
به حال خودم زار زار گریه میکردم. این چه بخت بدی بود من داشتم، حالا باید چیکار میکردم ؟مدت زیادی از ازدواجم نگذشته بود خیانت دیدم .با گریه لباسامو از کمد درمیاوردم و همینجور مچاله کرده مینداختم تو چمدون. نگار میاد توی اتاق و میگه
نگار: آیدا آروم باش عزیزم اینقد گریه نکن فرنام اصلا لیاقت نداشت .
لباسی که تو دستم بودو محکم پرت میکنم تو چمدونم و با گریه جواب میدم
+چی چیو گریه نکن مگه میتونم ؟مگه از سنگم؟ زندگیم نابود شد همه چی تمام شد همه چی .درست وقتی که داشتم حس میکردم خیلی خوشبختم و خوشحالم اون روی کثیف فرنام و دیدم و فهمیدم چقد کور و احمق بودم .
نگار: حالا میخوای چیکار کنی؟ اصلا بریم پیش همون ننه باباش که اینقد به پسرشون مینازیدن همش نادیا رو تو سرت میکوبیدن که لایق پسرشونه
+ چیکار میتونم بکنم؟ ازش جدا میشم اونم بره با هر کسی که خواست خوش باشه .
آهی میکشم و اشکامو پاک میکنم .
دسته ی چمدونم و میارم بالا و از اتاق میزنم بیرون که صدای باز و بسته شدن در خونه منو نگارو سرجا میخکوب میکنه. نگار و من نگاهی بهم میندازیم که صدای داد فرنام باعث میشه سرمو برگردونم و چشم تو چشم بشم باهاش فرنام به چمدون توی دستم نگاه میکنه اخماش میره تو هم و میگه
فرنام: کجا میری ؟
بی اعتنا راه پله هارو یکی یکی میام پایین چمدونمو به زور دنبال خودم میکشم. از پله ها میاد بالا و سد راهم میشه. چمدون و میگیره از دستم و پرت میکنه پایین
فرنام: گفتم کدوم گوری میخوای بری؟
با گریه میگم
+برو کنار حالم ازت بهم میخوره دارم میرم قبرستون
فرنام: هیچ جا نمیری باهم صحبت میکنیم این قضیه حل میشه
صدام بالاتر میره و همینجور که گریه میکردم داد میزنم
+چی حل میشه؟ خیانت و کثیف کاریو چجور میشه حل کرد؟ گمشو کنار بذار برم مگه همینو نمیخواستی ؟
نگار میاد جلو و دخالت میکنه
نگار: فرنام راحتش بذار حالش بده یهو پس میوفته نگاه بدنش داره میلرزه
فرنام با خشم و نفرت انگار که همه اتفاقا زیر سر نگار باشه بهش نگاه میکنه و با همون اخم و عصبانیت جواب میده
فرنام: تو یالا بزن به چاک که همه اینا از گور تو بلند میشه. اگه آیدارو نمیاوردی که منو تعقیب کنه اینجور نمیشد .برو تو کار ما دخالت نکن من باهاش حرف دارم
نگار:خیلی پرویی یجور حرف میزنی انگار هیچ کاری نکردی
فرنام: برو بیرون تا خودم پرتت نکردم
نگار و فرنام داشتن باهم کل کل میکردن نزدیک بود دعوا بشه و اوضاع خیلی بد بشه
+میخوام با نگار برم
فرنامو هل میدم تنه ای بهش میزنم که بره کنار اما نمیرفت. دستمو گرفت و کشید سمت خودش
فرنام: نگار به سلامت شما هیچ جا حق نداری بری تا حرفامو نشنوی . میزنم دوتامونو میکشم همینجاها رو اعصابم نرو
به نگار آروم میگم که بره .
نگار که دید فرنام کوتاه نمیاد و تونسته منو تسلیم کنه دیگه کش نداد و گفت :
نگار: باشه میرم آیدا هر زمان خواستی کافیه بهم زنگ بزنی .
با نفرت بازومو که اسیر دست پر زور فرنام شده بود و درد گرفته بود میکشم هنوز از چشمام اشک میومد و اصلا قصد بند اومدن نداشت .
+چرا نذاشتی برم توکه دوسم نداشتی چرا باهام ازدواج کردی ؟چرا بدبختم کردی خب میرفتی با همونی که خوابیدی ازدواج میکردی نه من
توی چشماش نگاه نمیکردم و حرف میزدم .دیگه اصلا دلم نمیخواست توی چشمهای دروغگوش نگاه کنم ، اون چشمها فریبم داده بودن با صدایی آروم گفت ؛
فرنام: من دوست داشتم و هنوزم دارم
آیدا: دوسم داشتی و با یکی دیگه خوابیدی؟
خیلی آروم و ریلکس میره سمت چمدونی که روی زمین افتاده بود اونو برمیداره
فرنام: وسایلتو میبرم تو اتاقت
یجور رفتار میکرد انگار هیچی نشده بود و این حرصمو درمیاورد .پامو با حرص رو زمین میکوبم و جیغ میزنم
+فهمیدی چی میگم میخوام جدا بشم کری مگه ؟
فرنام: پوزخندی میزنه و چمدون به دست میره سمت اتاق
+اگه تونستی جدا شو