با مریم رفتیم تو باغ. اون قسمت انتهایی باغ که فنس کشیده، و بعدش درخته و دشت و کوه، و تهش جاده. همونجا که همیشه فکر میکنم اگه یه روز بزنم به دلش، تا کجا میتونم برم.

گفتم: بود. بخاطر تریاک خرابش کردن.
بعد توضیح دادم. تمیز و ساده، مثلِ گزارشِ هوا. امروز: آفتابی، با وزشِ ملایمِ جنونِ جمعی.
گفتم که از این درخت روبرومون قبلاً چهارتا داشتیم، اما اونا رو هم بخاطر تریاک از دست دادیم.
خیلی ساده. همه چیز همینقدر ساده است، اگر آدم از خودش توقعِ گریه نداشته باشد. من توقعِ گریه ندارم. من با این جهان کنار آمدهام. نه یعنی راضیام، نه یعنی تسلیم. یعنی فهمیدهام جهان عادل نیست و قرار هم نبوده باشد.
اما سینهام یکم سنگین شد. آخه آدم وقتی حرف میزنه، تازه میفهمه چه بلایی سرش اومده. قبل از حرف زدن، زخم فقط یه سنگینیه؛ اما حرف که میزنی، زخم باز میشه، چرک میکنه، درد میگیره.
بعد مریم گفت میخواد دوربین بخره و از این ماجراها مستند بسازه، از تپه هایی که خراب شده، درخت هایی که قطع شده فقط برای کاشتن تریاک. گفت پسرعمه اش بهش گفته میتونی اسم مستندت رو بزاری: «سالی که بلوچستان افغانستان شد». یه عنوان خفن. واقعاً هم همینجوری بود. فکر میکنم این جمله کل امسال رو توی مشتش میگرفت. امسالی که گرسنگی از خدا بزرگتر شده بود.
به قول مریم، آدما انگار زامبی شده بودن. همه چیو خراب میکردن. بکار، بکار، بکار. فقط همین توی ذهنشون بود. تا چشم کار میکرد خشخاش بود. هر جا خاک بود، جلوی در خونهها، تو باغچه، همه جا. فقط همین مونده بود. روی سقف خونهها هم تریاک بکارن.
فرایندش جالب بود: زمین های صاف، بعد زمین های پر از گل خشخاش. خشخاش های بینهایت. بینهایت گلِ صورتی و سفید و قرمز و حتی بنفش تند. رنگ هاش زیادی زنده بودن برای اونقدر مردن. خدا اشتباهی اینقدر قشنگشون کرده بود. خدا همیشه همین کارو میکنه، مگه نه؟


آدما شب و روز تو رودخونه و زمینا بودن، آب میدادن، تیغ میزدن، شیره جمع میکردن. شیره که میگم، خیال میکنی چیزِ نرم و شیرینیه. اما نه. تلخ بود و بوی تلخی هم داشت، مثل حسرت.
بعدشم که خشخاشا خشک شدن، هر کسی رفت پی کار خودش.
باز پشت فنس فقط برای من عزیز موند. زمین موند و یه عالمه ساقهٔ قهوهای شکسته که از دور شبیه استخونای یه حیوون بزرگه، و بعدش رها شدگی. انگار دایناسور مرده باشه و حتی کسی نباشه جمعش کنه.

دلم رفتن از این خاک غریب رو میخواد، مثل مریم. البته اون میره، باید بره بخاطر محل خدمتش. گفت فکر کن چهار تا خونه باشه و مدرسه ای که مدیر و معلمش من باشم، بدون آنتن و حتی برق. فکر کردم آینده اش چقدر وایب فیلمای کیارستمی رو میده. یه آدم میون کلی غریبه و بچه و اثرگذاری.
آینده ی من چی؟ من که انتخاب نشدم تو فیلم باشم. من که جاده و دوربین قسمتم نشده. اگه محکوم باشم تا ابد پشت فنس بمونم چی؟ تا ابد اومدن آدما و رفتنشون رو ببینم؟ تا ابد با یه جنازه تنها باشم و بهش عشق بورزم؟
دنیای من کوچیکه: یه فنس، یه دشت، یه دایناسورِ مُرده، و یه من که زنده است، بیدلیل، ولی زنده است. همین کافیه. زنده بودنِ بیدلیل، عصیانِ نهاییه.
من نقشه کشِ ویرانه ام. باستان شناسِ فاجعه ام. عاشقِ چیزی هستم که تموم شده، و همین عشق، تموم شده رو زنده نگه میداره. من میمونم تا به جنازه وفادار بمانم. این هم یک کاره.

یه لحظه به خودم میام: چه کثافتی، چه راهبهبازی ای، چه خودفریبی غولآسایی.
اشک، همون چیزِ کوچکِ بیمنطق، رو گونه هام جاری میشه. اشک تنها چیزیه که پشتِ فنس برام مونده.