
راوی
با اینکه صدف مخالف پرستار برای آیهان بود و معتقد بود که بچه اش را باید خودش ترو خشک و بزرگ کند، اما بعد از دیدن کیانا دختر جوان و زرنگ، که بسیار بهتر از او از پسرش مراقبت میکرد نظرش عوض شد.
چندان هم برای صدف بد نشد . حوصله ی گریه و نق زدن های آیهان را نداشت . از وقتی بچه آمده بود خانه نشین شده بود و به خودش نمیرسید . صدف با خود فکر کرد ؛آرش حق دارد که به زنی دیگر فکر کند، زنی مثل آیدا .
اسم آیدا از ذهنش بیرون نمیرفت چرا؟! اینقدر به این دختر حساس شده بود مگر او چه میتوانست بکند؟ آیدا زیبا بود اما نه به اندازه ی او. از این فکر لبخندی روی لبهایش نشست.
تصمیم گرفت از خانه بیرون بزند ،کل بازار را تاب بخورد و برای خودش خرید کند .بعد از آن باید به سالن آرایشگاه میرفت و حسابی به سر و روی آشفته اش میرسید . با خود گفت ؛
" امشب آرش و سورپرایز میکنم و دوباره مثل قبلا عاشق خودم میکنم"
بعد از آماده شدن، سمت اتاق آیهان رفت . پرستار آیهان از جایش بلند شد و به صدف نگاه کرد و با کنجکاوی پرسید
کیانا: خانم جایی میرید؟
صدف چشم غره ای به او رفت و آیهان را از تختش بلند کرد و در آغوش گرفت . در حالی لپ نرم و تپل اورا میبوسید به دختر گفت
صدف: مگه باید به تو جواب پس بدم کجا میرم یا کجا میام؟
دختر خجالت زده و هول شده گفت
کیانا: نه نه ببخشید. اشتباه متوجه شدین خانم. فقط خواستم بدونم کی میاین تا شام و حاضر کنم
صدف آیهان را که ساکت و آرام با چشمان عسلی براقش به او خیره شده بود سرجایش گذاشت و به کیانا نگاه کرد
صدف: دیر برمیگردم تو شامتو آماده کن مراقب پسرمم باش
کیانا: چشم خانم
وقتی رفت، کیانا با خود فکر کرد صدف بسیار زن خوشگل و جذابی است ، اما اخلاقش چنگی به دل نمیزد . احتمالا بخاطر افسردگی بعد از زایمانش بود . اما از آرش از همون دیدار اول خوشش آمده بود. همیشه در رویاهایش همچین مردی را میخواست .
آرش جوان خوشتیپ، مودب ،جنتلمن و پولدار و همینطور پدری مهربان که نگران همسر و فرزندش بود . کاش او هم همچین مردی نصیبش میشد. به آیهان نگاه کرد . با حسرت زیر لب گفت
کیانا: خوشبحال تو ومامانت کوچولو .خیلی خوش شانسید
ناگهان بغض سنگینی در گلویش احساس کرد . از اینکه همچین افکاری در سرش بود احساس شرمندگی میکرد. . او به این کار نیاز داشت و اگر احساسش را بروز میداد قطعا اخراج میشد. یاد حرف آرش افتاد که گفت اگر صدف جایی رفت به او اطلاع دهد . بهانه ی خوبی بود تا صدایش را بشنود . لبخندی زد و با موبایلش شماره ی اورا گرفت
آرش سریع پاسخ داد
آرش: بله؟
کیانا: الو سلام آقا ببخشید مزاحم شدم بهم گفته بودید اگه صدف خانم جایی رفتن بهتون اطلاع بدم. همین چند دقیقه پیش رفتن بیرون و گفتن دیر برمیگردن
آرش : خیلی خب . بچه حالش چطوره؟
کیانا: خوبه آقا توی تختشه همینجور ساکت و آروم منو نگاه میکنه
آرش : خیلی مراقبش باش چیزی نیاز داشت بگو بگیرم
کیانا: چشم آقا حتما خداحافظ
آیفون خانه به صدا درمی آید . تصویر مردی میانسال را میبیند که میگوید پدر صدف است . در را باز میکند. مرد میانسال با مو های جوگندمی و صورتی که ته ریش داشت وارد خانه میشود. احساس خوبی نسبت به این مرد نداشت و نمیدانست چرا؟
آرام سلام کرد و خودش را معرفی کرد. مرد نگاهی هیز و خریدارانه ای به او کرد که چندشش شد .
مسعود: نه بابا داماد ما هم خوب پرستاری تور کرده چه خوش سلیقه .ما فکر میکردیم ازین خانم باجیا چادر چاق چورا آورده خونش نگو حور و پری آورده
کیانا با شرم سرش را پایین انداخت و بدون آنکه به مرد نگاهی کند گفت
کیانا : آقا آرش و صدف خانم خونه نیستن
مسعود بیخیال گفت
مسعود: عیبی نداره منتظر میمونم تا بیان مگه اشکالی داره خونه ی دخترم چند ساعتی بمونم؟ تازه برای دیدن نوه ام اومدم نه اونا. نوه ی عزیزم کجاس؟
کیانا در ذهنش به بخت خود لعنت فرستاد. حالا باید این مردک هیز و منحرف را تحمل میکرد .از او میترسید. کاش آرش زود به خانه برمیگشت.
کیانا: اختیار دارید خودتون صاحب خونه اید آیهان تو اتاقشه
مسعود خنده کنان گفت :
مسعود : حالا چرا اینقدر ادبی و رسمی حرف میزنی راحت باش
کیانا مسعود را به سمت اتاق آیهان راهنمایی کرد .
کیانا : چی میل دارید براتون بیارم؟
مسعود : چیزی نمیخورم زحمت نکش
مسعود سرگرم آیهان شد و کیانا به آشپزخانه رفت . اما بعد از چند دقیقه که به اتاق آیهان رفت مسعود را ندید . آیهان سرجایش بود اما خبری از مسعود نبود . کیانا با کنجکاوی دنبال او گشت. در اتاق خواب صدف نیمه باز بود. سمت اتاق خواب رفت و خواست در را باز کند که مسعود جلوی در ظاهر شد . دستپاچه و هول گفت
مسعود : خب دیگه من برم از قول من به صدف و آرش سلام برسون یه روز دیگه سر میزنم بهشون خدافظ
رفتار مرد به نظرش مشکوک بود . چرا هول و دستپاچه شده بود و در اتاق صدف و آرش دنبال چه میگشت؟ نمیدانست این را هم باید به آرش اطلاع میداد یا نه . در نهایت شانه ای بالا انداخت و رفت تا به کارهایش برسد.