ویرگول
ورودثبت نام
zahra eskandari
zahra eskandari
zahra eskandari
zahra eskandari
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

بازگشت همیشگی به سوی داستایوفسکی

جنگ و عدم دسترسی به اینترنت باعث شد خیلی از فعالیتهای کاری و غیرکاری من متوقف بشود و تنها کاری که می توانستم زیر بار استرس و ترس از جنگ انجام بدهم تا از کمی جلوی بالا و پایین کردن دائمی اخبار را بگیرد کتاب خواندن و کتاب گوش دادن بود. هر چند همین هم اولش سخت بود.

به هرحال برادران کارامازوف داستایوفسکی را شروع کردم. با اینکه قلم داستایوفسکی را خیلی دوست دارم هیچ وقت جرات نکرده بودم این کتاب طولانی را شروع کنم و حالا از خواندنش خوشحالم. آنقدر که هنوز کتاب را تمام نکرده دوست دارم درباره اش بنویسم. البته درباره کتاب بعد از اینکه تا اخر خواندمش می نویسم اما چیزی که الان دوست دارم درباره اش بنویسم حیرتی است که الان حس می کنم از توانایی این بشر در نگاه چندوجهی به یک موضوع. تا اینجا به نظرم داستایوفسکی در این کتاب موضوع آزادی انسان را از چند دیدگاه مختلف دارد بررسی می کند و با داستانی جذاب ما خواننده ها را مجبور می کند همراه با شخصیتهای متفاوت کتاب و از دیدگاه آنها به این مساله نگاه کنیم و شگفت اینکه تا حدی با هر یک از آنها همدل میشویم. تا اینجا هم فصل "مفتش بزرگ" به تنهایی به نظرم یک شاهکار بوده. در این فصل ایوان،‌ یکی از برادران کارامازوف، شعری منثور را که خودش سروده برای برادر دیگرش آلیوشا می خواند. داستان این شعر دربارهٔ بازگشت مسیح به اسپانیا در زمان تفتیش عقاید است، جایی که مفتش بزرگ کلیسا او را زندانی می‌کند و استدلال می‌کند که آزادی‌ای که مسیح به انسان داده برای بشر بیش از حد سنگین است. اگر فرصت یا حوصله خواندن تمام کتاب را ندارید توصیه من این است که از این فصل نگذرید. جستاری است عمیق بر مساله آزادی انسان.

به نظرم درست نیست تا کتاب را تا انتها نخوانده ام در موردش بنویسم یا نظری بدهم اما نمی توانستم حیرتم از ظرفیت فکری داستایفسکی را پیش خودم نگه دارم و نمی توانستم درباره این فصل محشر همین الانم ننویسم!‌

تفتیش عقایدکتاب خواندن
۵
۰
zahra eskandari
zahra eskandari
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید