
برای ورود به بازار کار عجله نداشتم اما شرایط باعث شد بعد از امتحان کنکور، قبل از دریافت نتایج به طور رسمی بشوم سردبیر ماهنامه کامپیوتر جوان. روزهای سخت تر از فشار کنکور شروع شد. تا قبل از ورودم به مجله براساس علاقه ام به تدریس چند کلاس خصوصی دیفرانسیل و فیزیک داشتم برای بچه های ضعیف فامیل به سفارش پدر و مادرشان. ورقه های کلاس المپیاد شاگردان برادرم در مدرسه را هم تصحیح می کردم. و بعد از شروع چاپ فصلنامه ی راه المپیاد که صاحب امتیاز و مدیرمسئول آن هم مانند کامپیوترجوان برادرم بود، مقاله های المپیاد فیزیک و کامپیوتر را ویرایش می کردم اما پولی نمی گرفتم. هم ویرایش متنی و هم ویرایش اولیه ی علمی که کار در مرحله ی بعد برای دیگران راحت تر باشد.
روزی که وارد مجله شدم و برادرم تمام بخش های تحریریه، اتفاقات، تدوین، تالیف، ترجمه، گردآوری، طراحی، چاپخانه، صحافی و ... و همه ی موارد مربوط به سردبیر را برایم توضیح داد و من را به عنوان سردبیر جدید مجله معرفی کرد و رفت انگار کوهی از ناباوری روی دوشم بود و تنها فشار کاری سخت و عجیب روی شانه هایم. مثل کشف کردن یک دنیای ناشناخته. حس کریستف کلمبی را داشتم که باید دوباره آمریکا را کشف می کرد.
بلد نیستم، نمی دانم، این چگونه انجام می شود و هر چیزی که باعث ضعف دانایی من در افکار همکارانم بود مطلقا نباید پرسیده می شد. من سردبیر یک ماهنامه ی علمی/آموزشی بودم. طی نیم ساعت معرفی که محیط و کار توسط برادرم به من انجام شد فهمیدم سردبیر شخصیت مهم و ستون مجله است. او رییسی است که ریاست هم می کند اتفاقا.
کوچکترین همکاری که در مجموعه داشتم ۱۰ سال از من بزرگتر بود با کلی تجربه و ادعا. می ترسیدم اما نباید نشان می دادم که از اینکه به من بخندند می ترسم!

یک ماه، هر روز ۷ صبح دفتر بودم و ۱۰ شب در راه خانه. یک ماهی که سخت گذشت اما بدون معلم تبدیل شدم به یک سردبیر جوان. کنترل نیروها، تقسیم کار، فهرست مطالب جذاب و کاربردی و فروش، چاپخانه ، سهمیه کاغذ ارشاد، کارهای وزارت ارشاد ... و هر روز بدون استثنا به خودم می گفتم: چه غلطی بود کردی؟ چرا قبول کردی؟ و ... و در نهایت جواب می دادم از تو نپرسیدن که میخوای قبول کنی؟ پیشنهاد نبود. برادرت براساس شناختی که از تو داشت فهمید قابلیت و توانایی داری و سپرد و رفت. اما این جواب برای خودمم عجیب بود.
برادرم مشغول راه اندازی شبکه رشد آموزش و پرورش بود و اصلا فرصت نداشت حتی یک ساعت در طول یک هفته به دفتر مجله سر بزند. طی یک ماه بارها و بارها طعنه ها و درشتی های همکارانم را تحمل کردم. شب ها با فکر زیاد به خواب رفتم و صبح ها فقط تلاش کردم. تا بلاخره بعد از دو ماه اولین شماره ای که اسمم به عنوان سردبیر درج شد به چاپ رسید با ۳۵۰۰ نسخه. بابا کیک خرید و همه خوشحال بودن که موفق شدم. اما من ذوق زده نبودم. مثل همان وقتی که اسمم بین قبولی های دانشگاه امیرکبیر بود. همیشه سوال بود من بلد نبودم بعد از موفقیت و رسیدن به قله مثل بقیه ذوق زده شوم یا اینکه به نظرم موفقیت بعد از آن همه خستگی و تحمل فشار طبیعی بود؟ هیچ وقت جواب این سوال را نفهمیدم.
دو ماه بعد تیراژ به ۵۰۰۰ رسید و ۴ ماه بعد رکورد فروش ۱۳۰۰۰ نسخه ثبت شد. و بلاخره بعد از ۶ ماه کامپیوترجوان ۱۸۰۰۰ نسخه تیراژ داشت و در یک ماه تا آخرین نسخه به فروش می رسید. رقیب وب و کامپیوتر و ریزپردازنده. حتی بعد از اتمام روی کیوسک ها تماس های زیادی داشتیم و منتظر بودن تا نسخ جمع شده از روی کیوسک ها مرجوع شود و ما برای آنها ارسال کنیم.

نامه های بچه های بشاگرد از خاطراتی است که باعث پایداری ام در نشریه با آن استرس کاری بالا شد. دانشگاه قبول شدم. چند دقیقه قبل از استاد وارد کلاس می شدم و یک دقیقه بعد از اتمام کلاس بدو به سمت دفتر. ۴ سال مداوم این فشار روی دوشم بود و صرفا پذیرفته بودم که من یک سردبیرم. پسری از بشاگرد نوشته بود مجله ی شما تنها دوست من است که هر ماه به شهر می روم و یک نسخه از آن را تهیه می کنم. من با مجله ی شما کامپیوتر بلدم و دانشگاه قبول شدم و الان به تهران آمده ام و مشغول کارم.
بعد از ۴ سال؛ یک روز، بریدم. دقیقا یک روز تابستان که ۳ شب قبل را برای ارسال مجله به چاپخانه بیدار بودیم. وقتی روی میز دفتر خوابم برده بود و در خواب دیدم متن خط ۵ صفحه ی ۲۰ غلط است و جلد اشتباهی ارسال شده است برای چاپ. بیدار شدم و سریع رفتم چاپخانه و دیدم بله غلط است. بعد از بارها بررسی و دقت در مراحل مختلف نسخه ی غلط رسیده بود چاپخانه! از یکنواختی خسته شدم. از در جا زدن. از اینکه فرصتی برای یادگرفتن بیشتر نداشتم. فرصتی برای خواندن. آن روز تمام مسیر را پیاده برگشتم و وقتی رسیدم دفتر نامه ی استعفا را نوشتم و برای برادرم که حالا پروژه ی مدارس هوشمند را شروع کرده بود فرستادم.
بعدها از همه شنیدم که تو خودت موفق نشدی. تو فرصتی داشتی که دیگران نداشتند. تو برادری داشتی که مجله ای داشت و ریسک کرد و تو شدی سردبیر آن. اما کسی ندید که من همه ی لحظات زندگی ام را گذاشتم. ندیدند این مسیری نبود که من انتخاب کرده باشم. طی روز وقتی برای درس خواندن نداشتم. کسی ندید که سنگینی بار آن فشار تا سالها بعد تا همین لحظه که این مطلب را می نویسم شخصیت کاری من را تغییر داد انقدر که در پذیرش کارهای بعد از آن و شغل هایی که تجربه کردم همین خودیادگیری بدون منتور را برایم تکرارپذیر کرد.
انکار نمی کنم که من با مجله بزرگ شدم. زود هم بزرگ شدم. همان سردبیری باعث شد من انسان قوی تری باشم. از تجربه کردن نترسم. از قبول مسئولیت نترسم. از نوشتن لذت ببرم. یاد بگیرم چگونه ذهنم را روی کاغذ بنویسم و مسایل را حل کنم.

کار حرفه ای بخش مهمی از لذت زندگی ام است اما کمی دیر فهمیدم که ورزش، هنر و علایق دیگر را نیز کنار کار قراردادن باعث لذت بیشتر از همان شغل می شود. کار کردن مثل خوردن یک بستنی قیفی شکلاتی روی جدول خیابان است که اگر سر فرصت با چشیدن طعم بستنی آنرا نخورید در گرمای تابستان آب می شود و در سرمای زمستان سردتان می کند. سر فرصت کار کنید و در زمان خودش! تا لذت ببرید :)