ویرگول
ورودثبت نام
*Sogand*
*Sogand*چنل من https://t.me/+M1yekHXsfW41NTJk
*Sogand*
*Sogand*
خواندن ۴ دقیقه·۵ روز پیش

قصه ی ماه پارت چهل و یک

راوی



با اینکه صدف مخالف پرستار برای آیهان بود و معتقد بود که بچه‌ اش را باید خودش ترو خشک و بزرگ کند، اما بعد از دیدن کیانا دختر جوان و زرنگ، که بسیار بهتر از او از پسرش مراقبت میکرد نظرش عوض شد.

چندان هم برای صدف بد نشد . حوصله ی گریه و نق زدن های آیهان را نداشت . از وقتی بچه آمده بود خانه نشین شده بود و به خودش نمی‌رسید .  صدف با خود فکر کرد ؛آرش حق دارد که به زنی دیگر فکر کند، زنی مثل آیدا .

اسم آیدا از ذهنش بیرون نمیرفت چرا؟! اینقدر به این دختر حساس شده بود مگر او چه می‌توانست بکند؟ آیدا زیبا بود اما نه به اندازه ی او. از این فکر لبخندی روی لب‌هایش نشست. 

تصمیم گرفت از خانه بیرون بزند ،کل بازار را تاب بخورد و  برای خودش خرید کند .بعد از آن باید به سالن آرایشگاه میرفت و حسابی به سر و روی آشفته اش میرسید .  با خود گفت ؛ 

" امشب آرش و سورپرایز میکنم و دوباره مثل قبلا عاشق خودم میکنم"


بعد از آماده شدن، سمت اتاق  آیهان رفت . پرستار ‌آیهان از جایش بلند شد و به صدف نگاه کرد و با کنجکاوی پرسید


کیانا: خانم جایی میرید؟


صدف چشم غره ای به او رفت و آیهان را از تختش بلند کرد و در آغوش گرفت . در حالی لپ نرم و تپل اورا میبوسید به دختر گفت


صدف: مگه باید به تو جواب پس بدم کجا میرم یا کجا میام؟


دختر خجالت زده و هول شده گفت


کیانا: نه نه ببخشید. اشتباه متوجه شدین خانم. فقط خواستم بدونم کی میاین تا شام و حاضر کنم


صدف آیهان را که ساکت و آرام با چشمان عسلی براقش به او خیره شده بود سرجایش گذاشت و به کیانا نگاه کرد


صدف: دیر برمیگردم تو شامتو آماده کن مراقب پسرمم باش


کیانا: چشم خانم


وقتی رفت، کیانا با خود فکر کرد صدف بسیار زن خوشگل و جذابی است ، اما اخلاقش چنگی به دل نمیزد . احتمالا بخاطر افسردگی بعد از زایمانش بود . اما از آرش از همون دیدار اول خوشش آمده بود. همیشه در رویاهایش همچین مردی را میخواست .

آرش جوان خوشتیپ، مودب ،جنتلمن و پولدار و همینطور پدری مهربان که نگران همسر و فرزندش بود . کاش او هم همچین مردی نصیبش می‌شد. به آیهان نگاه کرد . با حسرت زیر لب گفت


کیانا: خوشبحال تو ومامانت کوچولو .خیلی خوش شانسید

ناگهان بغض سنگینی در گلویش احساس کرد . از اینکه همچین افکاری در سرش بود احساس شرمندگی میکرد. . او به این کار نیاز داشت و اگر احساسش را بروز میداد قطعا اخراج می‌شد. یاد حرف آرش افتاد که گفت اگر صدف جایی رفت به او اطلاع دهد . بهانه ی خوبی بود تا صدایش را بشنود . لبخندی زد و با موبایلش شماره ی اورا گرفت

آرش سریع پاسخ داد

آرش: بله؟

کیانا: الو سلام آقا ببخشید مزاحم شدم بهم گفته بودید اگه صدف خانم جایی رفتن بهتون اطلاع بدم. همین چند دقیقه پیش رفتن بیرون و گفتن دیر برمیگردن

آرش : خیلی خب . بچه حالش چطوره؟

کیانا: خوبه آقا توی تختشه همینجور ساکت و آروم منو نگاه میکنه

آرش : خیلی مراقبش باش چیزی  نیاز داشت بگو بگیرم

کیانا: چشم آقا حتما خداحافظ

آیفون خانه به صدا درمی آید . تصویر مردی میانسال را می‌بیند که می‌گوید پدر صدف است . در را باز می‌کند.  مرد میانسال با مو های جوگندمی و صورتی که ته ریش داشت وارد خانه می‌شود.  احساس خوبی نسبت به این مرد نداشت و نمی‌دانست چرا؟

آرام سلام کرد و خودش را معرفی کرد. مرد نگاهی هیز و خریدارانه ای به او کرد که چندشش شد .

مسعود: نه بابا داماد ما هم خوب پرستاری تور کرده چه خوش سلیقه .ما فکر می‌کردیم ازین خانم باجیا چادر چاق چورا آورده خونش نگو حور و پری آورده

کیانا با شرم سرش را پایین انداخت و بدون آنکه به مرد نگاهی کند گفت

کیانا : آقا آرش و صدف خانم خونه نیستن

مسعود بیخیال گفت

مسعود: عیبی نداره منتظر میمونم تا بیان مگه اشکالی داره خونه ی دخترم چند ساعتی بمونم؟ تازه برای دیدن نوه ام اومدم نه اونا. نوه ی عزیزم کجاس؟

کیانا در ذهنش به بخت خود لعنت فرستاد. حالا باید این مردک هیز و منحرف را تحمل میکرد .از او می‌ترسید. کاش آرش زود به خانه برمی‌گشت. 

کیانا: اختیار دارید خودتون صاحب خونه اید  آیهان تو اتاقشه

مسعود خنده کنان گفت :

مسعود : حالا چرا اینقدر ادبی و رسمی حرف میزنی راحت باش

کیانا مسعود را به سمت اتاق آیهان راهنمایی کرد .

کیانا : چی میل دارید براتون بیارم؟

مسعود : چیزی نمیخورم زحمت نکش

مسعود سرگرم آیهان شد و کیانا به آشپزخانه رفت . اما بعد از چند دقیقه که به اتاق آیهان رفت مسعود را ندید . آیهان سرجایش بود اما خبری از مسعود نبود . کیانا با کنجکاوی دنبال او گشت. در اتاق خواب صدف  نیمه باز بود. سمت اتاق خواب رفت و خواست در را باز کند که مسعود جلوی در ظاهر شد . دستپاچه و هول گفت

مسعود : خب دیگه من برم از قول من به صدف و آرش سلام برسون یه روز دیگه سر میزنم بهشون خدافظ

رفتار مرد به نظرش مشکوک بود . چرا هول و دستپاچه شده بود و در اتاق صدف و آرش  دنبال چه میگشت؟ نمی‌دانست این را هم باید به آرش اطلاع میداد یا نه . در نهایت شانه ای بالا انداخت و رفت تا به کارهایش برسد.

۰
۰
*Sogand*
*Sogand*
چنل من https://t.me/+M1yekHXsfW41NTJk
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید