خیلیییی خسته ام؛ پر از حرفم... حرفایی که چندساله روهم شدن و هیچ کس نیست بهش بگم!
همچنان ناچارم ادامه بدم؛ جنگ بشه باید درس بخونم؛ مذاکره بشه باید درس بخونم؛ کسی عروسی کنه باید درس بخونم. این ها اجبار خانواده نیست پل برای فرار! برای بعضی ها فرار از سربازی، برای برخی دیگه فرار از شهرکوچیک، برای بعضی های دیگه هم تفریحه؛ اما برای من همه چیزه!!!

هیچکدومتون فشار 17/5 منو ندیدید، لرزش دستامو ندیدید، سردرد، چشم درد، بدن لرزه و رعشه رو تو خوابم ندیدید...
من دارم میجنگم خیلی زیاد اما الان خسته ام انقدر که همیشه مضطربم برای موقع مرگم که در صور دمیده بشه و مجبورم کنند بلند بشم!
نه برای زندگی ابدی جانی دارم نه برای زندگی دوباره!