هر انسان چند لحظهٔ طلایی را در زندگی خود تجربه میکند؟ شنیده بودم مغز میتواند با خاطراتش بازی کند. لحظات را به یاد میآورد، مرور میکند و هربار با تعریف کردنشان کمی -و فقط کمی- از آن را تغییر میدهد. گویی هربار مشاهده آن تصویر در ذهنت، بازسازی دوبارهاش است. چندبار مرور یک خاطره لازم است تا تغییرهای کوچک اثر خود را بگذراند و همه چیز در آن تصویر تغییر کند؟ هر انسان چندبار لحظات طلایی زندگی خود را مرور میکند؟ من تصمیم گرفتهام از هر دورهٔ زندگیام یک لحظه طلایی به غنیمت بگیرم. از کودکی، خانهٔ قدیمی مادربزرگ را برداشتهام و از ابتدای نوجوانی یک صبح کلهٔ سحر را.
تا همین چندسال پیش نمیدانستم سفرهای کوتاه چه حالی دارد. پدر همیشه ده روز کرکره مغازه را پایین میداد و ما آماده میشدیم تا در آن ده روز لااقل به چهار-پنج شهر سر بزنیم. هیچ وقت هیچکداممان چمدان نداشتیم. نفری دوتا کولهپشتی پر میکردیم، در صندوق ماشین جا میدادیم و آفتاب به وسط آسمان نرسیده من و خواهرم وسط جاده خواب بودیم. یک بار بهار و یک بار تابستان. وقتی اولین بار فهمیدم «جزیره» چطور جایی است هم بهار بود.
بهار آن سال پدر نقشهٔ بزرگش را وسط میز پهن کرد و گفت قرار است برویم کیش! بعد انگشت اول دستش را گذاشت روی تهران و از قم و کاشان و اصفهان و شیراز و بندرعباس گذر کرد و جایی لب آب متوقف شد. گفت: «همینجا ماشین را سوار لنج میکنیم.» و بعد انگشتش را پراند روی تکهٔ کوچکی که کیش بود. کل عید را دنبال انگشت پدر سفر کردیم. بعضی شبها را در مسافرخانه و بعضیها را در چادر گذراندیم، اتفاقاً شیراز را هم دیدیم و چندروز بعد رسیدیم به بندر. من فکر میکردم خاطرات مهم سفر آنجا شروع شدند که رفتم تخت جمشید. یا آنجا که در مسیر هرمزگان جاده خالی شد، تاریک شد، هیچ چراغی نبود و انگار ته دنیا بودیم. همان وقت که من و خواهرم فکر کردیم بهتر است برگردیم از شیشهٔ پشتی، جادهٔ تاریک را نگاه کنیم و آواز بخوانیم.
امّا انگار همه چیز تازه زمانی شروع شد که بعد از غروب رسیدیم به بندر لنگه. دیر شده بود. این را «متصدی صدور مجوز عبور با لنج» به پدر گفته بود. در رسیده بودیم و اهرین لنج ان روز رفته بود. گفته بود بهتر است بخوابیم و صبح خیلی خیلی زود برگردیم اینجا و در صفی که قرار است خیلی طولانی شود منتظر سوار شدن بر لنج بمانیم.
آن شب را در یک خانه محلی گذراندیم. قبل از طلوع دوباره سوار ماشین شدیم. شاید فاصلهای که تا رسیدن به بندرگاه طی کردیم چیزی کمتر از بیست دقیقه بود امّا انگار تا امروز که بیست و چند سالم شده کش آمده است. من عادت داشتم لبهی پنجره ماشین بنشینم، نیمتنهام را ببرم بیرون، یک دستم را محکم قلاب کنم به دستگیرهٔ پنجره و دست دیگرم را باز کنم و در هوا تکان دهم. توی جاده مادر اجازه نمیداد عادتم را پیاده کنم. آن صبح پیش از طلوع من نشستم لبهٔ پنجره ماشین. چشمم را دوختم به خط ساحلی که در دوردست پیدا بود، باد از لابهلای خونههای آجری کوتاهقد بندر لنگه رد میشد و رد نور کمرنگی از خورشید، که تازه داشت بالا میآمد، پخش شده بود در محیط. ماشین بابا شبیه اسب یالداری بود که من را لب خط دریا میدواند. ماشین بابا شبیه قلهی دماوند بود که من لبهش نشستم و پاهایم را آویزان کردم به سمت دنیا. ماشین بابا انگار قالیچهٔ سلیمان بود که تابم میداد در آسمان و من وسط نور خورشید پرواز میکردم. ماشین بابا شده بود عامل بهترین حسی که من تجربه کرده بودم. ماشین بابا و خود بابا که داشت به مامان میگفت «بذار بشینه، آروم میرم، خوش میگذره بهش.» و من صدایش را میشنیدم.
هر انسان چند لحظهٔ طلایی را در زندگی خود تجربه میکند؟ چندبار ممکن است دورهاش کند؟ من نشستن لبهٔ پنجرهٔ ماشین بابا را، آن پیش از طلوع بندر لنگه را و آن آوازخواندن خیره به شیشهٔ عقب ماشین در جاده را هزاربار مرور کردهام و هربار آرزو کردم این یکی خاطره را مغزم نساخته باشد. واقعی باشد.
#دنده_عقب_با_اتو_ابزار #سفر #ماشین