
هر وقت جلوی آینه میایستم به خاطر تک تک اجزای صورتم قربان صدقه خدا میروم، مخصوصاً الان که بیشتر به چشم میآیند...
خوبی آینه این است که همه چیز را همانطور که هست نشان میدهد و این تو هستی که میتوانی آن را هر طور که دلت خواست ببینی!
حالا یک عروسک روبهروی آینه نشسته!
با عروسکهای بچگیام هم همین کار را میکردم...
نمیدانم بچه دیگری هم مثل من بوده یا نه؛ ولی مطمئنم هیچ زن متأهلی غیر از من این کار را نکرده.
چند روز پیش موزر داشت بین چمنهای سرم میچرخید.
وقتی کارش تمام شد با رضایت به خودم نگاه کردم.
همسرم کنارم ایستاد و گفت: «من نمیتونم با یه سرباز زندگی کنم.»
چشم ریز کردم و گفتم: «راه باز، جاده دراز!»
اخمهایش توی هم رفت: «چی گفتی؟»
_«از این به بعد هر وقت از دستت ناراحت بشم همین کارو میکنم.»
گوش هایش قرمز شد. حتماً فکر اینکه دوباره همین وضع تکرار شود برایش غیر قابل تصور بود.
نفس عمیقی کشیدم و بیتوجه از کنارش گذشتم.
یک دوش آب گرم حالم را بهتر کرد.
همین که حوله را روی سرم انداختم، کافی بود. موهایم به همین راحتی خشک شده بودند و من تازه داشتم طعم آزادی را میچشیدم.
حالا میتوانستم پوست سرم را ببینم که چه جوری ست و هر قسمتش چقدر مو دارد.
از شادابی و سبکی که تجربه میکردم چشمانم گرم شد و به خواب رفتم.
اما با احساس داغی روی سرم از خواب پریدم.
پسرم دستهای کوچکش را روی موهایم میکشید و لبخند میزد.
از گرمای دستش پوست سرم سوز گرفت. گفتم: «دستای آتیشیت رو از سر کچل من بردار، بذارش رو صورت خودت!»
دستش را دوباره گذاشت روی سرم و خندید.
_«شبیه جوجه تیغی شدی، خوشم میاد!»
_«تا دیروز انگشتات رو لای موهام میبردی و میکشیدی، الان که مو ندارم اینجوری میخوای برام جبران کنی...»
حتما موزر را زیادی با حرص روی سرم فشار دادم، چون پوست سرم با کوچکترین برخوردی میسوخت.
همسرم وارد اتاق شد. تا مرا دید سرش را تکان داد و گفت: «حیف شد... چقدر موهای قبلیت خوب بود.»
پوزخند زدم و گفتم: «نه الآن بهتره... مثل ماه شدم!»
بهتر بود چون او را ناراحت میکرد و هرچه بیشتر ناراحت میشد دل من بیشتر خنک میشد.
اما متاسفانه بعد از چند وقت انگار عادت کرد!
دائم در حال انجام کارهای خانه، مقابلم سبز میشد و با دقت به سرم نگاه میکرد. بدبخت انگار خوب نمیدید... دنبال عینکش میگشت، عینک را روی دماغ گنده اش میگذاشت و آخرش میگفت: «موهات رشد خیلی خوبی داشته، چقدر زود داره بلند میشه!»
چند بار همین صحنه تکرار شده بود. انگار داشت برایش جالب میشد!
گفتم: «عجیبه! هیچ آرایشی نمیتونست باعث بشه انقدر به من توجه کنی! منم برام حس جدیدیه... تازگی هر کچلی رو میبینم حس میکنم باهاش تفاهم دارم و خیلی موجود خاص و قشنگیه...!»
اخم کرد و گفت: «لازم نکرده.»
لبخندی زدم و نگاهم را به طرف تلویزیون گرداندم. داشت یک ورزشکار کچل را نشان میداد.
همان لحظه به من نگاه کرد... ابروهایش بالا پریدند. جستی زد و تلویزیون را خاموش کرد!
در دلم قند آب شد از این همه حساسیت و ریزبینیاش! هرچند دل پری از او داشتم اما دوباره با این برخورد بامزه اش دلم را برد!
به سمتش بر گشتم و گفتم: «نظرت چیه؟ قشنگ نشدم؟!»
گفت: «اگه قول بدی دیگه تحت هیچ شرایطی موهاتو نزنی، اونوقت نظرمو میگم.»
گفتم: «باشه، قول...»
نگاهش به صورتم دوخته شد. خبر نداشت صبرم نیست که موهایم بلند شوند. کابوس هر شبم این شده بود که در خیابان روسریام کنار برود و همه به سر کچلم اشاره کنند و هو بکشند!
گفت:« گرچه موهای قبلیت رو بیشتر دوست داشتم، اما این شکلیام قشنگی... برای تنوع خوبه!»
نفس عمیقی کشیدم و در دلم خدا را شکر کردم.
خودم را در آینه برانداز کردم، پشت چشمی نازک کردم و زیر لب گفتم: «اینو خودمم میدونستم...»