
جهان را بنگر سراسر
که به رخت رخوت خواب خراب خود
از خویش بیگانه است.
و ما را بنگر
بیدار
که هشیواران غم خویشیم.
خشمآگین و پرخاشگر
از اندوه تلخ خویش پاسداری میکنیم،
نگهبان عبوس رنج خویشیم
تا از قاب سیاه وظیفهیی که بر گرد آن کشیدهایم
خطا نکند
و جهان را بنگر
جهان را
در رخوت معصومانه خوابش
که از خویش چه بیگانه است!
ماه میگذرد
در انتهای مدار سردش
ما ماندهایم و
روز
نمیآید.
شاملو | ۱۳۵۷