم مینارو نمیخواست. اعصابم داغون بود.

از یه طرف اصرار خانواده برای ازدواج با نادیا و حس نادیا به من ، و از یه طرف آشنا شدنم با دختری که خیلی خاص بود و خوشگل. دلم می‌خواست حداقل‌ یه شبو باهاش باشم.

مینا سکوتمو که مبینه خودش دست به کار میشه. روی تخت درازم میکنه و خیمه میزنه روم . با دیدن اندامش که زیر نور چراغ خواب جذاب ترم شده بود اختیارم و از دست میدم و شروع می‌کنم بوسیدنش.

آیدا و نادیا و هر چی که روی مخم رفته بودن برای مدتی از ذهنم پاک میشن....

***************************************************

آیدا

مامان یاسی و بابا فرهاد اومده بودن دیدنم . تا دیدمشون از خوشحالی تو پوست خودم نمی‌گنجیدم دلم خیلی‌ براشون تنگ شده بود . یه لحظه از یادم رفت همه چی

اینکه من بچه ی اونا نیستم . پریدم توی بغل مامان و بابام و تا میتونستم بوسیدمشون . اونا هم گریه میکردن و قربون صدقم میرفتن. خاله سیما هم که انگار داره فیلم هندی تماشا میکنه به ما زل زده بوده و اشک میریخت .

خجالت میکشیدم ازشون . مامان دستمو میگیره و میگه:

یاسی: قربونت برم حالت خوبه؟ دو هفتس نیومدی خونه نمیگی از غصه دق میکنم ؟

_من فقط میخواستم کمی دور باشم . تا خودمو پیدا کنم.اون لحظه به هیچی جز رفتن فکر نمیکردم تحت فشار بودم.

بابا فرهاد سرمو میبوسه و دستی به موهام میکشه و میگه:

فرهاد: آیدا جان خونمون بدون تو هیچ فرقی با جهنم نداره. از وقتی رفتی منو یاسی نه لب به غذا میزنیم نه حرف میزنیم باهم. شبا هم خوابمون نمی‌بره. توی اتاقت میرفتم و وسایلتو میدیدم ،عکساتو میبوسیدم و لباساتو بو میکردم . بیا بریم خونمون منو مامانت اومدیم دنبالت.

دلم گرفت از این همه بی رحمی که در حقشون کرده بودم. شرمنده سرمو ميندازم پایین . بابا بغلم کرد

خاله سیما: خودشم خیلی اذیت و ناراحت بود من میدیدم شبا توی اتاق چقدر براتون گریه میکرد .

خاله اشکاشو پاک میکنه و به من میگه

سیما: تا هر وقت بخوای اینجا بمونی جات روی جفت چشمامه عزیز دلم اما الان بهتره بری پیش پدر و مادرت ....

۰
۰
*Sogand*
*Sogand*
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید