
آیدا کمی فکر کرد که چجور میتواند با آیهان صمیمی شود و دل اورا بدست آورد.
آیدا: اگه بیای بغلم و بهم بوس بدی برات یه ماشین مثل ماشین سامی میخرم حتی از اونم قشنگ تر که سوارش بشی .
چشمان عسلی آیهان برقی زد لبخندی روی لبانش نشست از شیرین جدا شد و دستان آیدا را گرفت .
در یک لحظه آیدا اورا به آغوش خود چسباند و از ته دل سر و صورتش را میبوسید و ناز میکرد .
آیدا: چقد تو نازی کوچولو منم یه نینی دارم نگاه تو شکممه اونجا بزرگ میشه تا وقتی که به دنیا بیاد .
آیهان دستی به شکم آیدا کشید و گفت:
آیهان: اینجا نینیه؟
آیدا: آره عزیزم
شیرین خندید
شیرین : میبینی آیدا بچم چجور باهات جور شد. مادر فوقالعاده ای میشی تو
صدف وقتی آیهان را در بغل آیدا دید بدون آنکه دلیلش را بداند احساس خطر کرد . با عجله سمت آن ها رفت و آیهان را صدا زد و دنبال خود کشاند . نمیدانست چرا اینقدر از آن دختر بی دلیل تنفر داشت .
شاید بخاطر اینکه آرش به او توجه میکرد با خود گفت هر وقت آن دختر بود توجه آرش مال او بود حالا دارد آیهان را جذب میکند و حتما بعدش مادرش را . دوباره یاد آن موضوع افتاد که مادرش گفته بود فکر میکند آیدا همان ثنای گمشده است .
مادرش باز دیوانه شده بود به صورت آیدا دقت کرد نه او نمیتوانست خواهرش باشد اگر خواهرش بود حسی در او بوجود می آمد اما او هیچ حسی به آیدا نداشت جز تنفر و حسادت.
آیدا حالش بد میشود دوباره حالت تهوع به سراغش آمده بود . با عجله به سمت سرویس بهداشتی میرود .
احساس ضعف میکرد و خسته شده بود، میخواست برود خانه و استراحت کند. فرنام به او سفارش کرده بود که زود برگردد و مراقب خودش باشد .
باید به فرنام زنگ میزد تا دنبالش می آمد میخواست با او تماس بگیرد که دستی از پشت سر روی شانه اش نشست
ترسید و به عقب برگشت .
زنی بود میانسال با مو های جو گندمی و چشمانی زیبا و آبی رنگ.
مادر صدف بود در یک نگاه اورا شناخت چشمان او خیلی به صدف شباهت داشت . در یک نگاه آیدا در دلش گفت
" چقد این زن زیباس "
زن عجیب غریب به او نگاه میکرد برای یک لحظه از ذهن آیدا گذشت
" نکنه او دیوانه است "
حرفش را به زبان آورد
آیدا : کاری با من دارید؟
زن مات و مبهوت به دختر زیبای روبه رویش خیره شد دستش را بالا آورد و گونه ی آیدارا لمس کرد . قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید.
آیدا بی حرکت و با تعجب به او نگاه میکرد .
زن بلاخره به حرف آمد
دنیا دور سرش میچرخید و حالش بد بود .
حرفهای آن زن مدام در مغزش تکرار میشد سرش میخواست منفجر شود . دستش را روی سرش میگذارد و می ایستد.
نمیتوانست حتی یک قدم جلوتر برود و اگر یک قدم دیگر برمیداشت می افتاد. چشمانش سیاهی میرفت و همه جا را تار میدید چشمانش را بست و به دیوار تکیه زد. در یه لحظه دستی اورا گرفت و مانع افتادنش شد . صدای آرش بود که در گوشش نگران و عصبی زمزمه میشد اما پیش از آنکه پاسخی بدهد از هوش رفت ...
آرش اورا از روی زمین بلند کرد و در آغوش گرفت . خیلی ترسیده و نگران بود . با عجله پله هارا یکی یکی طی کرد و از مقابل چشمان متحیر دیگران رد شد فریاد میزد
آرش : برید کنار غش کرده باید ببرمش دکتر
هر کسی چیزی میگفت و پچ پچ میکرد .
صدف دنبال آرش دوید و اورا صدا کرد
آرش بی توجه به او آیدا را روی صندلی ماشین نشاند و کمربندش را بست صورت او را با دستانش قاب گرفت و نوازش میکرد .
آرش : آیدا آیدا چشماتو باز کن آیدااا عزیزم
صدف : چیشده آرش برای چی این دختره غش کرده
آرش داد زد : برو از مادرت بپرس
صدف از ترس یک قدم عقب رفت و دستش را روی قلبش گذاشت باورش نمیشد آرش بخاطر یک زن دیگر سر او داد زده باشد .
بغض گلویش داشت اورا خفه میکرد . اشک از چشمانش سرازیر شد .
و آرش بی توجه به او سوار ماشین شد و با سرعت باد از آنجا رفت ....
✨✨⭐️🌙💫