........ بالاخره روز دیدار رسید و ......
راستی یادم رفت بگم ... از روز قبلش داشتم آماده میشدم برای فردا...
نمایشگاه عفاف و حجاب بود و قرارمون هم اونجا.. —محل خوبی برای دیدار—
به مامان بابام گفتم ، اگر امکانش هست ، من فردا برم نمایشگاه ؟ و قبول کردن....
فقط میموند یه نکته ... که ... چه کنم که بابام و محمدمهدی(داداشم) باهام نیان اونجا و بدبخت شم😅
تا داخل قطار مترو من سکوت بودم و به شکل عمیقی در فکر
خلاصه .. رسیدیم ایستگاه مصلی و من یهو ( به لطف خدا) اومد به دهنم که بگم .. بابا میشه من تنها برم نمایشگاه ؟ و الحمدلله بابام گفت باشه .. من و محمدمهدی میریم ماشینا و نمایشگاه ماشین ها رو ببینیم که دوست داره
منم که دیگه سر از پا نمیشناختم ... دوییدم اونور خیابون و........
به محلی که قرار گذاشته بودیم رفتم و دیدم نشسته روی اولین نیمکت ...
بلند شد و سلام احوالپرسی کردیم و من تمام تنم میلرزید از استرس
چونکه تا حالا با هیچ پسر غریبه ای حرف نزده بودم و اصلا اهل این مسائل نبودم.......
(این مورد اولین و آخرینش بود)
#چه حماقت هایی که نداشتم اون زمان در اون سن#
.....................................................