
با سروصداهایی که از بیرون میومد ، پلکای سنگینمو به زور باز میکنم . چشمامو میمالم و به ساعت روی میز کنار تخت نگاه میکنم . اتاق تاریک بود و شب شده بود باورم نمیشه اینقدر خوابیده بودم .
سریع از جام بلند میشم . لباس خواب صورتیمو با یه شلوار جین خاکستری و یه هودی سفید رنگ عوض میکنم و موهامو مرتب میکنم. بخاطر خواب زیاد صورت و لبام کمی پف کرده بود که بامزه شده بودم.
از اتاق میزنم بیرون و با کنجکاوی این ور و اون ور نگاه میکنم. خبری از کسی نبود. پس این سرو صداها از کجا میومد. صدای خنده های بلند مردونه از توی حیاط شنیدم فرنام رو صدا میکنم و به حیاط میرم .
چندتا مرد و دوتا زن به همراه فرنام دور هم نشسته بودن و قلیون میکشیدن بساط عیش و نوششون به راه بود. آتیش روشن کرده بودن و دور هم میگفتن و میخندیدن .گلومو صاف میکنم ، اولین کسی که سمتم برمیگرده و نگام میکنه فرنامه ، و بعدش بقیه بهم خیره میشن .
فرنام تا منو میبینه از روی صندلیش بلند میشه و سمتم میاد
فرنام : عزیزم بلاخره بیدار شدی میخواستم بیدارت کنم اما دلم نیومد بیا با رفیقام آشنا شو
دستشو میذاره پشت کمرم و منو به جلو هل میده
یکی یکی منو به همه معرفی میکرد .
فرنام : این سامانه اینم خانمش مرجان
باهاشون سلام و احوال پرسی میکنم و اوناهم بابت ازدواجمون تبریک گفتن .
فرنام با دست رفیقای دیگشو نشونم میده
فرنام : ایشون تینا خانم پارتنر آقا سعید
تینا قیافه ای سرتاسر عملی داشت. فک کنم هیچ جایی نبود که عمل و تزریق نکرده باشه با این حال یجوری نگام میکرد انگار ملکه ی زیباییه. تینا با طعنه و کنایه به فرنام میگه
تینا : هیچ باورم نمیشه تو زن گرفتی اصلا متاهلی بهت نمیاد ینی دیگه دست کشیدی از دختر بازی ؟منکه باورم نمیشه .
و همه میزنن زیر خنده
حرف تینا خیلی بهم برخورده بود و یجورایی تحقیر آمیز بود .با اینحال چیزی نگفتم و ساکت موندم که فرنام جوابشو داد .
فرنام : آیدا عشق منه لطفا دیگه از گذشته نگید همسرم ناراحت میشه تینا یکم رعایت کن
سعید پارتنر تینا در حالی که دود قلیونشو توی هوا فوت میکنه میگه
سعید : دستخوش داداش سلیقت بیسته خوش اومدی به جمع ما زن داداش از آشناییت خوشبختم .
آخرین نفر پسری بود که با ژست خاصی گیتار دستش گرفته بود و داشت تار های گیتارو کوک میکرد .نیم نگاهی بهم میندازه معلوم بود خجالتیه. بهم آروم سلام کرد و تبریک گفت.
از این همه رفیقای پاچه پاره و جفنگ فرنام همین یدونه پسر سرو ساده و خجالتی بود که خیلی تعجب کردم .
فرنام : ایشونم آقا طاها پسر گل و خوب و نمونه ی اکیپمونه
که همه میزنن زیر خنده و یجورایی انگار داشتن مسخرش میکردن تا تعریف
سعید : هه بگو بچه مثبت خالص سوسول مامانی
برام جالب بود که طاها هیچ واکنش بدی نسبت به تمسخر اونا نشون نمیداد و همینجور با تار های گیتارش ور میرفت و فقط در جوابشون لبخند ملیح میزد.
فرنام کنارش برام جا باز میکنه تا بشینم و دستاشو دور شونم میندازه. همگی دور آتیش جمع شده بودیم و هر کسی یچیزی میگفت .
مرجان : آیدا جان یکم از خودت برامون بگو فرنام گفته آرتیستی و گالری نقاشی داری .
+ توی دانشگاه هنر خوندم و الانم مشغول کار و تدریس خصوصیم .
مرجان : چه عالی خیلی دلم میخواد تابلوهایی که کشیدی رو ببینم
+ میتونی یه روز بیای به گالریم خوشحال میشم سر بزنی
مرجان : سر فرصت مناسب حتما میام
تینا میپره وسط حرفمون و میگه
تینا:حالا اینارو ول کنید تو بگو چجور مخ این فرنام جونور رو زدی اینکه دم به تله نمیداد.
قبل از اینکه من چیزی بگم فرنام لب باز میکنه و میگه
فرنام : چون آیدا مثل دخترای دیگه نبود صاف و ساده و پاکه
سعید اینبار وارد بحث میشه و به فرنام تیکه میندازه
سعید : دقیقا مثل خودت
و همه غش میکنن از خنده فرنامم در جوابشون فقط پوزخند معناداری زد .
از این جمع و رفیقای فرنام چندان احساس خوشایند و خوبی نداشتم . خیلی زشت میشد اگه دورهمیشونو ترک میکردم . حرفاشون همه تحقیر آمیز همراه با نیش و کنایه بود . مست بودن و به هر چیزی الکی میخندیدن. فرنام داشت توی مشروب خوردن زیاده روی میکرد . پیک ششم یا هفتم بود که دستشو گرفتم و آروم گفتم بسه دیگه نخور .
فرنام : همین دیگه آخریشه عزیزم
و بلند گفت به سلامتی همتووووون
و گیلاسشو سر کشید .
سامان با چشمای قرمز و خمارش و لحن کشدار گفت
سامان : شما به سلامتی جمع نمیخوری آیدا خانم ؟
+ من زیاده روی نمیکنم
تینا که مست شده بود الکی میخندید و داشت چرت و پرت میگفت
تینا : طاها چرا بیکارییییییی یه آهنگی بزن میخوام برقصممممم .
و بعد از سر جاش بلند میشه و دور خودش تاب میخوره و مسخره بازی درمیاره .
طاها هم شروع به زدن آهنگ کرد . تینا دست سعید رو گرفت برد وسط و تو بغل سعید میلولید . سعیدم که تو حال خودش نبود . با حرکاتی که اصلا شبیه رقص نبود تن و بدن تینارو دست میکشید و مرتب جلوی همه لب میگرفتن .
فرنام بوسه ای روی گونم میذاره و توی گوشم میگه
فرنام: بیا ماهم برقصیم مثل اینا
اخمی میکنم و میگم
+ اینا کم مونده جلوی همه لخت بشن و س.ک.س کنن اینا دیگه کین فرنام ؟
فرنام خندید و گفت
فرنام : اینا مستن نمیفهمن چه غلطی میکنن بیخیال
عظیمه میاد پیشمون و به فرنام میگه:
عظیمه : چیزی نیاز ندارید آقا ؟
فرنام سری به نشونه ی نه تکون میده و میگه برو
مرجان با عشوه اومد سمت فرنام و دستشو گرفت
مرجان : ای بابااااا تو که با زنت نمیرقصی لااقل بیا با من برقص نبینم اینجور گوشه گیر شدی فرنام خاااان
دست فرنام و کشید و بلندش کرد. فرنام یه نگاهی به من و یه نگاهی به مرجان کرد با اکراه رفت وسط و شروع کردن رقصیدن باهم . چشمام داشت از حدقه درمیومد این چه حرکت زشت و مسخره ای بود .
جلوی من فرنام و کشوند دنبال خودش .آدم اینقد وقیح و بی حیا ؟ دلم میخواست بزنم زیر گوشش و بگم مگه خودت شوهر نداری زنیکه شوهرت اینجا دسته بیله مگه؟! با حرص و ناراحتی نگاشون میکنم .صدایی کنار گوشم گفت :
سامان : فرنام که زن مارو قاپید میای باهم برقصیم خوشگله ؟
با تنفر و انزجار تو صورت هیز سامان نگاه میکنم مستی از سرو روش میبارید .عین خیالشم نبود زنش تو بغل فرنام با عشوه میرقصه .
+ بهتره بگی زنت فرنام و قاپید و کشوند وسط اگه پارتنر رقص میخوای برو زنتو از بغل فرنام جمع کن باهاش برقص .
سامان که توقع این برخوردمو نداشت جا خورد و چیزی نگفت و سکوت کرد .
اعصابم خورد شده بود و تحمل این جمع مزخرف و نداشتم . از سر جام بلند میشم و بدو بدو سمت خونه میرم . فک کنم اونقدر مست بودن که حتی منو موقع رفتن هم ندیدن . چشمام پر شده بودن و دلم میخواست گریه کنم . یه گوشه وایسادم و چشمامو پاک کردم . و به این فکر میکردم کی قراره اینا گورشونو گم کنن و برن.
نمیدونم چقدر گذشت که صدایی رو پشت سرم شنیدم
طاها : از اینکه فرنام با مرجان رقصید ناراحت شدی ؟
برگشتم سمتش طاها پسری با قد متوسط اندام لاغر و چشمهایی گردو براق بود . لبخند مهربونی بهم زد و گفت:
طاها : چرا اومدی اینجا فرنام دنبالت میگرده
+ خودت چرا اینجایی ؟
طاها دوباره با همون لبخند میگه
طاها : اومدم دستشویی
+ خیلی خب بفرما برو
طاها : تو شبیه اونا نیستی واسه همین فرنام تورو انتخاب کرده برام عجیبه تو چرا فرنام و انتخاب کردی ؟
+ چون دوسش دارم
طاها : فرنام خیلی خوشبخته که تورو داره . رفتارتو با سامان دیدم حواسم بود بهت چه پیشنهادی داد . اونا همینطورین سامان و مرجان خیلی زیاده روی میکنن و اصلا هیچی براشون مهم نیس .
صدای فرنام و میشنوم که بلند اسممو صدا میزد و دنبالم میگشت .
اون شب سردرد رو بهانه کردم و دوباره به اتاق خواب برگشتم تا مهمانای فرنام برن ، اما شب نشینیشون زیاد طول کشید و هر چقدر منتظر فرنام شدم نیومد .روی تخت دراز کشیدم و به سقف اتاق چشم دوختم . کاش نگار یا دلسا پیشم بودن خیلی به بودنشون احتیاج داشتم .
خیلی تنها بودم میون اینهمه آدم . صدای قهقهه هاشون عصبانیم میکرد . سعی کردم بهش فکر نکنم . چشمامو بستم و زیر لب برای خودم آهنگ میخوندم تا چیزی نشنوم .کم کم چشمام گرم شد و دوباره خوابیدم ....