کف آشپزخانه نشستهام که از نورا افرون بنویسم، از این زن پرماجرا و عاشق شکستخورده که این روزها با واژههایش همراهیام کرده.
نمیدانم از سر دلتنگی برای سینماست و تصاویری از عاشقپیشههای نیویورک یا چه، ولی کتابی از نورا افرون را انتخاب کردم. همیشه همینطور بوده که علاقه زیادی به فیلمسازها و نویسندههای نیویورکی داشتهام. نیویورک! این شهر جوان آشفته مهارناپذیر، شهر فریبندهای که آن را بیش از همه با سیتکامها و فیلمهای رمانتیک کمدی شناختیم. جایی که میشود با نگاه سانتیمانتالیسم سینمایی تصور کرد در خیابانهایش همه یا عاشقند یا به دنبال عشق میگردند.
این بار، نورا افرون که بیشتر او را با فیلمنامههایش و خصوصا فیلم «وقتی هری سلی را دید» میشناختم، با کتاب خاطراتش من را به تماشای زندگی شخصی نیویورکیاش دعوت کرد: کتاب "زندگی خصوصی یک سراشپز"، که در واقع زندگینامه خودنوشتیست که ماجرای شش هفته پرآشوب از زندگیاش را روایت میکند. اما شش هفتهی ویرانگری که همهچیز را در زندگی به قبل و بعدش تقسیم میکند... .

کتاب از آشکار شدن خیانت همسر دوم نورا افرون -همان راشل، قهرمان داستان- پرده برمیدارد، آن هم در زمان هفت ماهگی حاملگی فرزند دومش؛ و تا دلتان بخواهد پر است از پیچیدگیهای روابط امریکایی که حقیقی بودنشان ادم را شوکه میکند. کتاب علاوه بر نگاهی به روابط و عشقهای تباه شده، بازتابیست از حقیقت جامعه امروزهی امریکا، رویای آمریکایی!
راشل، زن سیوچند سالهای که بعد آشنایی با مارک، زندگیاش را وقف کار و خانوادهاش کرده. کتابهای آشپزی مینویسد، در فستیوالها و برنامههای تلویزیونی آشپزی آموزش میدهد، به همسرش عشق میورزد و مثل هر زن دیگری سعی میکند برای فرزندش بهترین مادر دنیا باشد؛ و انقدر شغلش با عواطفش عجین شده که به تدریج آشپزی به زبان عشقش و طرز ابراز علاقهاش بدل شده.
خوشبختی پرزرق و برق راشل اما، در یک بعداز ظهر معمولی با فهمیدن خیانت همسرش و به خطر افتادن زندگی مشترکش هزار تکه میشود؛ و حالا او که خود زخمخورده و دلشکستهاست، در نقش ناجیای برای حفظ ازدواجشان فرو میرود. تصمیم میگیرد خیانت مرد را یک لغزش ساده و قابلگذشت تلقی کند، حتی وقتی همسرش کوچکترین شرمساری و پشیمانیای ابراز نمیکند.
از راشل که مینویسم، به بیکرانگی صبر یک زن در برابر مردی که دوستش دارد فکر میکنم.
او خوب میدانست که باید ستونی شود برای از هم نپاشیدن بنای خانواده. حین خواندن کتاب مدام از خودم پرسیدم "آستانه تحملت تا کجاست؟! تا کی قراره چشم بپوشی و هنوز دوست داشته باشی؟"
نورا، ماجرای کتابش را بهقدری صمیمی و باصراحت روایت کردهست که انگار تمامش را از زبان دوستی نزدیک پشت تلفن میشنویم. یا جوری که انگار درحالی که جلویمان روی کاناپه نشسته برایمان تعریف میکند. زنانهترین کتابی بود که خواندهام! زنانه و تابستانی. شبیه پچپچهای درگوشی بین زنها بود در جمعهای خودمانیشان؛ و درددلهای آمیخته با شوخطبعی یک زن خیانتدیده برای ایجاد تلنگر در همجنسهایش.
به دستورپختهای راشل فکر میکنم و میدانم که من هم، مثل او به ابداع طعمهای تازه در زندگیام نیاز دارم. برای شیرینکام شدن از مزههای به عشق آمیخته در لحظهی کنونی، و رهایی از طعم گزنده تلخیهای گذشته.
بریدهای از کتاب:
- چرا فکر میکنی باید از همهچیز داستان بسازی؟
«چون اگر داستانش کنم میتوانم آن را تحت کنترلم در بیاورم.»
چون اگه داستانش کنم میتوانم تو رو بخندانم؛ و ترجیح میدم به من بخندی تا اینکه ترحم کنی. چون اگر داستانش کنم حقیقت کمتر آزارم میدهد.
گاهی معتقدم عشق مثل موج دریا طبیعیست و گاهی معتقدم عشق کنشی ارادیست. گاهی فکر میکنم بعضی در عشق بهتر از دیگران هستند و گاهی فکر میکنم همه تظاهر به عشق میکنند.
گاهی معتقدم عشق ضرورت است و گاهی فکر میکنم تنها دلیل ضرورتش همین است که اگر عشق نداشته باشی تا اخر عمر دنبالش میگردی!

_دوشنبه، ۲۸ اردیبهشت۴۰۵