ویرگول
ورودثبت نام
*Sogand*
*Sogand*چنل من https://t.me/+M1yekHXsfW41NTJk
*Sogand*
*Sogand*
خواندن ۷ دقیقه·۵ روز پیش

قصه ی ماه پارت پنجاه و شش

راوی

تقه ای به در اتاق می‌خورد. آرش در حالی که تمام هوش و حواسش به برگه های پخش و پلای روی میز بود و چیزیی یادداشت میکرد با صدای بلند گفت

آرش: بیا داخل

منشی جوان وارد اتاق شد و به او گفت

که پرستار آیهان برای ملاقات آمده. آرش کلافه نگاهی به ساعت مچی اش می‌کند. ساعت یازده ظهر بود. او آنجا چه می‌خواست ؟صدف که تا لنگ ظهر خواب بود پس پرستار برای چه آمد؟

آرش: بگو بیاد

آرش تمام برگه هارا از روی میز جمع کرد و مرتب یه گوشه گذاشت . تمام تنش درد میکرد سخت مشغول کار شده بود و اصلا گذر زمان را حس نکرده بود کش و قوسی به تن خسته اش داد .

با شنیدن صدای پرستار نگاهش را به پرستار دوخت.

کیانا: سلام آقا خسته نباشی ببخشید مزاحم شدم .

سر دخترپایین بود مثل همیشه با شرم و خجالت مقابل آرش می ایستاد . آرش لبخندی به او می‌زند و اجازه می‌دهد که روی مبل بشیند ‌.

آرش : چرا اومدی اینجا آیهان و تنها گذاشتی؟

کیانا : نه آقا صبح مادرتون اومده بودن سر بزنن بهش گفتن که اگه کاری داری برو من حواسم به آیهان هست صدف خانمم بیدار بود و بهم کلی سفارش داد که باید انجام بدم . تولد آیهان فرداست اومدم بهتون در مورد این موضوع بگم خانم میخواد جشن مفصل و بزرگ بگیره و همه ی دوستا و آشناهارو دعوت کنه.

آرش کمی فکر می‌کند و سپس ابروهایش از تعجب بالا میرود . درست بود تولد آیهان فردا بود و او به یاد نداشت. مشغله های کاری باعث شد همه چیز را فراموش کند .

آرش: صدف چرا با من مشورت نکرد من اصلا یادم نبود .

و بعد زیر لب گفت

آرش : همیشه این زن خودسره

کیانا دوباره با شرم و خجالت نگاهش را به زمین دوخت . نمی‌دانست حرفش را بزند یا نه در واقع او برای چیز دیگری آمده بود . از اینکه باعث دردسر رییسش شده بود خجالت میکشید و نمی‌توانست به چهره ی او نگاه کند.

آرش : مشکلی نیس هر کار میخواد بکنه من سرم شلوغه اصلا وقت این کارارو ندارم هر چی میگه رو انجام بده .

آرش به کیانای حواس پرت خیره می‌شود، واقعا که او در دنیای دیگری سیر میکرد تازگیا چقد گیج میزد .

آرش دوباره با صدای بلند تر اورا مخاطب قرار می‌دهد .

آرش : شنیدی چی گفتم خانم؟

کیانا از لحن تند و عصبی آرش به خودش می آید. و به او نگاه می‌کند. واقعا خسته و کلافه به نظر می‌رسید .

بیخودی داشت وقت اورا میگرفت نباید معطل میکرد باید سریع حرفش را میگفت و میرفت .

آرش دوباره نگاهی به ساعت مچی اش کرد و بی حوصله گفت :

آرش : خیلی کار دارم اگه حرفات تمام شد میتونی بری

کیانا سریع گفت : آقا من برای حرف دیگه ای اومده بودم روم نمیشد توی خونه جلوی صدف خانم بگم باید ازتون تشکر میکردم . اون آدم روانی دیگه سراغم نیومد . خیلی خجالت میکشیدم از اینکه باعث زحمتتون شدم باخودم گفتم خوبیتونو جبران کنم

یه لحظه ببخشید

و بعد در کوله ی بزرگش دنبال چیزی گشت .

آرش به او کنجکاو نگاه کرد

کیانا جعبه ی کوچک کادو را روی میز مقابل او گذاشت و گفت

کیانا: این کادو چیزی نیس در مقابل محبت و لطفتون اما اگه اینو ازم قبول کنید خیلی خوشحال میشم .

آرش نگاهی به کادو می‌کند و با لبخند جواب می‌دهد

آرش: تشکر لازم نیس هر کس دیگه هم بود کمکش میکردم . تو خیلی به آیهان میرسی و مراقبشی بهت اعتماد دارم . کسی نمیتونه پرستار بچه ی منو اذیت کنه نگران نباش دیگه هیچوقت سراغت نمیاد اون فیلم و عکسا هم که ازت تو گوشی داشت پاک کرد .

کیانا دوباره قلبش پر از شور و عشق شد . نفس آسوده ای کشید خیالش راحت شد دیگر رضا نبود که با عکس و فیلم هایش اورا تهدید کند . خیلی پشیمان بود از اینکه روزی همچین آدمی را دوست داشت و به او اعتماد کرده بود .

آرش دلسوزانه گفت :

آرش: سعی کن دیگه اینقد راحت به هر کسی اعتماد نکنی و اونو وارد حریم خصوصیت نکنی .

کیانا با خوشحالی و شادی گفت:

کیانا: چشم آقا هر چی شما بگین دیگه من برم خیلی وقتتونو گرفتم .

از جایش بلند می‌شود و به سمت در می‌رود در دلش غوغا بود . دلش می‌خواست رییسش را بغل کند و بگوید چقد عاشق اوست . حالا از شر رضا خلاص شده بود و میتوانست راحت تر به آرش فکر کند .

آرش دوباره نگاهی به کادو میندازد. روی کادو کارت پستال کوچکی بود که روی آن نوشته بود

تقدیم با عشق و احترام چقد خوبه که هستی....

.......................................................................

راوی

آرش و صدف هر دو کنار آیهان مینشینند و با عشق اورا میبوسند  . آیهان در حالی که دستان کوچکش را دور گردن پدر و مادرش حلقه کرده بود سه تایی شمع تولد سه سالگی را فوت می‌کنند . صدای دست و سوت مهمانان بلند می‌شود .

آیهان با ذوق دست می‌زند و خوشحالی می‌کند.

صدف دوباره اورا می‌بوسد

صدف: زندگی مامان تولدت مبارک

آرش کادویی که خریده بود را نشان می‌دهد

دستبندی طلا که روی آن آیهان حکاکی شده بود .

بقیه هم به نوبت کادو های خود را می‌دادند و آیهان را میبوسیدند و تبریک میگفتند .

دلسا : تولدت مبارک قلب عمه نگاه برات چی خریدم  عروسکی که دوس داری .

دلسا خودش با ذوق زیاد کادویی که خریده بود را جلوی چشمان کنجکاو آیهان باز می‌کند .

آرش با تمسخر می‌گوید 

آرش: شرط میبندم خودت خوشت اومده خریدیش آیهان عروسک دخترونه برا چیشه خنگول

دلسا چشمانش را چپ می‌کند و می‌گوید

دلسا: من میدونم که خوشش میاد تو جای آیهان حرف نزن

آیهان حرف عمه اش را تایید می‌کند عروسک را بغل می‌گیرد و با عروسک بازی می‌کند.

دلسا با خنده گفت

دلسا : دیدی خوشش اومد خیط شدی حالا 

آرش در میان جمعیت به دنبال آیدا بود . کلافه و منتظر  از جایش برخاست تا او را پیدا کند . صدف دست اورا گرفت و صدایش کرد .

صدف: کجا عزیزم ؟

آرش نیم نگاهی به او کرد و سپس دوباره سرش را بین جمعیت چرخاند .

آرش: میرم دستشویی

آیدا کنار شیرین و نازنین و دلسا نشسته بود و غرق صحبت بودند.

دلسا با ذوق دستی روی شکم آیدا می‌کشد و می‌گوید

دلسا : وااایییی ینی یه کوچولو ی فسقلی این توعه ؟! قربونش بره خالههههه

شیرین و نازنین با شنیدن خبر بارداری آیدا خوشحال شدند و به او تبریک گفتند .

شیرین: به سلامتی و دل خوش پا قدمش خیر و برکت بیاره تو زندگیتون خیلی خوشحال شدم دخترم .

نازنین : پس فعلا تا به دنیا اومدن بچه از ایران نمیرید

آیدا سری به نشانه ی منفی تکان می‌دهد .

آیدا: نه قصد داریم تا به دنیا اومدن بچه اینجا بمونیم .

دلسا با خوشحالی آیدا را در آغوش می‌گیرد.

دلسا: آخ جووون پس نه ماه بیشتر کنارمیییی اصلا دلم نمیخواد برگردی اون سر دنیا .

آیهان بدو بدو خود را به آغوش مادربزرگش می‌رساند و با شیرین زبانی کودکانه ای میگوید

آیهان : ما ما نی سامی دعبا کلد.

شیرین با محبت اورا میبوسد .

شیرین: باز این سامیار پدرسوخته تورو اذیت کرد مادر؟

آیهان با مظلومیت سری تکان داد و با انگشت سامیار را نشان داد که یک گوشه با ماشین اسباب بازی که تازه خریده بود بازی می‌کرد.

بغضی کرد و گفت :

آیهان : ماشین سامی  دوس دالم.

نازنین با خنده گفت :

نازنین : الان میرم به حساب سامی میرسم چرا اینقد جوجمو اذیت میکنه وایسا الان میرم سراغش

از جایش برخاست و به سمت سامیار رفت ‌.

آیدا حسی در وجودش شعله ور شد ‌. حسی ناخودآگاه اورا به سمت آیهان کشاند . عجیب اورا دوست داشت و حالا که اورا بعد سال ها دیده بود محبتش به او زیاد تر شد.

دستی روی موهای بور آیهان کشید چقد این بچه به نظرش شیرین و دوست داشتنی می آمد .ای کاش او هم صاحب یک پسر مثل آیهان می‌شد فرنام گفته بود پسر دوست دارد .

آیدا با محبت آغوشش را برای آیهان باز کرد  و به او با لبخند گفت :

آیدا: میای بغلم آیهان؟

آیهان احساس غریبی میکرد و خودش را سفت به آغوش مادربزرگش چسباند و همچنان با کنجکاوی به آیدا نگاه میکرد.....

دوستان 🥰خیلی خوشحال میشم نظراتتون رو در مورد رمان قصه ی ماه تا اینجا برام کامنت کنید .🌈

1405/3/11

دوست داشتنیآرش
۰
۰
*Sogand*
*Sogand*
چنل من https://t.me/+M1yekHXsfW41NTJk
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید