
همه ما این روزا غرقیم تو عدد و ارقام : تعداد کشتهها، تعداد زخمیها، نرخ تورم. یجورایی مغزمون برای سیل اعداد، یه مکانیسم دفاعی ساخته : بیتفاوتی.
چون عدد، روح نداره. عدد، درد رو منتقل نمیکنه. عدد نمیتونه آدما رو همدل کنه.
اما یه نیرو هست که از عدد خیلی قوی تره : روایت.
آدم ها عاشق قصه ان و قصه هایی که احساسات رو درگیر کنن تا ابد تو ذهن میمونن.
میدونین خود من سالها اعداد شهدای جنگ رو دونستم، اما هیچوقت جنگ رو درک نکرده بودم، نه تا وقتی که درباره اش رمان خوندم.
رمان درباره ی بچه ای که تو دوران جنگ رشد میکنه رمان درباره ی بچههای شهدا رمان درباره ی جانبازایی که انگار فقط جسمشون زنده بود. من وقتی برای همه ی اینا اشک ریختم تازه فهمیدم که جنگ یعنی چی تازه با پوست و گوشت و استخونم جنگ رو حس کردم.
یه آزمایش معروف نشون داد مردم به «صد کودک نیازمند» کمتر کمک میکنن تا به «یه کودک» با چهره و اسم. چرا؟ چون اون کودک، یه روایت داره. یه قصه و ما هم که موجوداتی قصهپرداز.
مثلاً من درمورد بهاییان ایران هیچی نمیدونستم تا وقتی چندتا نوشته از یکیشون خوندم و بعد تازه فهمیدم تو کشور خودت غریبه بودن یعنی چی، تازه فهمیدم هیچ آینده ای نداشتن یعنی چی.
من وقتی برای تک تک آدمایی که بعد انقلاب فقط بخاطر مذهبشون بیکار شدن، وقتی برای تک تک بچههایی که بعد انقلاب فقط بخاطر مذهبشون حق تحصیل ازشون گرفته شد وقتی برای تک تک پدرایی که بخاطر مذهبشون شبا تو اتوبوسا خوابیدن که کشته نشن، گریه کردم. وقتی برای تک تک زوج هایی که فقط بخاطر مذهبشون سگ و نجس خطاب شدن و به آتیش کشیده شدن گریه کردم.تازه فهمیدم که تعصب دینی یعنی چی!
متأسفم که همه ی اینایی که گفتم واقعیته.
چی شد؟ درک من از عددِ یه اقلیت، به درکِ رنجِ یه آدم تبدیل شد.
این روزا، نوشتن از دردامون فقط تخلیهی هیجان نیست یه انتخاب اخلاقیه.
حکومتها دوست دارن قربانیان رو به عدد تبدیل کنن. عدد رو میشه تو جدول دفن کرد، فراموشش کرد، انکارش کرد. اما روایت اینطور نیست. روایتِ یه شبِ بیخوابی، روایتِ غم مادرامون، روایتِ صدای شکستهی یه جوون که شب جنازه ی دوستاش رو با ماشین خودش میبره دفن میکنه و صبح میره سر کار چون میگه اینا میخوان ما رو از زندگی بندازن ولی من نمیخوام تسلیم بشم.
روایت گور های دسته جمعی، گاز اشک آور و ساچمه خوردن، روایت لخت کردن بچهها تو مدرسه ها واسه چک کردن جای ساچمه، روایت هر شب با دلهره خوابیدن و از فردا خبر نداشتن، روایت آدمایی که هر لحظه خطر زندانی شدن بدون هیچ جرمی تهدیدشون میکنه.
اینا رو نمیشه نادیده گرفت اینا سلاحهایی هستن که روایت رسمی رو میشکنن.
پس ما مینویسیم تا:
همدلی رو تو دل آدمایی که دورتر ایستادهان زنده کنیم.
برای آینده سند بسازیم؛ نه فقط آمار که حسِ زندهی این روزها.


تا یادمون نره هر روز صد بار نرخ ارز و طلا و دلار رو چک کردن یعنی چی، هر روز صد هزار بار گریه کردن یعنی چی به عنوان آدمایی که تازه اول راه زندگی هستن، شرمندگی از نمردن یعنی چی از پلیس که باید آرامش ایجاد کنه، ترسیدن یعنی چی!