ویرگول
ورودثبت نام
Elenor
Elenorآدمی‌زاد، مدفون شده در دل کلمات و ساکن دریا
Elenor
Elenor
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

روتین

رو به روی اینه می‌ایستم و چشم اشنایی نمی‌بینم. از او که در اینه است می‌پرسم؛ تو کیستی؟ جوابی نمی‌شنوم. خیره شده است به من با نگاهی غریب و متاسف.

به دست هایم نگاه می‌کنم، به تمام چیزی که روزی از آن‌ها بر می‌آمد تا انجام دهند و سپس به عجز و ناکارآمدی امروزشان.

دوباره و دوباره ابتدا به آینه و سپس به دستانم می‌نگرم. خوب وراندازشان می‌کنم گویی که حرفی تازه برای گفتن داشته باشند اما همچنان بنظرم بیگانه و عاجز می‌ایند.

دلم می‌خواهد مشتم را پر کنم و به صورت او- که در اینه ایستاده- بکوبم و تمام سر و صورتش را به رنگ خون در بیاورم ولیکن یادتان می‌اید؟ گفتم دست هایم ناتوان اند، ناتوان از انجام حتی چنین امر خردی.

ناگهان گرد بادی طوفانی از افکار در سرم می‌پیچد و با سرعتی برق آسا همه‌ ‌ام را به‌هم می‌ریزد. چنان که انگار کشتی‌ای باشم در میان امواج دریا و‌ گیر افتاده، به این سو و آن سوی مغزم می‌کوبدم.

تمام تنم، کوفته است و من خسته. دوباره به او- که در اینه است- می‌نگرم، بر سرش فریادی خفه شده در گلو می‌کشم. او نیز پاسخم را به همین صورت می‌دهد و نشان میدهد که ذله است و من شرمسار از او.

می‌نشینم. از شرمندگی در مقابل او- که در آینه است- خسته‌ام. ناگهان میلی عظیم در دلم ریشه میدواند و تمام وجودم را در هم میگیرد؛ میل به پنهان شدن، تنهایی، نیستی و فنا.

به راه می‌افتم و تا جایی که پاهایم قوت داشته باشند می‌دوم و دور می‌شوم از خودم، او - که در آینه است، افکارم، آدم‌ها و... سپس می‌ایستم و می‌خندم. طعم آزادی زیر زبانم مزه می‌کند و می‌خواهم ابدی اش کنم. در ساحل دریا خودم را به امواج می‌سپارم و این بار این من هستم که چنان کشتی ای رها شده از گل ساحل، در میان امواج سرگردان است! آشنا، آزاد و خوشبخت.

دریا
۱۱
۰
Elenor
Elenor
آدمی‌زاد، مدفون شده در دل کلمات و ساکن دریا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید