
قطرات باران ریز و نم نم میبارید. از سرما لبه های ژاکت پشمیمو بهم نزدیک میکنم و دستامو توی جیبم میبرم. فرنام نیم نگاهی بهم میندازه و بخاری ماشینو زیاد میکنه . هر دو توی سکوت ، بدون اینکه حرفی بینمون ردو بدل بشه به آهنگ ملایم خارجی پلی شده توی ماشین گوش میدیم. اونقدر وایب آهنگ خوب و دلنشینه که منو توی خلسه فرو میبره .
سرمو به شیشه ی ماشین تکیه میدم و به این فکر میکنم چرا اومدیم شمال؟ الان چه وقت مسافرت بود. به مسیر سرسبز شمال نگاه ميندازم . روی شیشه ی سرد ها میکنم . لکه ای سفید و مه گرفته روی شیشه میشینه ؛ با نوک انگشتم روی اون لکه ی مه گرفته ، یه قلب کوچولو که از وسطش یک خط شکسته میگذره میکشم.
تو یه تیکه از قلب ، اول اسم خودمو مینویسم و تیکه ی دیگش ، اول اسم فرنامو. فکرم پر میکشه به گذشته های دور . موقعی که نوجوون بودم، منو مامان بابا و خانواده ی عمو محمد خیلی باهم شمال میومدیم . یادش بخیر خیلی خوش میگذشت. هنوز صدای خنده های شاد منو دلسا و آرش تو گوشمه . تو گذشته غرق شده بودم که صدای فرنام منو از خاطرات پرت کرد بیرون .
فرنام : به چی فک میکنی ؟
بهش نگاه میکنم یه دستش رو فرمون بود و تمام حواسش به جاده بود .
+ به خاطرات گذشته . قبلا خیلی زیاد شمال میومدیم با دلسا اینا بیشتر خاطرات خوبم اینجاس .
فرنام نیم نگاهی بهم میکنه و با لبخند میگه
فرنام : خب تعریف کن برای منم حوصلم سر رفته از بس ساکت بودیم .
فرنام آهنگو کم میکنه و منتظر میمونه تا حرف بزنم. منم که میبینم خیلی مشتاقه و حوصلشم سر رفته شروع کردم از خاطرات گفتن.
+ نوجوون بودم من سیزده سالم بود اومده بودیم دریا . من عاشق دریا و ساحلم ،همیشه تا میرسیدیم میگفتم میخوام برم شنا کنم . یه تیوپ بادی شنا هم تازه خریده بودم که قورباغه ای بود و دوسش داشتم . دلسا خیلی زود پرید توی آب و به منو آرش آب میریخت و خیسمون میکرد . منم تیوپم زیر بغلم گرفته بودم و میخواستم برم تو آب که آرش شیطنتش گل میکنه و اونو از دستم میقاپه و با خودش میبره تو آب .منم با جیغ رفتم دنبالش و ازش خواستم بهم پسش بده ولی لجبازی میکرد و نمیداد و به حرص خوردنام میخندید . منم زیاد نمیتونستم برم جلوتر چون شنا بلد نبودم و میترسیدم، دیگه خیلی حرصی شده بودم دلو زدم دریا و رفتم وسط آب که موج بزرگی اومد و منو کشوند زیر آب. تو آب دست و پا میزدم دلسا و آرش خیلی ترسیده بودن همینطور خانواده هامون. اول از همه آرش اومد سمتم و منو از زیر آب کشوند بالا، بعد بابا و عمو محمد اومدن فک کردن غرق شدیم. خلاصه آرش منو نجات داد ولی خب بعدش کتک مفصلی هم خورد سر کرم ریختناش منم سرمای بدی خوردم.
فرنام که با دقت گوش میداد کنجکاو پرسید
فرنام : با آرش خیلی راحت بودی؟
+ آره از بچگی باهم بزرگ شدیم . منو دلسا و آرش همیشه باهم بودیم .
فرنام دندون قروچه ای میکنه. قیافش مث کسی شده بود که انگار داشت حرص میخورد.
فرنام : پس با این حساب خاطره زیاد با هم دارین!
+آره خب همینطوره
فرنام پوزخندی میزنه و میگه
فرنام: حتما دوسشم داشتی ؟
از سؤالش تعجب میکنم
+اون فقط یه دوسته فکرای بیخود نکن
فرنام اخمی میکنه و میگه
فرنام: فکری نکردم . خیلی خب دیگه رسیدیم...
به دورو برم نگاه میکنم
یه خونه ی ویلایی شیک استخردار که حیاطش پر از گل و گیاه و درخت بود . از ماشین کهپیاده میشیم باغبونی که مشغول هرس کردن درختچه ها بود تا فرنام و میبینه ابزار کارشو میندازه زمین و بدو بدو میاد سمت ما .
باغبون : خوش اومدی آقا نگفتین امروز میایید وگرنه به عظیمه میگفتم براتون ناهار تدارک ببینن
فرنام در حالی که چمدونارو از ماشین در میاره میگه
فرنام : یهویی تصمیم گرفتیم بیایم مشکلی نیس هر چی درست کنه میخوریم فقط زودتر آماده کنه
باغبون بهم سلامی میکنه که متقابلا جوابشو میدم .
باغبون : چمدونارو بدید من آقا فرنام میارم براتون
فرنام دستمو میگیره و با هم محوطه ی سرسبز ویلارو قدم میزنیم .
+ اینجا مال کیه فرنام ؟
فرنام : مال منه
+ چرا قبلا بهم نگفتی اینو ؟
فرنام لبخندی مرموزانه میزنه و میگه
فرنام : حالا گفتم دیگه
+ چرا اومدیم اینجا ؟
فرنام : میخواستم اینجارو نشونت بدم
وارد ویلا که میشیم فضای خونه خیلی شیک و با سلیقه دیزاین شده بود. تابلو ها ،فرش ها ،مبلمان و پرده ها همه به روز و هارمونی قشنگی باهم داشتن . اما نمیدونستم چرا فرنام وجود همچین ویلایی رو از من مخفی کرده بود .
خانم تپل و نسبتا چاقی با موهای مش کرده و پوست سبزه که به نظر میرسید از خدمه ی خونست میاد جلوی ما .نگاهی از سرتاپا بهم میندازه و چشم غره ای بهم میره که ازین رفتارش اصلا خوشم نمیاد و بهم برمیخوره
رو به فرنام با چرب زبونی میگه :
عظیمه : آقا فرنام ازین ورا دلمون براتون تنگ شده بود همش به این عباس میگفتم چرا خبری از فرنام خان نیس الان به عباس گفتم بره خرید کنه تا برای شما و مهمونتون غذا درست کنم .
فرنام لبخندی میزنه
فرنام : مهمون نیس عظیمه همسرمه ازدواج کردم با همسرم آیدا آشنا شو
عظیمه با چشمای از حدقه دراومده حالا داشت به من نگاه میکرد و بعدش به حلقه ی توی دستم خیره شد.انگار که باورش نمیشد فرنام زن داشته باشه هول شد و با خجالت بهم گفت :
عظیمه : ای وای ببخشید .من نمیدونستم شما زن آقا فرنامی براتون خیلی خوشحال شدم خیلی مبارک باشه خوشبخت بشین الهي .
خیلی جدی و خشک گفتم
+ پس فک میکردی من کیم که تا منو دیدی بهم چشم غره رفتی و سرتاپامو با تحقیر نگاه کردی ؟
عظیمه خنده ی زورکی و مسخره ای تحویلم داد و گفت
عظیمه : من غلط بکنم خانوم من کی باشم تحقیر کنم شما تاج سری این حرفا چیه
پوزخندی میزنم و به فرنام نگاه میکنم
+ انگار آقا فرنام خیلی اینجا مهمون میآورده ؟
فرنام گلوشو صاف میکنه و میگه :
فرنام : شروع نکن آیدا . بهتره الان با عظیمه بری اتاقمونو بهت نشون میده یه دوشی بگیر استراحت کن من میرم جایی کار دارم زود برمیگردم .
و بعد به عظیمه اشاره میکنه تا منو ببره
عظیمه گرد و قلنبه که هیکلش منو یاد توپ مینداخت جلوم حرکت میکنه و شروع میکنه وراجی کردن ،خیلی هم تند تند و بدون مکث حرف میزد و لهجه ی شمالی داشت .
عظیمه : منو عباس خیلی آقا فرنامو دوس داریم . خیلی پسر گلیه مهربونه به ما خیلی میرسه باور کنید خانم اصلا یه روز فکرشم نمیکردم آقا فرنام ازدواج کنه . خانم بفرما اینجاست اتاقتون .
در اتاق و باز میکنه و اشاره میکنه برم تو خودشم پشت سرم میاد.
+ چرا فکر نمیکردی یه روز ازدواج کنه؟
عظیمه میخنده و میگه:
عظیمه : خب خیلی شیطنت داشتن هرشب اینجا مهمونی بود و آدما و دخترای جورواجور میومدن اما آقا فرنام دل به هیچکسشون نمیداد .
+ من تا الان نمیدونستم فرنام همچین ویلایی داره آخرین بار کی دختر اومده اینجا؟
عظیمه : خیلی وقته ما دیگه آقا فرنامو ندیدیم اینجا بعد از اون آبرو ریزی زنیکه شیدا دیگه آقا نیومد .
میخواستم ازش در مورد شیدا بپرسم که فوری حرفشو عوض کرد و گفت :
عظیمه : خانم چیزی لازم داشتین بهم بگین من برم به کارام برسم
و در مقابل چشمای پر از سوال من خیلی زود رفت و درم پشت سرش بست....