ویرگول
ورودثبت نام
زهرا بختیاری
زهرا بختیاریمامانِ حسین و حسنا علاقمند به شعر و داستان بلند
زهرا بختیاری
زهرا بختیاری
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

«قسمت سوم»

........ بالاخره روز دیدار رسید و ......

راستی یادم رفت بگم ... از روز قبلش داشتم آماده میشدم برای فردا...

نمایشگاه عفاف و حجاب بود و قرارمون هم اونجا.. —محل خوبی برای دیدار—

به مامان بابام گفتم ، اگر امکانش هست ، من فردا برم نمایشگاه ؟ و قبول کردن....

فقط می‌موند یه نکته ... که ... چه کنم که بابام و محمدمهدی(داداشم) باهام نیان اونجا و بدبخت شم😅

تا داخل قطار مترو من سکوت بودم و به شکل عمیقی در فکر

خلاصه .. رسیدیم ایستگاه مصلی و من یهو ( به لطف خدا) اومد به دهنم که بگم .. بابا میشه من تنها برم نمایشگاه ؟ و الحمدلله بابام گفت باشه .. من و محمدمهدی میریم ماشینا و نمایشگاه ماشین ها رو ببینیم که دوست داره

منم که دیگه سر از پا نمی‌شناختم ... دوییدم اون‌ور خیابون و........

به محلی که قرار گذاشته بودیم رفتم و دیدم نشسته روی اولین نیمکت ...

بلند شد و سلام احوال‌پرسی کردیم و من تمام تنم می‌لرزید از استرس

چونکه تا حالا با هیچ پسر غریبه ای حرف نزده بودم و اصلا اهل این مسائل نبودم.......

(این مورد اولین و آخرینش بود)

#چه حماقت هایی که نداشتم اون زمان در اون سن#

.....................................................

داستان
۲
۰
زهرا بختیاری
زهرا بختیاری
مامانِ حسین و حسنا علاقمند به شعر و داستان بلند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید