ویرگول
ورودثبت نام
خادم قلــــــــم
خادم قلــــــــمای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند آدم بهشت روضه دارالسلام را
خادم قلــــــــم
خادم قلــــــــم
خواندن ۵ دقیقه·۵ روز پیش

خواستگار سمج

«اینکه چیزی نیست خواهر! عروس من که زبونش از عروس تو هم درازتره. اصلاً ملاحظه و احترام سرش نمی‌شه که! بدجوری منو تو مخمصه انداخته!»

«مگه چی گفته بهت؟»

«دیروز که اومده بودن خونه‌مون، من چند بار نالیدم که آخ، دیشب از پا درد و دست درد تا صبح نخوابیدم. عمداً پیاز داغش رو هم زیاد کردم که بفهمه باید کارای خودشون رو انجام بده!»

«خب…»

«هیچی خواهر جان، خندید و گفت: "از بس در طول روز می‌خوابین، مادرجون!" گفتم نه، من اصلاً تو روز نخوابیدم. البته راست می‌گفت خوابیده بودم ولی اون روز استثنا بود! بعد گفت: "آخی، پس از بیکاریه! نیستکه همش تو خونه‌اید و کاری هم ندارید، خسته نمی‌شید که خوابتون ببره!"»

«وااا چه رویی داره عروست! خب تو چی گفتی؟»

«هیچی دیگه، گفتم شما راست می‌گید دخترم، من یه پیرزن تنهام که مونس و همدم ندارم، بعد فوت حاجی خیلی تنها شدم.»

«ای ناقلا…»

«بعد گفتم تنهایی برای آدمیزاد نیست، تنهایی فقط برای خود خداست! یه کمی هم به حال خودم گریه کردم. بعد عروسم به جای اینکه به خودش بگیره و بذاره پسرم بیشتر بیاد خونه‌م، گفت: "خب مادرجون، این همه سال برای چی ازدواج نکردین؟! "»

«وااا عروسم عروسای قدیم... تو کارایی که بهشون مربوط نبود دخالت نمیکردن»

«گفتم: "مادرجان، اولش که بچه‌ها کوچیک بودن، بعد هم که بزرگ شدن، اجازه ندادن مادرشون زن کسی بشه!"

عروسم گفت: "چه بد! چرا اجازه ندادن؟ مسعود… تو به مامانت گفتی تنها بمونه، ازدواج نکنه؟!"

پسرم گفت: "نه، من کاریش نداشتم…!"

عروسم گفت: "مادرجون، مسعود می‌گه کاری باهاتون نداشته."

گفتم: "الان که خودش ازدواج کرده می‌گه، قبلاً حرفش چیز دیگه‌ای بود!"

عروسم گفت: "خب اشکالی نداره مادرجان، ماهی رو هر وقت از آب بگیرین تازه است!" اینو که گفت، خودش و پسرم هر دو بهم خندیدن.

منم برای اینکه ضایع نشم، گفتم: "اتفاقاً یه حاج آقایی هست که خانمش چند وقت پیش فوت شده، خواستگار منه، خیلی هم سمجه!"»

«واقعا؟!»

«ای بابا، چی می‌گی گل‌نسا! می‌گم برای اینکه ضایع نشم گفتم!»

«خب…»

«هیچی دیگه، پسرم اخم کرد و گفت: "چرا به ما نگفته بودین؟" عروسم هم گفت: "چی از این بهتر؟ دیگه تنها نمیمونین!" این وسط یه کم پسرم و عروسم بحثشون شد که دلم خنک شد!»

«چه بحثی شد حالا؟»

«هیچی دیگه، پسرا می‌دونی کلاً غیرتی‌ان. اولش ناراحت شد که این چه حرفایی بود به مامانم زدی، برای چی داغ دلشو تازه کردی؟ اما بعد عروسم تونست حرف خودشو قالب کنه و به این بهونه که مامانت طفلکی داره از غصه‌ی تنهایی آب میشه، پسرمو راضی کنه. منم زدم به مظلوم‌بازی و گفتم: "نه، من به خاطر شما دوباره ازدواج نمی‌کنم…"»

«خب؟»

«هیچی دیگه، عروسم گفت: "نه، من مسعود رو که راضی کردم، بقیه‌شون رو هم راضی می‌کنم!" گفتم: "نه، من راضی به زحمت شما نیستم!" اما زنگ زد به تک‌تک بچه‌ها خبر داد.»

«وای، نه... تو چیکار کردی؟»

«هیچی دیگه،همه‌ی بچه‌ها در عرض چند ساعت جمع شدن خونه... مونده بودم چی بگم؟! گفتم: "نه، من می‌دونم شماها همه‌تون دارین الکی می‌گین که راضی هستین! اگه من ازدواج کنم، دیگه پاتونو تو خونه‌ی من نمی‌ذارین!" گفتن: "نه، ما میایم، از خدامون هم هست شما از تنهایی در بیای! اینطوری اگه یه وقت نتونستیم بهتون سر بزنیم، خیالمون راحته!" تو دلم گفتم اینا می‌خوان منو شوهر بدن، یه باری از رو دوششون برداشته بشه!»

«خب بعدش چی گفتی؟ چرا کم‌کم اطلاعات میدی؟ خب بگو دیگه!»

«هیچی دیگه، گفتم: "نه، من مریضم، دیگه از من گذشته هر روز باید ۳۰ تا قرص بخورم!" اما باز گفتن: "نه، اتفاقاً اینطوری بهتره! یه نفر دیگه هم هست که هواتو داره، حواسش به قرصات هست، دل به دلت می‌ذاره. دکترا گفتن اگر تنها باشی و حرف نزنی، یه وقت خدایی نکرده آلزایمر می‌گیری!"»

«وای حالا می‌خوای چیکار کنی محبوبه؟!»

«هیچی دیگه، نمی‌دونی چه حسی داشتم، نفسم بند اومده بود. بهشون گفتم:"باشه، به اون حاجی می‌گم بیاد…" گل‌نسا جان، دستم به دامنت! دیدی این عروس خیر ندیده‌م چه بلایی سرم آورد؟ حالا من اون حاجی رو از کجا بیارم؟»

«والا خواهر جان، من عقلم به جایی قطع نمیده! بیا یه دورهمی بگیریم، به عذرا و طلعت هم بگیم بیان، بلکه یه خواستگار برات جور کنیم! شاید اینطوری عروست سبب خیر شد!»

«نه، عذرا که عقل درست و حسابی نداره، اون طلعت هم که نخود تو دهنش خیس نمی‌خوره!»

«خب میگی چیکار کنم، خودم مرد بشم بیام خواستگاریت؟»

«وای گل‌نسا، چه پیشنهاد خوبی دادی! آره، بهت میاد... کت و شلوار حاجی خدا بیامرز رو برات میارم، یه گل هم میدم دستت!»

«داری شوخی می‌کنی دیگه نه؟ تو که خوب بلدی... بگو حاجی مرد و باز دوباره به حال تنهایی خودت گریه کن!»

«وا، چرا به فکر خودم نرسیده بود!»

«واقعا می‌خوای همینو بگی؟ شوخی کردم بابا...!»

«آره، یک حرف خوب تا الان زده باشی همینه! فقط اگر بگن بریم خونشون فاتحه‌خوانی یا سر قبرش، چی بهشون بگم؟»

« چون غریبه بوده نمیگن ولی اگر گفتن بگو من ازش شناختی نداشتم، بردن روستای خودش دفنش کردن!»

« آره،خوبه... همینو می‌گم. بعد هم گریه می‌کنم و بهانه دست تنها بودن می‌گیرم. فقط گل نسا جان، این چیز جدیدا که خودش ظرف‌ها رو می‌شوره اسمش چیه؟»

«نمی‌دونم عروسم یکی داره بهش میگه ظرف شور»

«با من هماهنگ باشی، می‌خوام بگم دوستم ظرف شور داره، من ندارم که پسرا برام ظرف شور بخرن!»

«ای حقه باز…!»

« فقط چه مارکی خوبه؟ بهشون بگم مارک ظرفشورت چیه؟!»

«نمی‌دونم چه مارکی خوبه بذار از حاج آقا بپرسم بهت میگم»

«حاج آقاتون از کی تا حالا تو این چیزا صاحب نظر شدن؟»

«خودش که از این چیزا خبر نداره میگم از دوستش حاج اکبر بپرسه که مغازه لوازم خونگی داره...»

«مغازه لوازم خانگی داره؟ خب اگر خوبه ما هم بریم از اونجا خرید کنیم»

«آره پیرمرد منصفی هست، مغازه‌شون همین میدون توحیده. بنده خدا پارسال خانمش فوت شد هر وقت میریم مغازه‌ش به حاجی میگه قدر زنتو بدون من که دیگه خیلی تنها شدم... چیه چرا اینجوری نگاه می‌کنی؟!»

@shahrzade_dastan

خواستگارزندگی روزمرهسالمندانداستان ایرانیدروغ
۵
۰
خادم قلــــــــم
خادم قلــــــــم
ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند آدم بهشت روضه دارالسلام را
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید