ویرگول
ورودثبت نام
*Sogand*
*Sogand*چنل من https://t.me/+M1yekHXsfW41NTJk
*Sogand*
*Sogand*
خواندن ۶ دقیقه·۷ روز پیش

قصه ی ماه پارت پنجاه و پنج

با صدای جیغ  از خواب میپرم .  وحشت زده از جام پامیشم دنبال آیدا میگردم و داد میزنم :

چیشدددد؟

آیدا از توی دستشویی درمیاد و با دو میپره بغلم و با صدای جیغ جیغی و هیجانی که نمیتونست کنترلش کنه میگه

آیدا:وااایییییییییی فرنام برات خبر خوش دارررم من حاملمممم

بیبی چک توی دستشو نشونم میده اینقد ذوق زده و خوشحال بود که داشت پرواز میکرد و روی پای خودش بند نمیشد.

آیدا : ببین عشقم دوتا خطه ینی مثبت شده من حاملمممم

و دوباره میاد بغلم  شروع میکنه تندتند  بوس کردن صورت و گردنم من واقعا شوکه شده بودم.  انگار که تو خواب و بیداری باشم گیج و مبهوت به در و دیوار زل زدم  .دهنمو باز میکنم چیزی بگم که آیدا با شیطونی لپامو میکشه و با جیغ میگه :

آیدا : داری ددی میشی

و بعد صداشو بچگونه میکنه و میگه  

آیدا : منو بچمو دوش دالی ددی ژونم؟ 

حس عجیبی داشتم. یه حس عجیب غریب و باور کردنی نبود . به صورتش نگاه میکنم لبخندی روی لبام میشینه

_دارم خواب میبینم آیدا ؟ینی الان من بابا شدم ؟

آیدا با همون لحن بچگونه ی بامزش جواب میده

آیدا :آله ددی ژونم الان سه نفلیم من تو دختلمون

دلم ضعف میرفت برای وقتایی که اینجوری می‌خواست خودشو پیشم لوس کنه. توی آغوشم میگیرمش و موهاشو از جلوی صورتش میزنم پشت گوشش و تو چشاش نگاه میکنم.

_هنوز باورم نمیشه آیدا قراره بچه دار بشیم. میدونی من همیشه آرزو داشتم بچه داشته باشم من عاشق بچه هام میدونستی؟

چشمام پر از اشک میشه . دلم میخواست تو اون لحظه هرچی که تو دلم بودو بریزم بیرون و به زبون بیارم بگم که چقد خوشبختم 

_همیشه میخواستم پسر داشته باشم .با پسرم میرفتم بیرون تاب میخوردیم ، خوش میگذروندیم، باشگاه میرفتیم اصلا من عاشق پسرم دخترم خوبه ها عاشق اونام هستم اما من پسر دوستم خیلی دلم میخواد پسر باشه آیدا وای کاش پسر باشه...

نفهمیدم چجور اشکام سرازیر شده بودن منم مثل آیدا خیلی هیجان زده شده بودم .می‌شد گفت بهترین روز زندگیه من همین روز بود .صورتشو ناز میکنم و میبوسم دوباره به چشمای خوشگلش که برق میزدن نگاه میکنم و میگم

_آیدا من باتو خیلی خوشبختم وقتی بچمون بیاد ازینم خوشبخت تر میشم مرسی که هستی زندگی من

آیدا بی تاب صورتشو میاره جلو و لباشو روی لبام میذاره از حرارت لب و بدنش کل وجودم گرم میشه اینقدی که دلم نمیخواست خودشو ازم جدا کنه محکم به خودم میچسبونمش و لباشو میبوسم بعد از مدتی که از هم سیر میشیم لباشو جدا میکنه برخورد نفس هاش توی صورتم بیشتر تحریکم میکنه

آیدا : من دوس دارم دختر باشه ولی

میخندم و موهاشو ناز میکنم

_این یکی پسر باشه بچه ی بعدی دختر

با خوشحالی بغلش میکنم و میچرخونمش

آیدا : فرنام چت شو یهو خخ آروم باش

_خوشحالم آیداااا زود لباس بپوش بریم پیش خانوادم باید خبرو بدیم

آیدا : نه صبر کن آزمایش بدم مطمعن بشیم بعد

و قرار شد بعد از گرفتن نتایج آزمایش خانواده هامونو سورپرایز کنیم....

⭐️ ✨🌙

آیدا

بعد از گرفتن نتایج آزمایشام معلوم شد که بچم یکماهشه .منو فرنام از خوشحالی داشتیم بال درمیاوردیم. بیشتر از من فرنام  کلی ذوق داشت و هنوزم باور نمی‌کرد قراره پدر بشه. من که دل توی دلم نبود ، سریع به پدر مادرم زنگ زدم . مامان یاسی کلی قربون صدقم رفتو ذوق کرد. بهشون گفتم بعدا بهشون سر میزنم چون امشب خونه ی پدر مادر فرنام  دعوتیم.

توی آیینه نگاهی به خودم ميندازم چون هوا به شدت گرم بود ترجیح دادم لباسای خنک و راحتی بپوشم یه دامن بلند چین دار آبی آسمانی با شومیز  سفید ست میکنم صندلای آبی سفیدمو هم پام میکنم که دور مچ پام با بند های سفید بسته میشن موهامم دم اسبی میبندم و شال خوشرنگ حریر آبی رنگمو سرم میکنم.

کیف لوازم آرایشمو برمیدارم تا کمی آرایش کنم .

در اتاق و باز میکنه و فرنام  با لبخند میاد تو

فرنام : تمام نشدی عشقم ؟

+یه کوچولو آرایش کنم تمامه

از پشت سرم بهم میچسبه و بغلم میکنه و از توی آیینه بهم نگاه میکنه

فرنام : تو همینجوریشم خوشگل تری از همه

و بعد گونمو بوس میکنه

لبخندی پر از عشق بهش میزنم و در جوابش میگم

+ولی مامانت معتقده که دختر عموت از من قشنگ تره و باید اونو میگرفتی

اخمی میکنه و میگه

فرنام : نظر اونو چیکار داری مهم نظر منه مامانم اینو گفت حرصتو دربیاره خودتم میدونی که دوس داشت با دختر عموم ازدواج کنم ولی حالا بفهمه که بچه داریم دیگه رفتارش خوب میشه عشقم

زیر لبم زمزمه میکنم امیدوارم و رژ لبو روی لبم میکشم .

همونجور که در آغوشش منو گرفته بود بوسه ای به گردنم میزنه و عمیق بو میکشه

فرنام : اخ اخ این عطر محشره همیشه عاشق بوت بودم و سرخوش میخنده

+ دیوونه برو اونور بذار کارمو بکنم

دوباره گونمو محکم بوس میکنه و چشمکی بهم  میزنه و با خوشحالی از اتاق میره بیرون...

⭐️✨🌙

خانواده ی فرنام  برای شام خیلی تدارک دیده بودن ، حتی کیک هم خریده بودن و یجورایی جشن کوچیکی برای منو فرنام  گرفته بودند.

قرار بود وقتی خونشون میریم با گفتن خبر سورپرایزشون کنیم اما فرنام  دهن لقی کردو زودتر بهشون خبرر و داد .

دوتا دایی فرنام  به همراه زن و بچه و خاله نسرین و شوهرش عمو یوسف ( پدر نادیا و نهال ) به همراه دختراشون امشب کنار ما بودند. ‌حضور نسرین و دخترش نادیا اذیتم میکرد. غیر از این دوتا بقیه خیلی خوشحال شده بودند ، ولی نسرین و نادیا از قیافشون حسادت و ناراحتی پیدا بود.

کنارم فرنام نشسته بود و میوه پوست می‌گرفت و میداد دستم از هر نوع میوه ای برمی‌داشت و توی بشقابم می‌ریخت که دیگه گفتم کافیه میترکم اینارو بخورم .

نسرین و زن برادراش کنار هم نشسته بودن و پچ پچ میکردن .

پدر فرنام  میگه :

ناصر: دخترم خوب به تغذیت برس هرچی خواستی به خودم بگو خودم نوکرتم .اصلا لوازم و وسایل بچه هم به عهده ی من همه چی میخرم برا نوه ی قشنگم

_لطف دارید پدر جان فرنام خودش برام سنگ تمام میذاره هرچی بخوام دریغ نمیکنه اگه چیزی نیازم داشتم فرنام  نبود چشم به شماهم میگم .

خاله نسرین که موقعیت خوبی برای تیکه انداختن پیدا کرده بود حرفشو میندازه وسط

نسرین : خدا بده شانس والا قدر همچین پدر شوهر مادر شوهری رو بدون کم پیدا میشه اینجور .

همیشه سعی می‌کرد با حرفاش تخریبم کنه برای همین با آرامش مثل همیشه جواب دادم

_خاله جان شما نگران نباش

رفتار مادر فرنام بهتر شده بود و دیگه پا به پای خواهرش نسرین تیکه بارم نمی‌کرد.  برعکس امشب هوامو هم خیلی داشت

نادیا با دهن کجی گفت

نادیا : من فک میکردم آیدا بچه دار نمیشه . خاله میگفت برای همین رفتین خارج کشور زیر نظر بهترین متخصصا تا بچه دار بشین .

اخمی میکنم و میگم

+ اصلا اینطور نبوده ما برای یه زندگی آروم رفته بودیم.

مادر فرنام که دلخوریمو متوجه شد پرید وسط حرفمون و سعی کرد حرفو عوض کنه.

فرشته : ای بابا ول کنید این حرفارو در هر صورت خیالم راحت شد بلاخره اینام صاحب بچه شدن  انشالله روزی دخترای گلم نادیا و نهال .

فرحان پرید وسط حرف و گفت

فرحان: دیگه برنمیگردین خارج همینجا میمونید ینی؟

فرنام جواب داد

فرنام : فعلا بخاطر بچه میمونیم....

⭐️✨🌙

پدر مادر
۱
۰
*Sogand*
*Sogand*
چنل من https://t.me/+M1yekHXsfW41NTJk
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید