ویرگول
ورودثبت نام
دلباخته تاریخ
دلباخته تاریخیلدا عبدالله پور. نویسنده.(نوادگان کور خورشید)
دلباخته تاریخ
دلباخته تاریخ
خواندن ۲ دقیقه·۱۳ روز پیش

یادداشت های یک دیوانه

 

 

دلتنگم...

بی آن که سببش را بدانم دل تنگم

نه کسی اینجاست، نه کسی آنجاست

این منم

نه نوری است، نه نسیمی است

سیاهی است و سیاهی و باز هم سیاهی.

از آینده سخن می گویند، یا در گذشته زندگی می کنند اما من که اینجا مانده ام. من اینجا در حال خود مانده ام؛ نمی توانم بازگردم به گذشته و جسارت رفتن به سوی آینده را ندارم. اینجا که کسی نیست، تنها منم اما شاید توهم هستی؟

زندگی زیباست، اما درون من به زیبایی آن نیست.

درونم سایه ها فرو رفته و دست و پا میزنم. میترسم دهن باز کنم و سایه به سوی دهانم هجوم آورد. نکند می خواهد مرا بکشد؟. غرق شده و جسارت فریاد زدن را ندارم. اگر سایه مرا نکشد یقینا مردمان خواهند کشت.

آری،آری! از این مردم میترسم!.

وهم برانگیز و هولناک اند. دورو و ریاکار اند. حیله شان بیش از روباه و سمشان بیش از مار است. لاقل مار را که تو می دانی بایسته از آن بترسی! اینان که خود را می پوشانند. بر رویم میخندند اما...میدانم، آگاهم که نسبت به من سیاه دل اند و از این که نمی توانم این را برای همه آشکار کنم کلافه ام.اینان خود شیطان اند که بر زمین آمده اند.

یکی از ترس هایم این است؛ در میدان مبارزه با شیطان خودم نیز تبدیل به شیطان شوم!.

می ترسم فرو رفتن در سایه مرا نکشد؛ بلکه مرا به سیاهی و فلاکت بکشاند.

هرچند نمی خواهم بگویم که امروز نورانی ام اما چه می شود کرد؟ امروز نه سیاهم و نه سفید. نه خوبم و نه بد. نه زشتم و نه زیبا. من یک تضاد بد ترکیب و صدالبته شلخته ام که دست و پا درآورده...

امروز بی دلیل بیشتر به سوی سیاهی، بدی، و زشتی آمده ام. خودم نیز نمی دانم چرا و چه شده که دنیا در برابر پشمانم رنگ باخته! نکند گرد و خاک زندگی را تیره و خاکی کرده؟ شاید هم چشمان من دیگر نور را نمی بیند؟.

شاید مشکل از زندگی نیست، مشکل از زیستن است...

یلدا عبدالله پور

زندگیشیطانیادداشتدلنوشته
۰
۰
دلباخته تاریخ
دلباخته تاریخ
یلدا عبدالله پور. نویسنده.(نوادگان کور خورشید)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید