از اون شبهاست که میخوام خیلی زود تمومش کنم. ولی رویاهایی دارم که باید به کلمه آویخته شن، باید به خاطر بسپرم. حافظه برای من مقدسه! پس از خونهای مینویسم که تصویرش در ذهنم رویاگونهست؛ خونهای که خواهم داشت.
دلم میخواد خونهی خودم رو داشته باشم. یک جهان شخصی که با سلیقه خودم دیزاین و دکور شده. با سلیقه خودم یعنی قرار نیست ی خونه معمولی باشه و خیلی بیشتر از اینه! یعنی واقعا میخوام تمام جهان رو تو ی چاردیواری بگنجونم.

هال خونهام که بزرگترین بخش ازشه؟ اون رو تبدیل به کارگاه هنریم میکنم! موزهی شخصیم، گالری هنریم، استودیوی خونگیم! این ایده از اونجایی تو قلبم پیچید که با خودم گفتم وقتی اطرافیان و عزیزانم کارگاه خودشونو دارن، چرا من نه؟ منم که به همون اندازه عاشقم و همونقدر تلاش میکنم! فاطمه کارگاه سفالگری خودش رو داره و میبینم که چقدر عاشقانه به مخلوقاتش نگاه میکنه و اونجا براش پناهگاه و آرامشبخشه. آتنا مزون خودش رو داره و انقدر دوستش داره که میگه فضای کارش رو به خونه بودن ترجیح میده؛ همیشه حتی تو اوج خستگی کارش رو دوست داره و ادم تازهنفس میشه از دیدن انرژی خوبش! این زنها و حال خوبی که از کارشون درونی میکنن برام تحسینبرانگیزن. من هم کارگاه هنری خودم رو خواهم داشت. هال خونهام؛ احتمالا ی قالی قرمز ایرانی با طرحهای سنتی نمادین رو لول شده گوشهاش میذارم که در موقع لزوم بازش کنیم. تلویزیون ناکارامده و بهجاش پروژکتور میذارم که بشه باهاش سینما رو تجربه کرد. با مبل راحتی سهنفره مشکی یا قهوهای تیره، یا شایدم گلگلی. خیلی پارچه و کلا چیزهای گلگلی دوست دارم!
آشپزخونهاش؟ کافه-رستوران محبوبمه! آشپزخونه مکان پرمحبت و صمیمیایه. همهچیزش دربارهاش رو دوست دارم. آشپزی و خلق طعمها، نوشتن لیست از غذاهای محبوب کشورها و مناطق مختلف برای درست کردن، و پختوپز برای آدمهای زندگیم و تماشای اینکه با لذت میلش میکنن. حتی ظرف شستن برام ی جور سرگرمیه، خلوت کردن با آبه و وقت آزادانه پادکست شنیدن. میخوام ی میز و صندلی چوبی ساده غذاخوری اونجا باشه و کلی ظرفهای خوشگل جور واجور که از سفرهای مختلف جمع میکنم. ظرف های چوبی، شیشهای، چینی و سرامیکی، سبدهای حصیری. و هزارالبته که رو یخچال پر میشه از مگنتای رنگی و عکس و یادداشت و شعر و نقاشی. در و دیوار خیلی برام مهم هستن! دیوارهایی با رنگ سبز و قرمز تیره و کاغذرنگی گلگلی میخوام؛ با تابلوهای نقاشی و عکسها و یادگاریهای نمادین و چیزهای دوستداشتنی تزئینش میکنم.
گلخونه، خونهی سبز پردرخت و پرگلدون. با هر نوع درختی که بشه تو اپارتمان دووم بیاره، مثل یاس و شببو. با یک گوشه دنج پر از گل و گیاه؛ نعنا و رزماری و پتوس و... .
اتاق خوابمون رو تبدیل به اتاق مطالعه میکنیم. احتمالا اون اتاقی که بالکن داره، با کتابخونه بزرگ پرکتاب. متاثر از کتاب وقتی نیچه گریست و توصیفات یالوم از اتاق مطالعه دکتر برویر که انقدر خواستنی بود که از ذهنم پاکشدنی نیست! بهجای تخت یک مبل دونفره تختخوابشو رو ترجیح میدم، که دیوار دور تا دورش قفسه بزنم و از چیزها و چیزها پرش کنم! یک میز مطالعه چوبی، یک صندلی راحت، پرده سفید حریر یا گلگلی، و صندلی کنار پنجره چون کنار پنجره نشستن برام لذتبخشه. و شبها، بهعنوان ادمی که بهشدت به نور حساسه، نور کم و موضعی آباژور و شمعها رو بهعنوان منبع روشنایی انتخاب میکنم.
و یک اتاق مخصوص کار و تمرین و ساخت و ساز اون آدم عزیز که احساسش هر نقطه از قلبم رو به عشق آمیخته.
احتمالا خودم بهجای دفتر کار خونگی فضای کار اشتراکی یا کار کردن تو کافه رو ترجیح میدم چون میخوام تو شهر و طبیعت باشم، یکی بین شلوغی و همهمهی آدمها!
و در نهایت دلم خونهای با وایب خونههایی رو میخواد که تو سینمای وودی الن یا کیشلوفسکی میبینیم؛ زنده و گرم و با ردی از جهان کلاسیک.

* این پست رو قبلتر نوشته بودم و تو پیشنویسها کز کرده بود. حالا هم رمق اینکه چیزی ازش کمو کاست یا ملحق کنم ندارم.
ولی همینطوری بهنظرم بانمک اومد و خواستم با پست کردن تو صفحهام نگهش دارم.
* به گمونم عنوان پستم، نام یکی از اپیزودهای رادیو دیو بود.
ممنون که خوندید.💚
_دوشنبه، ۲۸ اردیبهشت۴۰۵