
پارت هجدهم
توی بالکن نشسته بودم و مثل همیشه کتاب میخوندم .در این مدتی که اومده بودم خونه ی خاله سیما ،همه وقتم با کتاب خوندن سپری میشد. خونه غرق در آرامش دلپذیری بود.خاله سیما رو از توی بالکن میبینم که مشغول رسیدگی به گل و گیاه و باغچه بود. لبخندی میزنم عجیب به این زن تنها و دوس داشتنی عادت کرده بودم اونم همینطور به من.
تصمیممو گرفته بودم میخواستم خانواده ی اصلی خودمو پیدا کنم البته اگه تا حالا زنده باشن. هوف دوباره فکرو خیال شرو شد. دوباره چشم به کتابم میدوزم تا از فکرو خیال دربیام اما زیاد طول نکشید که صدای پرانرژی و شادو شنگول نگار(برادر زاده ی خاله سیما) توی حیاط پیچید. همیشه این دختر با صدای بلند حرف میزد واقعا رو مخ بود. همینجورم داشت با خاله سیما با صدای بلند سلام و احوال پرسی میکرد. منو توی بالکن دید و دست تکون داد
نگار: آیداااا بازم کنج عزلت نشستی کتاب میخونی ؟
لبخندی میزنم و دستی براش تکون میدم .
با نیشی که تا بناگوش باز شده بود بلند گفت :
نگار: فهمیدم چقد از دیدنم خوشحال شدی اومدم بالا تا از تنهایی درت بیارم .
لبخند روی لبم ماسید.واقعا دلم نمیخواست زیاد توی این شرایطم با کسی همصحبت بشم .نگار دختر خوبی بود اما حوصلشو نداشتم خیلی وراج بود و از آدمای وراج همیشه بدم میومد. از وقتی اومده بودم اینجا و منو دید دیگه ول کن این خونه نشد .مدام سر میزد نه اینکه بدم بیاد اما من حوصله نداشتم. تمام وقتی که میومد از کارو درس و دوس پسرش که کجاها رفتن، چیا خریدن میگفت اما من هیچ ذوقی نداشتم که این بحثو ادامه بدم اونم هیچ خبری از وضع روحیم و شرایطم نداشت و به حساب منزوی بودنم میذاشت. اون منو یه دختر افسرده میدید که میخواست خوبم کنه و از تنهایی درم بیاره و خبر نداشت من خودم این تصمیم رو گرفته بودم تا تنها باشم مدتی . در اتاقو باز میکنه و بدو بدو به سمت بالکن میاد و با جیغ میگه
نگار: آیداااااا
با خوشحالی میپره بغلم
+چیشده مانی بهت گفته میخوام بگیرمت اینقد شنگولی؟
با خوشحالی عین بچه ها دست میزنه و میگه:
نگار: نههه بابا مهمونی دعوت شدم امشب تولد نادیا رفیقمه مهمونی گرفته مانی هم میاد. خیلی ذوق دارم امروز با مانی رفتیم خرید و یه لباس محشر خریدم وااای آیدا اگه ببینیش چقد خوشگله
پوفی میکشم دوباره شروع کرده بود. سرمو تکون میدم و با بیخیالی میگم
+خب مبارکت باشه خوش بگذره بهتون
و نگاهمو به کتابم میدوزم. کتابو از چنگم درمیاره و نگاش میکنه
نگار: این چیه میخونی؟ همش دستته اه جای تو خسته شدم بسه بابا همش یه گوشه نشستی عین پیرزنا کتاب میخونی حتی این خاله سیما هم از تو بیشتر تفریح و عشق و حال میکنه
+اومدم اینجا که تنها باشم نگار وگرنه باور کن منم خانواده دارم و دوستای بیشتری هم از تو دارم که همیشه باهم خوشگذرونی میکردیم پس کتابو بده لطفا و به منم کاری نداشته باش .
نگار: نمیدم من اومدم اینجا باهات حرف بزنم امروز خیلی ذوق دارم اومدم گپ بزنیم یکم. توم به نظر دختر خوش سلیقه ای هستی اهل هنر و این چیزا به نظرت امروز آرایشم چجور باشه برای مهمونی ؟لایت یا یه آرایش غلیظ موهام و چجور مدل بدم چندتا عکس دیدم ببین خوبه
گوشیشو درمیاره و از توی گالریش چندتا عکس نشونم میده با بی میلی نگاشون میکنم
+نمیدونم لباست چجوریه باید مدل موهاتو متناسب با اون انتخاب کنی ولی فکر کنم این مدلی بیشتر بهت بیاد
نگار:وای آره اینم خودم خیلی دوس دارم نسبت به بقیه راستی ناخنامو درست کردم خوشگل شدن یا نه ؟
دستاشو جلوم میگیره
سری تکون میدم و میگم
+اوهوم خوشگلن
نگار: آیدا؟
+بله؟
نگار: ازت یه درخواستی بکنم نه نمیگی؟
+تا ببینم چی باشه
چیز بدی نیس تازه براتم خوب هس از این تنهایی و غم درمیای میشه باهام بیای مهمونی ؟
خیلی قاطع میگم نه
نگار: بیخود کردی باید بیای مگه من دوستت نیستم تنهام نذار
+تنها نیستی با مانی میری
نگار:تو بیای با اون نمیرم . اصلا اون خودش تنها بیاد من باتو میرم .
+متاسفم من جایی که دعوت نشدم نمیرم حوصله هم ندارم
با لب و لوچه ی آویزون ادامه میده
نگار: بابا یه شبه ها اینقد حوصله موصله ندارم نکن بعدشم من بهشون گفتم با رفیقم میام اونم گفت هرکیو دوس داشتی بیار پس توم دعوتی
+نگار رو مخم نرو میگم نمیام
نگار: میای زوریه نگران لباس آرایش و ایناهم نباش ترتیب همشو میدم برات
به سمتم میاد و صورتمو میبوسه
نگار:جون من نه نگو دیگه همین یه شبه باشه دوست خوشگل موشگلم ؟
چشم غره ای میرم و میگم
+به یه شرط هروقت حوصلم سر بره و احساس کنم جو خوب نیس برمیگردم
نگار: باهم برمیگردیم اصلا هروقت تو خواستی...
***************************************************
منتظر شدیم تا مانی بیاد دنبالمون. آرایش ساده ای کرده بودم و موهامو گوجه ای بالای سرم بستم و چتری هامم روی پیشونیم ریختم نگار یکی از لباساشو بهم داده بود. لباسی دامن چینی چینی کوتاه مشکلی که از پشت زیپ میخورد و دو بندی باریک داشت که از پشت گردن گره میخورد.
نگار: این لباسه بیشتر به تو میاد آیدا هیکلت چون قشنگه هرچی بپوشی بهت میاد .من یخورده چاق شدم مانی هم همش بهم میگه چاقی میخوام ورزش کنما نمیشه اصلا اراده ندارم .
خاله سیما با لبخند بهمون نگاه میکنه
سیما : دوتاتون خیلی خوشگل شدین. نگار خیلی کار خوبی کردی آیدا هم با خودت میبری از بس تو خونه مونده بود من جاش پوسیدم دیگه.
نگار چشمکی میزنه و میگه
نگار: امشب دل خیلیارو میبره اینقد خوشگل شده .ببینم چندتا مخ میزنی
چشم غره ای بهش میرم و میگم
+من برای مخ زدن نمیام اگه زیاد اصرار نمیکردی اصلا نمیومدم
نگار با کنجکاوی نگام میکنه و سوالی که تو ذهنش بودو به زبون میاره
نگار: آیدا کسی توی زندگیت نیس ینی عاشق کسی نیستی؟
این بار خاله سیما هم بهم چشم میدوزه تا ببینه چی میگم. ناراحت سرمو به نشونه ی منفی تکون میدم و میگم نه
همین لحظه زنگ خونه به صدا درمیاد و نگار سریع از جاش میپره و میگه
نگار: مانی اومد آیدا بجنب
هر دو به سمت ماشین مانی میریم. مانی تکیه داده بود به ماشین. با دیدن ما اومد جلو به منو نگار دست داد و سلام کرد.
از طرز نگاه کردنای مانی هیچ خوشم نیومد. فهمیدم که یارو هیز تشریف داره. نگار با ذوق گفت :
نگار: عشقم چطور شدم ؟
مانی چشماشو بلاخره از من گرفت و به سرتاپای نگار نگاه کرد. لبخندی زدو و گفت
مانی: خیلی خوشگل شدی عزیزم سوار شین خانوما
و در سمت شاگردو باز میکنه که نگار سوار شه .
توی مسیر از هیزبازی های مانی در امان نبودم. مدام با نگار لاس میزد و قربون صدقش میرفت، اما هر از چند گاهی یه نگاه ریزی هم از توی آینه ی جلو ،که دقیقا روی صورت من تنظیمش کرده بود بهم مینداخت .خیلی کلافه شده بودم نمیدونستم داریم کجا میریم. بلاخره رسیدیم به یه خونه ی ویلایی بزرگ .
از مسیر سنگفرشی که عبور کردیم، وارد حیاط درندشت و باغ خوشگل ویلا شدیم. همه ی مهمانا توی باغ جمع شده بودند و در حال خوش و بش بودن و بعضیام میرقصیدن خیلی هم شلوغ بود. تا این جمعیت و دیدم حس کردم دلم برای خونه و تنهاییم تنگ شده و دلم نمیخواد که بمونم. نگاردستمو میگیره و میگه بریم نادیارو میخوام نشونت بدم....
نادیا دختر سبزه و بانمکی بود البته یکم تپل با موهای مشکی پرکلاغی و چشمایی گرد و مشکی. در کل چهرش به دل مینشست. بعد از تبریک گفتن بهش و دادن هدیه ی تولدش ،بهمون گفت که میتونیم لباسامونو توی یکی از اتاقا عوض کنیم. بعد از اینکه کمی به ظاهرمون رسیدیم، وارد باغ ویلا شدیم .صدای موزیک و دیجی همه جا پخش بود و همه جفت جفت وسط میرقصیدن. مانی اومد جلو و دست نگارو گرفت و برد وسط. منم یه گوشه وایساده بودم و به بقیه نگاه میکردم.
هیچکس و نمیشناختم و احساس غریبگی میکردم. همینجور که چشام دورتا دور باغ میچرخید، با دیدن زوجی که وسط داشتن تو بغل هم میرقصیدن چشام چهارتا شد.
خداااا چی دارم میبینم بازم این دوتااااا همون پسره فرحان و دوس دختر وحشیش. چرا هرجا میرم اینا هستن. خدا حالا چه غلطی کنم؟ نگار و مانی اصلا حواسشون به من نبود .سعی کردم برم یجایی که توی دیدشون نباشم. اصلا اومدنم از اول اشتباه بود. من که اینارو نمیشناختم چرا اومدم. تو همین فکرا بودم که چراغا خاموش شدن و همه توی رقص نور میرقصیدن. توی تاریکی هیچی معلوم نبود میخواستم از اونجا برم برمیگردم عقب که توی آغوش کسی فرو میرم. اولین چیزی که توی ذهنم اومد این بود
" چه بوی عطریییییی!!"
دماغم قشنگ روی سینش بود نفس عمیقی کشیدم عجب بویی دیوونم کرده بود .سرمو میارم بالا که پسر روبه رو مو ببینم دستشو دور کمرم گذاشته بود و با لبخند نگام میکرد .نمیتونستم از تو بغلش دربیام نمیدونم چه عطری زده بود .اما هرچی بود جذبم میکرد. همینجور ایستاده بودمو بهش زل زدم اونم ولم نکرد سرشو آورد جلو و در گوشم گفت
پسره: دنبالم بیا
و دستمو کشید و دنبالش خودش برد وسط ،دقیقا همونجا که فرحان و دوس دخترش میرقصیدن منو تو بغل گرفته بود و با ریتم اهنگ تابم میداد. گیج و منگ بدون اینکه بفهمم اون شخص کیه باهاش هماهنگ شده بودم هنوزم دلم نمیخواست از اون آغوش خوشبو دل بکنم. چند دقیقه ای رقصیدیم که چراغا روشن شد و با دیدن قیافه ی روبه روم پس افتادم انگار که یه سطل آب یخ رووم ریختن بلند گفتم
+ توووووو
با صدای داد من بقیه سمت ما برگشتن و اون اتفاقی که نباید میوفتاد افتاد. فرحان و دوس دخترش، نگار و مانی نادیا و همه متوجه ی منو اون پسره شدن. پسره که خیلی شبیه فرحان بود و احتمالا همونی بود که تو خونه ی خاله سیما دیدمش اومد سمتم و دستمو گرفت و گفت:
+بریم عزیزم
و در مقابل صورت های حیرت زده و متعجب بقیه منو همراه خودش کشوند و برد......