
راوی
صدف و سینا ، با نگرانی به مادر که روی تخت بیحال و مریض افتاده بود و مدام اسم فرزند گم شده اش را زیر لب زمزمه میکرد نگاه میکردند.
ثنا ثنا ثنا
تنها کلمه ای بود که از دهان مادرشان خارج میشد.
صدف چیزی از خواهر ته تغاریش به یاد نداشت ، اما همیشه نامش را در خانه میشنید. یک لحظه هم نبود که مادرش ثنای عزیزش را فراموش کند. ثنا نبود اما همیشه در خانه حضور داشت، یک حضور نامرعی. بی شک ثنا برای مادر از صدف و سینا هم عزیز تر بود .
سینا چون از دوتا خواهرش بزرگتر بود ، ثنا را خوب به یاد می آورد . هنوز آن روز گرم تابستانی ، که در حیاط کوچکشان با توپ پلاستیکی راه راه سفید قرمزش بازی میکرد و مادر سبد به دست به سمتش آمد و سفارش کرد مراقب خواهرهایش باشد تا برگردد را فراموش نمیکند .
آن روز هیچوقت فکر نمیکرد که ثنا را دیگر نمیبیند. پدرش مسعود در حق ثنا و مادر بد کرده بود . اما حالا ثنا کجاست ؟ مادرشان چرا دوباره بیتاب و بیقرار شده بود .آن روزهای سخت و وحشتناک تمام شده بود و همگی کمتر به ثنا فکر میکردند. اما مادر دوباره مثل روزای اول برای ثنا بیتابی میکرد و هذیان میگفت .
سینا و صدف میترسیدند از اینکه دوباره آن روزهای تلخ را تجربه کنند .
صدف دست مادرش را میگیرد و با نگرانی اورا آرام صدا میزند
صدف : مامان بگو چیشده چرا دوباره اینجوری میکنی قرصاتو نخوردی باز
صبا به گریه ادامه میدهد و چیزی جز همان کلمه ی تکراری بر زبان نمی آورد .
اینبار سینا نگران کنار مادر مینشیند و قرص و لیوان آب را به صبا نشان میدهد
سینا : مامان پاشو باید داروهاتو بخوری
صبا دست سینا را پس میزند و از خوردن دارو امتناع میکند.
صبا : ثنا رو برام بیارید اون دخترمه شک ندارم دخترمه اون ثنای منه اینبار دیوونه نشدم اون دخترمه
صدف : کی ثناعه آخه مامان بازم یکیو دیدی فک کردی ثناعه
صبا نالید
صبا : اون خودشه شک ندارم لکه ی رو دستش اون از وقتی به دنیا اومد روی دستش بود. من بچمو میشناسم اون ثنای منه توروخدا اونو برام بیارین دوباره ببینمش خیلی زود از پیشم رفت حتی نشد بهش بگم منم یه دختری داشتم عین همین نشونه رو داشت حتی نشد بهش بگم شبیه گم شده ی منه دلم میخواد دوباره ببینمش اگه بمیرم و اونو دیگه نبینم چی ؟
صدف : کیو میگی مامان اون دختری که روی دستش لکه داره عین ثنای ما کیه ؟
صبا : همون دختره که با شوهرش اومده بودن دوست آرش و دلسا
صدف پوزخندی زد
صدف : مامان زده به سرت ؟ اون ثنای ما نیس اون دختر افاده ای و مغرور چطور میتونه ثنای ما باشه آرش اونو از بچگی میشناسه باهم بزرگ شدن اگه آیدا فرزند خونده بود بهم میگفت
سینا : مامان حق با صدفه نمیشه گفت چون یه نشونه عین ثنا داره خود ثنا باشه بیخودی همه چیو بهم ربط نده بیخیال شو
صبا که از حدس و گمان های صدف و سینا خسته شده بود با لحنی تهدید آمیز گفت
صبا : میخوام دوباره اون دخترو ببینم بخدا اگه جلومو بگیرین خودمو میکشم اون وقت تا ابد پشیمون میشید .
رنگ از رخ صدف و سینا پرید . دوباره خاطرات روزهای بد از جلوی چشمشان رد شد . باید به حرف صبا گوش میکردند وگرنه دوباره آن روز شوم تکرار میشد. ..
✨ ⭐️🌙
صدف مقابل آرش نشست . آرش مشغول تایپ کردن چیزی در لپ تاپش بود . و به صدف توجهی نداشت . صدف بی صدا و آرام به آرش نگاه میکرد. دو دل بود که حرف دلش را بزند یا نه . اما بخاطر مادرش باید اینکار را میکرد .
صدف : آرش کارت تمام نشد؟
آرش نیم نگاهی به صدف ، سپس به ساعت مچی اش کرد و عینک را از روی چشمانش برداشت و کش و قوسی به تن و بدن خسته اش داد .
آرش: تمام شد کارم . تو چرا هنوز نخوابیدی ؟ گفتم که منتظرم نمون
صدف : آخه یه سوالی ازت داشتم
یه تای ابروی آرش بالا رفت و دست به سینه روی صندلی اش تکیه زد و گفت:
آرش : خب؟
صدف : در مورد آیدا
اینبار آرش بیشتر متعجب به صدف نگاه کرد
آرش : خب سوالتو بپرس
صدف من من کنان در حالی که مردد بود بین پرسیدن یا نپرسیدن بلاخره دل را به دریا زد و گفت
صدف : ممکنه اون خواهرم باشه ینی مامان اینجوری میگه
آرش از همه ی ماجرا خبر نداشت ، فقط در حدی میدانست که خواهر کوچک صدف را دزدیده بودند و اورا دیگر پیدا نکردند.
اما اینکه آیدا خواهر صدف باشد واقعا مضحک و خنده دار بود جوری که نتوانست خودش را کنترل کند و زد زیر خنده.
صدف : به چی میخندی آرش ؟
آرش در حالی که میخواست جلوی خنده اش را بگیرد با همان ته مانده های خنده اش گفت:
آرش : چرت و پرت نگو صدف ! توقع داشتم هر کس دیگه ای رو بگی غیر از آیدا
صدف با حرص گفت : آرهههه بایدم بخندی چون اون پرنسس خانم کجا خانواده ی من کجااا چطور میشه اون پرنسس خواهر من باشه
لبخند آرش محو شد و به جاش اخمی روی پیشانی اش نشست .
آرش : منظورم این نیست. همچین چیزی ممکن نیس منو آیدا از بچگی باهم بزرگ شدیم اصلا برای چی مادرت همچین حرفی رو زده ؟
صدف : مادرم نشونه ی روی دستشو دید ثنا هم مثل همین نشونه رو داشته .
آرش که میلی به ادامه ی این بحث نداشت از جایش بلند شد و گفت :
آرش : دیگه این حرف رو جایی نزن نمیخوام برای آیدا سوتفاهم ایجاد کنی .
صدف : الان تو نگران اونی ؟
آرش : معلومه که هستم این حرفا ممکنه ناراحتش کنه هم اونو هم خانوادشو ناراحتی اونم منو ناراحت میکنه بهتره کشش ندی دیگه .
صدف با قیافه ای عبوس و جدی جواب داد
صدف : چی فک کردی؟ منم دلم نمیخواد اون دختره خواهرم باشه هر کس دیگه ای بود میتونستم هضم کنم اینو نه ، اگه بخاطر مادرم و شرایط بدش نبود این سوالو نمیکردم اصلا برامم مهم نبود ثنا کیه یا کجاس یا چیکار میکنه همش بخاطر مادرمه....
⭐️✨🌙