۱.
بیشتر از یک ماهه که دنبال کار جدید میگردم. درواقع از ابتدای امسال! یعنی کل سال تا همین امروز زیر سایه این گذشت که هنوز کار مناسب پیدا نکردم و چون هنوز دانشجو هم نیستم دیگه زیادی وقتم آزاده!
خلاصه، شغل نداشتن و قطعی اینترنت مثل دو نیمه گمشده که تازه به هم رسیده باشن دست به دست هم دادن که کل نظم زندگیم رو به فنا بدن؛ و متاسفانه در این زمینه کاملا هم زوج تخریبگر موفقی از آب درومدن.

۲.
صدتا ارزو و هدف داشتم/دارم برای امسال و این سن و الان همشون لنگ موندن. اینترنت میخوام! خدایا یک نیاز ساده روزمره، عادیترین چیز...
مثلا باید زبان بخونم چون عاشق زبان و فرهنگم! چون گردشگری برای من آرمانیه! ایتالیایی و ژاپنی و عربی و بقیه زبانهای دیگهی فهرستم.
باید موسیقی رو جدیتر دنبال کنم و حتی بالاخره ی ساز انتخاب کنم. حس یگانگی با چوب ظریف توی دستهام رو میخوام. غرقگی در نغمهها و ترانهها، در آغوش کشیدن تکه چوب گردویی که ازش موسیقی جاریه، نواختن!
دوست دارم دوباره برای دوربین به دست بودن و عکس برداشتن از خونهها، درختها و ثبت کردن قابهای معمولی ذوق داشته باشم. دوباره حسو حالش رو داشته باشم که یک ساعت تمام رو صرف ادیت کنم، بعدم با وسواس بین عکسها انتخاب کنم و با دوستام به اشتراکشون بذارم.
باید دوباره طراحی کنم و هرجا که میرم دفترم رو با خودم ببرم. چشمهام با دقت به ریز جزئیات توجه کنن و انگشتهام رو کاغذ بلغزن.
یا مثلا اینکه میخوام بیشتر از هر سال قبل کتاب بخونم و لیست سالمو کامل کنم. دوباره بتونیم با گروه جمعخوانی کنیم و درباره نویسندهها و اثارشون بحث کنیم؛ یا اینکه تکههای موردعلاقهم از کتابامو تو کانال تلگرامم بذارم و دوستای کتابی بیشتری پیدا کنم.
و خب همهچیز! همهچیز به اینترنت بنده، حتی کارم که برام مهمترینه، اولویتمه و بنیان زندگیم رو میسازه... دورهی سختیه و جالب نیست، این وضعیت دل و دماغ رو ازم گرفته.
و البته نظم روزانهام رو میخوام، بولتجورنال دیجیتالم رو که برام مثل یک قلب تپندهی جریانسازه. همهچیز با نظم، استمرار و پیوستگی برام معنا پیدا میکنه؛ با روتین و ثبات. اینها بهم آرامش و قرار و احساس امنیت میبخشن.
دلم برای ریتم و پویایی زندگی طبیعیم تنگ شده. زندگی عادی، ساده، روزمره و چیزهای معمولی: شب زود خوابیدن، برنامه ریختن برای روز بعد، ذوق داشتن برای فردا، صبح زود بیدار شدن، صبحبهخیر گفتن به دوستام، پیادهروی صبحی، و ... . دلخوش بودن با جریان روزمره!


۳.
۱. بالاخره تو ۲۱ سالگی بند کردن صورت با نخ رو یاد گرفتم! این خیلی مهم بود. شاید حدود یکی -دو سال پیش براش سعی کرده بودم و با شکست سختی مواجهم کرده بود؛ یاد گرفتنش بهم اعتماد بهنفس داد که میتونم از پس چیزهای دیگهای هم بربیام که قبلا بهخاطر ی تجربه ناقص ازشون ترسیدم، مثل بافتنی.
۲. هماکنون بالاخره دارم تو ویرگول مینویسم! این خودش خیلی خوبه! من از حدود چهار -پنج سال پیش با ویرگول اشنا شدم و از اون موقع تصمیم داشتم از بعد کنکورم صفحه وبلاگی خودم رو برای نوشتن داشته باشم.
حالا زمان گذشت و رسیدیم به فروردین امسال که دوباره اینجارو یافتم و دیدم چقدر جامعه ویرگول فعاله و محتواهای جالب توجهی درش قرار داده شده. باری، سلام به ویرگول! بالاخره به هم رسیدیم!
۳. دیدن دوبارهی استاد عزیزم عادله و بقیه دوستان، بودن دوباره تو جمع کوچک و صمیمی کلاس هفتگیمون، دوباره نوشتن بهشیوه خودم و خوندن تو جمع و نقد شدن، دوباره رفتن به کتابخونه بزرگ موردعلاقهم و سلام کردن به کتابدار فوقالعاده مهربون شهر... این برام معجزهگونهاس.
۴. اشنایی بیشتر با برنامههای طاقچه و فیدیبو، و بخش اشتراک بینهایتشون؛ درواقع اینکه مطمئن شدم باید کتاب الکترونیک و صوتی رو به نسخه دلچسب کاغذی ترجیح بدم. اینجوری میتونم خیلی راحتتر کتاب خوندن رو ادامه بدم، براش بهونه نیارم و بیشتر و سریعتر مطالعه کنم. (بماند که همچنان ناجالبیهای خاص خودشون رو دارن؛ ولی اگه بعدا بتونم دستگاه کتابخوان خوشگلی که امروز نشون کردم رو بخرم عالی میشه!)
+ رجوع به تلوبیون و اشنایی با ی سری برنامهها و مستندهای باارزش تلویزیون هم شاید کشف قابلذکری باشه! (و همینطور روبیکا که ارشیو خیلی خوب و کاملی داره از فیلمهای سینمای ایران و برخی سریالهای نمایش خانگی)
همین. این از پست اولم. امیدوارم ادامه بدم به اینجا نوشتنم و دستم بیاد که چی اینجا بذارم بهتره. =)
_ شرح حال هفته و احوالات/ خونه. چهارشنبه، ۹ اردیبهشت۴۰۵/ 1v 1r