یلدای روشن🤍درجرجیسِ نبی·۱۱ روز پیشمهحوصلهٔ نوشتن ندارم. انگار همهٔ کلمهها توی یک جعبه قفل شدهاند و کلیدش گم شده. حتی حسهایم تنبل شدهاند؛ نه غمانگیزند، نه شاد. فقط هستند،…
یلدای روشن🤍درچالش هفته·۲۲ روز پیشاگه یه روز نباشی با اینا یادت میوفتم.دلم میخواست درباره ی خودم بنویسم ولی همش فکر مریم میومد وسط ذهنم نمیشد پس اول اینو مینویسم بعد شاید درباره ی خودم هم گفتم.من اصلاً دلم نم…
یلدای روشن🤍درزندگی شستن یک بشقاب است☘️·۱ ماه پیشمرگ ویرگولاحساس میکنم ویرگول مُرده واقعاًهر روز تعداد پست ها کمتر خداحافظی کاربرا بیشتر، هعی!و «تماشای زوال هولناک است شاید از خود زوال هولناک تر»ساز…
یلدای روشن🤍·۴ ماه پیشروزِ بدِ خوبصبح که داشتیم میآمدیم، هی به ماشینها زل میزدم. به نوشتهها، به آدمها به قصه های متحرک! به یک پیکان که سه تا پیرزن تویش نشسته بودند و ر…
یلدای روشن🤍·۵ ماه پیشمن ندرو پتی چمانقلبم که تند میزند، چشمهایم که برق میزنند، وقتی نمیدانم چطور آن همه محبت را ابراز کنم، میگویم: قربونت میرم. از فعل «بروم» که مضارع التز…